پسته پانصد و هفتاد و دوم
پرسان پرسان رفتیم پیدا کردیم و انصافا دور نبود و سر راهمون دراومد.
چون اول صبح بود و تقریبا خلوت با مادر خانومی چند تا مغازه رفتیم جلو و وقتی دیدیم کاسب ها کنار هم جمع شدن و از بیکاری حرف میزنن و فقط تقریبا ماییم، یه ذره این پا و اون پا کردیم بلکه درکشون برسه که خرید داریم و جو رو مناسب تر کنن که درکشون نرسید و از پشت سر یه آقایی صدا زد که: آبجی بفرمایید.
برگشتیم و راهنمایی کرد دم مغازه اش و با اینکه جوون بود و شاگرد مغازه ولی مودب و محترمانه برخورد کرد و وقتی فهمید تازه کارم وایساد و قشنگ و با حوصله برام همه چیز رو توضیح داد و انقدر در برابر گیج بازی هام صبور بود و جوابمو داد که قشنگ از ته دل و با دل و جون ازش خرید کردم.
بعد هم برد مغازه جلویی و راهنمایی کرد بقیه وسایل ها رو بخریم.
اینها از یه آقای جوون و توی این دوره زمونه عجیب نیست!
فوت و فن فروش و بیان فصیح این دوره زمونه رمز اول فروش محصولاته!
ولی کسی که جلوی ما ایستاده بود یه پسر ساده شهرستانی بود که به نظرم از کسبه چندین ساله بازاری فهم و شعورش خیلی بیشتر بود!
بقیه ابزار هام رو هم از همون مغازه اولی که پیرمرد چشم آبی توش بود و دوستش با دستای لرزون بشقاب ملامینی رو آورد سمتم و بهم گل یاس تعارف کرد خریدم و رفتیم راسته پارچه فروش ها و یه مقدار پارچه گرفتیم و برگشتیم.
 از دیشب شروع کردم کارمو و اگه حمایت های آقای پدر و کمک هاش نبود مسلما با چکش میزدم فرق سرم!
فعلا که راضی ام...
از چرم دوزی:)



پسته نوشت1:
همانطور که با آینه صورتت را می بینی
با یک اثر هنری هم روح و جانت را می بینی
"ـبرنارد ـشاو"

[ دوشنبه 30 مرداد 1396 ] [ 06:18 ب.ظ ] [ پسته خانوم ] [ پسته شکسته () ]
آخرین مطالب