پسته ششصد و سی و نهم
از این پهلو به اون پهلو میشم و از گوشه چشم خونه رو نگاه میکنم، تاریکه تاریکه  چون چند دقیقه پیش آلارم گوشی رو قطع کردم پیداست تا حالا باید آفتاب دراومده باشه، ولی همه چیز به طور مشکوکی ساکت و تاریکه!
چشم میچرخونم و دقت که میکنم میبینم حتی ساعت از موقع مقرر بیدار شدن گذشته و سیخ میشینم تو رختخواب و آماده میشl برای شروع هفته!
دلگیر بودن این اوضاع وسط درس خوندن میاد سراغم، دقیقا مثل این میمونه که کسی رو به طور ناگهانی از دست بدی که تا حالا با هم جر و بحث داشتین! از دست دادن ناگهانی چیز خیلی بدیه، حالا چه آدمیزاد باشه، چه یه وسیله باشه یا مثلا مثل همین امروز؛ آفتاب!
نور خورشید چیزیه که به طور طبیعی ازش فراری ام و حالا نبودش انقدر حالمو بد میکنه!
تو این ساعت از روز دوست داشتم بشینم وسط اتاقم و بدون اینکه چراغی روشن باشه با نور طبیعی به کارهام برسم، ولی، بارونی بودن هوا و تنها بودن و سکوت و کور بودن خونه، آدم رو بی حوصله تر از اون چیزی می کنه که بشه فکرش رو کرد.
به لیوان های دور و برم نگاه میکنم که توشون یا پر نوشیدنی بوده یا خوراکی و به این فکر میکنم که اگه دیرتر برگردم سراغ کتابهام، فکر تمام وجودم رو می گیره و بیشتر از این حالمو بد میکنه!
باید به انتظار بشینم، بلکه فردا صبح خورشید دربیاد، تموم شه این بی رنگ و رویی و من حداقل یه ذره خیالم بابت اواع دور و برم راحت شه...




پسته نوشت1:
ترسم نکشد بی‌تو به فردا دل من
"ـخاقانی"



[ شنبه 16 دی 1396 ] [ 03:00 ب.ظ ] [ پسته خانوم ] [ پسته شکسته () ]
آخرین مطالب