پسته ششصد و هفتاد و یکم
دختر دیروز بعد از مدتها صبح با مادر خانومی بلند شدیم و رفتیم بازار. یکی از مزایای گرون شدن اجناس اینه که حداقل مردم تماشاچی توی دالان و بازارچه های بازار کم شدند و مجبور نیستی از لاشون با مصیبت رد شی که بری به خریدهات برسی.
با اینکه خیلی خیلی خلوت نبود ولی خب کم بودن افراد تقریبا جمعیت رو متعادل کرده بود و میزان توریست ها بیشتر به چشم میخورد! 
با برنامه خرید کردن کلا از قوانین زندگی منه، اول رفتیم پارچه فروشی همیشگی مون و با قیمت های نجومی مواجه شدیم که خب مجبورا به جایی چند رنگ و مدل دو تا پارچه گل گلی گرفتیم برای من و بعدش یک راست رفتیم مایو بگیریم و دست آخر هم رفتیم سمت ابزار فروشی و من مثل همیشه چپیدم توی مغازه همیشگی و از پسرک سبد گرفتم و ابزار هایی که لازمم بود رو گرفتم و تند و سریع کارمو جمع کردم و موقع حساب کردن برق از سرم پرید، یه ذره خنزر پنزر شد 40 تومن، چیزی که با 20 تومن سر و ته اش جمع میشد!
خلاصه از بازار هم یه راست پیچیدیم سمت خونه خاله بزرگه برای عیادت! چشمش رو عمل کرده بود و بی هوا زنگ زدیم که ما داریم میاییم و از قبل نگفتیم که چیزی نپزی! 
رفتیم و رسیدیم، دختر از تو کوچه بوی شوید پلو و باقالی پلوش میومد! 
خللاصه یه بشقاب برامون باقالی پلو که زیرش نصف قالب کره پنهان شده بود و مرغ و مخلفات داد دستمون که برو بخور جون بگیری:)
خوبه بهش گفتیم غذا نپز، در عرض یک ساعت چطور پخته بود الله اعلم! 
اونم خاله بزرگه که از آشپزخونه تا حال پذیرایی حدود 5 دقیقه طول میکشه تا برسه! خلاصه وایسادم به ظرف ششستن و مرتب کاری و اینا و بعدش هم خونه!
بعد هم نشستیم به تموم کردن کیف پول جدیده و شام خوردیم و خوابیدیم!
بعد یه مدت خونه نشستن این همه پیاده روی کردن نتیجه اش میشه اینکه همه ماهیچه هات بگیره و مثل ربات از این سر خونه بری اون سر!
هنوز هم مزه غذای دیروز تو دهنمه و هرچیزی که میخورم از دیروز تا حالا نمی تونه قانعم کنه!




پسته نوشت1:
و تو چون مصرع شعری زیبا
"ـحمید ـمصدق"

[ پنجشنبه 4 مرداد 1397 ] [ 12:06 ق.ظ ] [ پسته خانوم ] [ پسته شکسته () ]
آخرین مطالب