تبلیغات
پسته‍ ‍خانوم‍ - پسته هفتصد و بیست و سوم
پسته هفتصد و بیست و سوم
از دانشگاه بدو بدو راه می افتم سمت انقلاب، میرم داخل پاساژهای کتابفروشی و چراغ های نئونیشون رو با بدبختی نگاه میکنم، که ببینم کدوم تابلوی دست دو داره، رنگ سبز دشمن چشم آستیگماته، بدترین رنگیه که نمیشه تشخیص داد اون هم برای من که چشمام به نور حساسه، باید زل میزدم به یه عالمه تابلو! 
پیچیدم تو یه پاساژ و دیدم که خلوته و گفتم دختر نرو، برو یه جای دیگ، ولی راهمو ادامه دادم و رفتم طبقه بالا و دیدم بعله همون کتابفروشیه اس که قبلا رفته بودم پیشش، مرد میانسال خوش سر و زبونی که با حوصله و ادب میگرده دنبال کتابا، اگر هم پیدا نکنه کلی عذر خواهی میکنه و با خوش برخوردی تمام خداحافظی میکند.
این سری کتابم رو داشت، نه همه رو ولی خب راهنمایی کرد کجا برم، رفتم و دیدم دختر انقدر چراغ و تابلوی نئونی روشن کردن که چشمام باز نمیشه، اکثرا هم پزشکی بودن و گفتم بیخیال برو  نو بخر، تو راه برگشت رفتم یه پاساژی که خب از برخودشون آنچنان راضی نیستم، ولی خب کتابمو داشتن و گرفتمش!
من که وسواس دارم توی کتاب و کتاب خوندن هی میگفتم تمیز باشه! وقتی اوضاع اقتصادیت و دخل و خرجت جور در نمیاد گاهی مجبوری یه ذره سختی بکشی، البته برای کسی که هم که دخل و خرجش جور درمیاد هم کار بدی نیست، کتب دانشگاهی یک بار مصرف رو دست دو بخره و پول هدر نده برای چاپ جدید، یه کتاب نو ولی دست دو رو میشه با یک سوم قیمت خرید و خب بقیه پولش رو موقع برگشت داد به دو تا پیکسل چوبی شازده و فولکس!
تا شب دلم میخواست روی زمین بشینم کتابامو بذارم کنارم و از توی بساط دخترک پیکسل جدا کنم برای خریدن
یه عالمه پیکسل با یه عالمه طرح هیجان انگیز!!
آخ دختر دیدی داشت یادم  می رفت؟! یه روز هم باید ببرم کتابایی که نمی خوام رو بفروشم و از شرشون خلاص شم! 
پنج شش جلد کتاب اعصاب خورد کن، که امیدوارم زودتر به فروش برن!



پسته نوشت1:
پستی که جا مونده بود


پسته نوشت2:
منزل او در دل است اما ندانم دل کجاست
"ـهلال ـجغتایی"

[ شنبه 26 آبان 1397 ] [ 03:01 ب.ظ ] [ پسته خانوم ] [ پسته شکسته () ]
آخرین مطالب