پسته هفتصد و چهارم
"تقریبا"!
وقتی خلاصه کتاب رو خوندم دیدم پسرک مثل من دنیای دوست داشتنی های خودشو داره! و وقتی کتاب رو خوندم دیدم مثل من از مدرسه نامه گرفته! همه بهش میگن تو باید عالی باشی، در حالی که نمی بینن اون ماهی روی درخت نیست! یه دوست داره که دلیل خاص خودشو میطلبه برای دوستی باهاش! حالش بده و هیچ کس نیست که بخواد کمکش کنه، بقیه فقط وایسادن و بهش میگن که "تقریبا" نه "خوب باش"، "عالی باش"!
فرق من و پسرک توی این کتاب اینه که من دخترم و توی دوران دبیرستانم حال بدی داشتم، و اینکه من تقریبا هیچکس رو برای کمک به خودم نداشت! اینکه یکی بهم بگه خوبه که خودت هستی، خوبه که هزارتا خلاقیت داری، خوبه که به چیزایی توجه می کنی که بقیه توجه نمی کنن! 
من یه پرستار خونگی نداشتم که کمک کنه که از این حال و اوضاع بیام بیرون، من تنها بودم و خودم خودمو خوب کردم!
این کتاب رو از ته دلم درک کردم، مثل ماهی روی درخت!
این کتاب روایت می کند که پدر و مادرها چقدر دوست دارند بچه هاشون "خوب باشند" نه "تقریبا خوب" و خب راهو اشتباه میرن با کارهاشون!
این کتاب به ما بچه ها میفهمونه که تا "تقریبا خوب " نباشی هیچ وقت "خوب" کامل نمی شی!
خیلی ها مسخره ام کردن برای خوندن کتاب کودک و نوجوان!
ولی من الان میگم من "تقریبا" خوبم توی کارتجارتیم!
من یه روزی "خوب" میشم، وقتی که همتون متهم میشین به اینکه توی "خوب" شدنم هیچ کمکی بهم نکردنی!



پسته نوشت1:
ما محرمان خلوت انسیم غم مخور
با یار آشنا سخن آشنا بگو
"ـحافظ"

[ شنبه 24 شهریور 1397 ] [ 05:59 ب.ظ ] [ پسته خانوم ] [ پسته شکسته () ]
آخرین مطالب