پسته ششصد و پنجاه و نهم
همیشه از استادا میپرسیدم که آخه استاد شما دق نمیکنی اینهمه مراجع میبینی با اینهمه غم و غصه؟ بعدش نگاهم میکردن و پوزخند میزدن که خب دختر ما هم آدمیم، اول هاش حالمون گرفته میشد، زخم معده گرفتیم، خودمون هم میریم پیش مشاور تا فشار از رومون کم شه، ولی خب پوستمون کلفت شده.
حتی یکیشون بهم گفت بعد هر مراجع تی دفترم گریه میکردم.
حالا من با اینکه کلی غم وغصه از اطرافم میگیرم و کلی درد بقیه رو به جون میخرم، باز هم نتونستم حتی یه لایه، فقط یه لایه پوستم رو زخیم تر کنم، گاهی به خودم میگم اینکه مادر دوستت سرطان داره، فلانی شیمی درمانی میکنه، فلان دوستت دائم کشمکش داره  کارها و مشغله های اعضای خانوادت هیچ ربطی به تو ندارن، ولی شب و روز غصه میخورم.
به بقیه مشاوره میدم، کمکشون میکنم تا حالشون هوب شه، هدیه های جور واجور و بی بهونه برای ف،نون میگیرم تا محض رضای خدا یه لبخند بیاد روی لباش، ولی انگار کسی نمیفهمه از درون با ناراحتی بقیه با دغدغه هاشن چقدر میشکنم و چقدر ناراحت میشم براشون.
این راسته که ناراحتی عزیزه آدم از ناراحتیه خود دم بدتره.
باید برم پیش مشاور، مثل استادا، باید یه ذره پوستم رو کلفت تر کنم، باید گاهی به خودم بگم بسه، ولی نمیشه.
توی این مدت نبودنم راحت بودم، اینکه دیگر حداقل جوابگوی آدم های مجازی نباشم، سوالهای پشت هم که چرا نمی نویسی، چرا تلخ مینویسی، چرا کجی، چرا راستی، تنهایی گاهی بی اندازه برای آدمها لازم .
گاهی آدمیزاد از کمک به دیگران خسته میشود.
اگر روزی خواستم انتخاب کنم که چه ویژگی هایی داشته باشم فقط میخوام یه مقدار سنگدل و بیخیال و خودخواه باشم....




پسته نوشت1:
ای زندگی بردار دست از امتحانم
چیزی نه میدانم نه میخواهم بدانم
"ـفاضل ـنظری"

[ پنجشنبه 24 خرداد 1397 ] [ 08:05 ب.ظ ] [ پسته خانوم ] [ پسته شکسته () ]
آخرین مطالب