پسته ششصد و پنجاه و یکم
دختر دیروز خودمو کشتم تا عادی به نظر بیام، حتی کنار خودم دوتا صندلی خالی گذاشتم تا بشینن، بعد اومدن و با فاصله نشستن. خدا میدونه که چقدر با خودم کلنجار رفتم که با دوتا بچه عاقلانه رفتار کنم و آنقدر بهشون محل بذارم که لایق خودمه و الا اصلا لیاقتی در کار نیست که بخوام چیزی براشون صرف کنم!
اموز اومدن سراغم که چی شده؟ مشکلی هست؟
در لفافه و کاملا غیر مستقیم شروع کردم به گفتن اینکه من هیچ کاری رو بی حکمت نمیکنم و اگه هم دو هفته سکوت کردم بازخوردهای وحشتناکی دیدم ازشون ! دختر من نمی دونم این جماعت نفهمن یا خودشونو میزنن به نفهمی! دختر غیر مستقیم چندبار بهشون گفتم،و وقتی نفهمیدن مستقیم تو روشون گفتم ، دست آخر دیدم که نه اینا بفهم نیستن! 
گفتم مشکل از منه، ببخشید...
خریت بزرگ زندگی برای هر آدمی میتونه این باشه که به یه مشت بچه کوچیکتر از خودش اجازه بده احساس کنند آدمن!
احساس آدم بودن هم گاهی برای بقیه زیادیه!
باز یکیشون برای فهمیدن علت ناراحتیم و سکوتم تلاش کرد ، ولی کسی که باهام صمیمی تر بود انگار نه انگار...
باید برم یقه لیلی رو بگیرم و بگم دختر بمیر از تنهایی ولی هیچ وقت با این جماعت همراه نشو....



پسته نوشت1:
ای صبا با تو چه گفتند که خاموش شدی
"ـشهریار"

[ پنجشنبه 3 اسفند 1396 ] [ 12:52 ب.ظ ] [ پسته خانوم ] [ پسته شکسته () ]
آخرین مطالب