پسته پانصد و هشتاد و هشتم
خواب بودم، لذت بخشه تاریکی اتاق توی غروب، گرمای پتو و آروم آروم رفتن تو عمق بالشت. از این خوابایی که توی اوج خستگی میاد دستم رو میگیره میبره سمت اتاقم، آروم چشم هام رو میبنده و مراقبه مبادا ازش غافل شم و تو تاریک و روشن هوا از خواب بپرم و گیج بزنم که من کجام و ساعت چنده.
توی خواب ناز بودم، از خستگی و بی حوصلگی فرار کردم و رفتم لای پتوی گرم و نرمم و توی تاریکی چشم هام رو بستم و آروم معلق شدم توی هوا، نمی دونم ساعت چند بود که با صدا شاز خواب بلند شدم و پتوم رو زدم کنار و رفتم بیرون و سلام دادم، ولی بوی غذا خونه رو گرفته بود و سفره آماده بود، دیر کرده بود، رفته بود ماشین رو که برای تعمیر گذاشته بود بگیره، دیر کرده بود. داشت تعریف میکرد که چی شد که دیر کرده، می شینم پشت میز و چشمام که هنوز به نور عادت نکرده رو می مالم و به حرفاش گوش میدم.
مکانیکی که مردونگی می کنه و به یه جوون پر و بال میده و با اینکه طرف دستش کج بوده براش مغازه میخره و براش راه باز میکنه تا به جایی برسه و باز طرف مثل کفتار دستش کثیفش رو میکنه توی انبار و دخل مکانیک پیر. مکانیکی که آقای پدر رو چندین ساله میشناسه و با یه سوال پدر راجع به شاگردش شریف ، زخمش سر باز میکنه و با اینکه موهاش سفیده میزنه زیر گریه و چندین دقیقه درد دل میکنه برای پدر.
حکایت عباس آقا مکانیک رو که آقای پدر میگه اشتهام کور میشه، دلم میخواد شبونه برم دم مکانیکیش و با هم درد دل کنیم و بزنیم زیر گریه، دست آخر بهش بگم: عباس آقا، هر موقع دلت گرفت ما هستیم، تا بوده همین بوده، پشت دستت رو داغ کن، مراقب خودت و خوبیات باش..




پسته نوشت1:
دوباره عهد میکنی که نشکنی دل مرا
چه وعده ها که میدهی به رغم ناتوانیت
"ـکاظم ـبهمنی"

[ سه شنبه 21 شهریور 1396 ] [ 08:05 ب.ظ ] [ پسته خانوم ] [ پسته شکسته () ]
آخرین مطالب