پسته ششصد و شصت و یکن
همیشه روز آخر یه سال تحصیلی برام ناراحت کننده بوده، بر عکس همه دوستام مه با غرغر مردن می اومدن سر کلاس و از تموم شدنش میپردین بالا من آروم و بی سر و صدا میرفتم تو لاک خودم و دقیقا عین لاکپشت تا خونه اروم آروم میرفتم که بلکه با خودم و دلم کنار بیام، دلداری بدم به خودم که باز هم دوستات رو میبینی و باز هم ترم بعدی در کار است.
زنذگیم بعد از تموم شدن کلاسها به دو بخش کلی تقسیم میشه، قبل امتحانات و بعد امتحانات!
قبل امتحانات یه لیست بلند و بالا از برنامه ها و کارهام تهیه میکنم و مثل امروز کل اتاق رو مرتب میکنم، میز تحریرم رو آماده میکنم، آب و خوراکی میذارم کنار دستم و بعد مطمئن میشم همه چیز آماده است و هیچ دغدغه ایی جز درس خوندن ندارم.بخش دوم زندگی تو این ایام مال بعد امتحاناته که به طرز عجیبی افسردگی میگیرم، درست مثل افسردگی بعد از زایمان!
این افسردگی برای خلا ناگهانی مادر از حضور فرزند توی وجودشه و کمتر شدن حساسیت ها روی خودشه؛ که بلاتشبیه به وضعیت من نیست، دو سوم ماه رو درس خوندن پیاپی شکل میده که با تموم شدن امتحانات شوکه میم ک دیگر لازم نیست آخرین روز امتحان بدو بدو بیام خونه و درس بخونم و استرس فردا رو داشته باشم، کم شدن حساسیت های خانواده از روم و تقریبا آزاد شدن وقتم افسردگی پس از امتحان بهم میده.
بعد از امتحانات بابد همه چیز تغییر کنه، کتابها مرتب به دو بخش فروشی و کتابهابی کتابخونه ایی تقسیم شن، جزوه های به درد نخور دور ریخته شن و بقیه بایگانی شن، ابزار کارهام بیان دم دست و برنامه برای انجام کارهای تابستانی ریخته شود...
اما این تابستون با بقیه تابستونا فرق بیشتری دارد و من از راه تلقیم و انرژی مثبت باید هر چه زودتر برسم به هدفی که میخواهم.
این تابستون خیلی داغ است، مخصوصا برای من....



ما هیچ گاه به امروز بر نمیگردیم
هر چه را لازم است بردارید.
"ـآلبرت ـهوبارد"


[ جمعه 25 خرداد 1397 ] [ 11:18 ب.ظ ] [ پسته خانوم ] [ پسته شکسته () ]
آخرین مطالب