پسته ششصد و چهاردهم
سه روز تب داشتم، از درون داغ بودم و چشده بودم چوپان دروغگو، هیچ علائمی از بیرون مشخص نبود.
نفسم بند میومد از شدت حرارت، حالت تهوع و سرگیجه! 
میسوختم انگار. از درون...
آروم نمیشدم، فقط هر از گاهی کنده هایی که از درونم میسوخت آروم میگرفت و باز دوباره دو شه تا بچه می اومدن و فوت میکردن زیرش و روز از نو روزی نو، گر میگرفتم!
پریشب که دیدم لبم درد مسکنه فهمیدم خبریه! 
دیروز که از خواب بلند شدم دیدم بعله تب خال زدم، حرارت بدنم کم شده بود، آروم شده بودم، انگار یکی یه دبه چهار لیتری آب روی تنم خالی کرده بود.
ولی امروز صبح که پاشدم دیدم کل لب بالام سر است و همش باد کرده.
بحثی هم نیست، با اون آتشی که توی من بود انتظار داشتم تمام تنم تاول بزنه....





پسته نوشت1:
چه بی آذار با دیوار نجوا می کنم هر شب
" ـمحمد ـعلی ـبهمنی"

[ چهارشنبه 10 آبان 1396 ] [ 07:17 ب.ظ ] [ پسته خانوم ] [ پسته شکسته () ]
آخرین مطالب