ششصد و پنجاهمین پسته
یه زمانی پیش خودم محکوم میکردم افرادی رو که تاریخ تولد و مناسب های عزیزاشون فراموششون میشه، الان خودم رو محکوم میکنم بابت اینکه هر روز تمام وقتم رو کاملا کار انجام میدم و در آخر موقع خواب یادم می افته مقدار کثیری کار دارم که فراموشم میشن.
بزرگتر شدم و گسترده تر شدن زندگی داره اذیتم میکنه، اینکه کسی بگه دهه بیست سالگی یه شکل خاص و یکنواختی داره کاملا اشتباهه، با هر ماه بزرگتر شدن، زندگی کاملا تغییر میکنه و من بین این حجم از کار و فعالیت و درس دارم کم کم گم میشم، بده آدم خودشو گم کنه بین حجم مشکلات و کارها که خوب به نظر میرسن!
تمام تلاشم اینه که خودم رو سر و سامون بدم، از بین اینهمه همهمه پیدا کنم، براش شکلات داغ درست کنم، آهنگ بذارم و بذارم تا دلش میخواد گریه کنه. من براش ترس دارم! ترس از اینکه داره هر لحظه بیشتر فرو میره تو زندگی و ترس از فراموشی...


پسته نوشت1:
بر گرفتار رهایی نتوان گفت آزاد
"ـفاضل ـنظری" 

[ پنجشنبه 3 اسفند 1396 ] [ 01:46 ب.ظ ] [ پسته خانوم ] [ پسته شکسته () ]
آخرین مطالب