پسته پانصد و شصت و سوم
حالم بد بود، کم کم بدنم داشت از داخل گرم میشد و این نشونه های ظریفی از تب بود. چشم هام درد می کرد و از زور بی خوابی و خستگی خمیازه هام رو قورت میدادم، توی جلسه زشت بود، به اندازه کافی بی رمق و خسته به نظر میرسیدم و این خمیازه کشیدن بی ادبی تمام محسوب میشد.
چادرم رو درآوردم و حس غریبگیم بهم گفت همونجا دور میز بشینم و به جمعیتی که پایین نشسته بودند نپیوندم، که البته کوفتگی بدنم اجازه نمیداد روی زمین بشینم! صندلی بهتر بود!
همین دیروزش کیس رو بغل کردم و سوار آژانس شدم ببرم بذارم امانت برای تعمیر، که نبودن و دست از پا درازتر به خاطر سنگینی کیس برگشتم مسجد و انداختمش یه گوشه! مگر من سر جمع با لباس هام چند کیلوئم؟! که یه کیس سنگین رو بزنم زیربغلم ببرم اینور و اونور؟! کسی رو مسئول کنید که با وزش شدید باد به فنا نره و توی آسمون چرخ نزنه! 
نگاه ها تقریبا سنگین بود و خب این راحت بودن من و درآوردن چادرم و گرما و مریضی و تبی که داشت ریشه میگرفت باعث شد بقیه بیشتر نگاهم کنند و من معذب بشم و چشم بدوزم به طرح مانتوی جدید!
الکی الکی خودم رو مشغول کنم، یا با طرح مانتو، یا با مربی شدن توی چند تا کلاس و یا با پذیرفتن مسئولیت جدید، با وجود مسئولیت قبلی!
این حل المسائل شدن هم عجیب سخت است، اینکه خودت و ذهنت از همه طرف کش بیایین و توی هر‌ماجرایی وارد شین!
آخر هم یادم نیومد این سبک نقاشی رو!
آدم های توی مانتو، نقاشی ها مال کدوم سبک بودند؟! و حالا اینجا روی لباس من چه میکردند؟!



پسته نوشت1:
ای غم بگو از دست تو آخر کجا باید شدن
"ـشهریار"


[ دوشنبه 16 مرداد 1396 ] [ 04:30 ب.ظ ] [ پسته خانوم ] [ پسته شکسته () ]
آخرین مطالب