پسته پانصد و پنجاه و نهم
هر کجای دنیا هم برم آخر سر راهم کج میشه سمتش، سوار تاکسی می شوم و باز هم میرم برای زیارت، بعد از ماه ها!
وارد حرم که میشم سلام میدم و آروم آروم جلو میرم، چشمم به ضریح که می افتد سلام میدم و درست جای همیشگی می شینم و چشم میدوزم به ضریح، رفت و آمد ها، گریه ها و چنگ زدن دست ها به شبکه های فلزی...
چشم هام رو می بندم، بوی عطر حرم خیلی وقت بود توی ریه هام نرفته بود، یاد بوی خوبه حرم می افتم، که با نزدیکتر شدن مثل صدای جیرینگ جیرینگ آویز های لوستر بیشتر میشه. اینجا خنکه، ولی به خوبی اونجا نیست، سرمایی که از روی پا گذاشتن رو مرمرهای خنک عاید آدم میشه با اینجا قابل مقایسه نیست، از همهمه جمعیت و تعداد بالای زائر هم خبری نیست، خلوت است و می تونم مثل همیشه توی چند متری ضریح بشینم و یه دل سیر نگاه کنم، برعکس اونجا!
تا حالا نشده بروم و یک دل سیر نگاهش کنم و همه حرارات وجودمو از چشمام خالی کنم و از درون خنک و سرد شم.
ولی هر دو جا زبونم می گیره، چشمام خیره میمونه به شبکه های ضریح، و باز هم دهنم باز نمیشه برای خودم دعایی بکنم، مثل همیشه!
این لال شدن و نگاه کردن های تار از پشت اشک نمی ذاره زبون باز کنم و حرف بزنم، همه شکایت هام فراموشم میشه، فقط نگاه می شم و نگاه میشم و نگاه.
روی دو پا می ایستم رو به روی ضریح، سلام میدم به امامزاده و بعد هم رو می کنم به سمت مشهد:
سلام آقا جان برادرتان عجیب بوی آرامش میدهد، 
اینجا همه چیز خوبست،
درست مثل حرم خودتان
....



پسته نوشت1:
به داشتنت فکر می کنم
به تمام جهان
"ـرضا ـیارـاحمدی"

[ جمعه 6 مرداد 1396 ] [ 07:50 ب.ظ ] [ پسته خانوم ] [ پسته شکسته () ]
آخرین مطالب