ششصد و چهلمین پسته
دلم میخواهد دوباره بخوابم، برگردیم به همون اتوبوس، همون جاده، همون صندلی.
به گمونم یه شال ارغوانی سرم بود و دستم پر بود از دستبند های چوبی. 
هر از گاهی چشمهام رو باز می کردم و وقتی درخت های توی مسیر به نوبت و سریع از جلوی چشمهام میگذشتند دلم آروم میگرفت که هنوز همون جام، هنوز دارم حس می کنم آرامش رو.
حالا که وسط مشغله های زندگی گیر کردم، حالا که از هر طرفی فرار میکنم می خوردم به در افکار تلنبار شده، دوست دارم یه بار دیگه، فقط یه بار دیگه تجربه کنم اون حس رو، حس آرامش واقعی.
من دلم میخواد وقتی یه بار دیگه چشم باز می کنم، رد دستهای گرمش روی دستم باشه، جوری که از شدت آرامشی که تجربه کردم قلبم تند بزنه، برای یه لحظه مکث کنم برای تشخیص واقعیت از خیال.
دلم میخواد برای یه بار هم که شده برگردم به همون اتوبوس، همون صندلی، همون خواب...





پسته نوشت1:
من در پی خویشم به تو برمیخورم اما
"ـامیر ـهوشنگ ـابتهاج"

[ شنبه 16 دی 1396 ] [ 03:22 ب.ظ ] [ پسته خانوم ] [ پسته شکسته () ]
آخرین مطالب