پسته ششصد و یکم
توی تاریکی مطلق اتاق رد تماس میکنم و باز که زنگ میزنه جواب میدم! 
خسته ام، صدام در نمیاد، چند کلمه حرف میزنم و فکر میکنم الان شبه یا صبح؟! میگه دیگه نیاز به عمل نداره و خیالم تو همون گیجی و منگی راحت میشه، بعد دستم رو میکشونم کنار صورتم و تماس رو قطع میکنم و پتو رو میکشم توی بغلم.
تا این حد خستگی بدنی و بی حالی مربوط مربوط میشه به کار بدنی مداوم و درگیری ذهنی زیاد! 
امشب استراحت کامل، از فردا دوباره زندگی پرمشغله...



پسته نوشت1:
من نیست شدم در تو از آنم همه تو
"ـمولوی"

[ سه شنبه 18 مهر 1396 ] [ 06:40 ب.ظ ] [ پسته خانوم ] [ پسته شکسته () ]
آخرین مطالب