پسته ششصد و بیست و دوم
تا یه زمانی و تا یه جایی اعصابتون خورد میشه، دلتون میشکنه، میارید و بندش میزنید، دوباره از سفق بدنتون آویزونش می کنید تا بتپه. بار بعد و بار بعد و بار بعد...
گاهی انقدر از دیگران حرف می شنوید، که بی اختیار در هر مکان و زمانی میزنید زیر گریه، توی خیابون، توی تاکسی، توی مترو، دانشگاه...
اما از یه زمانی به بعد دیگه انگار هیچ چیز و هیچ کس نمی تونه آزارتون بده، توی اولین باری که دلتون میشکنه و میریزه کف بدنتون فقط نگاه می کنید و رد میشید و حتی سمتش نمی رید برای بند زدن دوباره، برای تپیدن دوباره! انگار قلب نداشتن بهتر از داشتن و شکسته شدنه.
دفعه بعد که حرف میشنوید، دیگه نه بحث می کنید، نه گریه، نه میخندید و نه تلاش می کنید تا خودتونو خالی کنید، نه، فقط نگاه می کنید و رد میشید.
این یعنی شروع دوباره، بازگشت به گذشته ها، زمانی که فقط آرامش خودتون مهم بود.
باز میرم و سبدم رو پر از نسکافه و هات چاکلتو نوشیدنی های گرم میکنم، برای آرامش داشتن، تنهایی و یکی دو تا کتاب و تازه و خودنی های ریزه میزه کافیه.
باید پاشم از اول شروع کنم، بدون توجه به اطرافم...



پسته نوشت1:
به جز نسیم صبا نیست همدم جانی
"ـحافظ"


[ پنجشنبه 25 آبان 1396 ] [ 10:39 ق.ظ ] [ پسته خانوم ] [ پسته شکسته () ]
آخرین مطالب