پسته ششصد و بیست و هفتم
از تعلیق کم کم دارم در میام، ولی همه چیز نیاز به یه تلنگر دوباره داره تا ویرون شم، مثل شهر زلزله زده ایی که هر لحظه منتظره تا پس لرزه ها بیان و دوباره وضع رو خرابتر کنن!
کار دارم، درس دارم، چهارتا کیف پول روی میز کارمه و باید بدوزمشون، مشغله مشغله مشغله، که اگه نبودن تا حالا جونم رو از تنم گرفته بودم و خلاص!
حرف دارم خیلی زیاد! 
ولی وقت ندارم برای گفتنشون، امتحان های سنگین و پشت هم، پروژه هایی که مثل قارچ هر هفته سبز میشن و دست آخر اذیت شدن هام از طرف دوست  غریبه، نزدیک و دور!
نمیدونم چه مرگمه، ولی کمتر میخندم، کمتر خوش میگذرونم و دست آخر این هفته تصمیم گرفتم از توی کمد لباسهای رنگی رنگیم رنگ مشکی رو ترجیح بدم!
باید خودمو پیدا کنم، یه جاهایی همین دور و بره، زیر وسایل هام، لای کتاب هام و شاید کنار لباس هام، پیداش میکنم و یه آب به سر و روش میزنم اتو کشیده از خودم آویزونش میکنم
بسه دیگه غم خوردن و غم دیدن!



پسته نوشت1:
مرا از دور تماشا کن
من از نزدیک غمگینم
"ـعباس ـمعروفی"

[ جمعه 10 آذر 1396 ] [ 08:27 ب.ظ ] [ پسته خانوم ] [ پسته شکسته () ]
آخرین مطالب