پسته پانصد و هفتاد و یکم
بدم میاد از اینکه یه متن رو دوبار و سه بار و بارها بخونم و باز چیزی نفهمم!
فصل اولش این مدلی بود. میخوندم و نمی فهمیدم، خیلی گنگ بود، میخواستم باز پرتش کنم یه سمت و فحش نثار نویسنده و ناشر کنم بابت هدر دادن کاغذ و درخت و جوهر و انرژی و پول من! 
اما ادامه دادم و دیدم که نه، داره کم کم مزه میکنه زیر دندونم و عطرش عین دارچین با خوندنش میاد توی مشامم و مست میشم از اینهمه روان بودن کلمات و نوشته ها، حتی با خوندنش تصور میکنم همه چیز رو، خونه حاج عمو‌، مه لقا...
توی سفر که نه وقت بود و نه چمدونم جای کتاب قطور داشت، هنوز چند فصل ارش خوندم و الان که کارام افتاده رو غلتک باید بشینم بقیه اش رو بخونم.
قرار بود برای کتاب"یک پیاده روی طولانی تا آب" هم بنویسم که نشد، نه عکس خوب داشتم و نه حوصله. 
ولی اون هم خوب بود، یه چیز تازه و نو که بهم چسبید خوندنش، درست مثل لذت آب خوردن با خیال راحت برای ”نی آ".
دست بکشیم از رمان بزرگسال و جوان، دنیامون به اندازه کافی تیره و تار و پر از تلخی هست، بیاییم بچه بشیم، نقاشی بکشیم، با گِل کاسه بشقاب درست کنیم، شعر بخونسم و آخر کار از تموم کردن یه کتاب قصه با عکسای دلبرونه اش یا خوندن یه رمان نوجوان انرژی بگیریم برای آدم بزرگ بودن....



پسته نوشت1:
جهان کوچک من از تو زیباست


[ دوشنبه 30 مرداد 1396 ] [ 07:12 ب.ظ ] [ پسته خانوم ] [ پسته شکسته () ]
آخرین مطالب