پسته پانصد و پنجاه و هشتم
کوچیکتر از اونی بودم که بتونم آبپاش مسی رو از رو زمین بلند کنم، خیلی سنگین بود و من ترجیح می دادم فقط به شاهپسند های نارنجی و زرد و صورتی چشم بدوزم و هر از گاهی یکیش رو بکنم تا برای خودم بشه!
گوشه دیوار حیاط یه ردیف درختچه و گلدون بود، توشون فقط شاهپسندا به دلم می نشست، یه ساقه چوبی باریک از توی یه گلدون آروم رفته بود بالا و هر موقع می پرسیدم این چیه بهم می گفتن: درخت اناره!
آقای پدر میگه باباحاجی عاشق اون درخت انار بود، واسه همین هم بعد فوتش دقیقا کنار مزارش درخت رو کاشتن، توی حیاط که بود نهایتا برگ و گل میداد و هر از گاهی یکی دو تا انار ریزه، که اونا هم دووم نمی آوردن و عمرشون چند روزی بیشتر نبود...
این سری که رفتیم بهشت زهرا (س) درخت سبزه سبز شده بود و هر جاش رو که نگاه می کردی یا گل انار بود و یا یه انار کوچیک و سرخ!
به باباحاجی گفتم: درخت انار داده، ای کاش بودی و خودت از نزدیک می دیدی، ای کاش درخت توی حیاط همون خونه قدیمی بود، کنارش آبپاش مسی چند کیلویی، من حالا بزرگ شدم، کاش خودت بودی و می دیدی، میتونم آبپاش رو بلند کنم وبه درخت آب بدم، دیگه گل های شاهپسند رو نمی کَنم. بعد که درخت به بار می نشست توی حیاط فرش دستبافت مامان حاجی رو می انداختیم و من انار دون می کردم و بعد آبش رو می گرفتم، آخه دندونات اذیت می شد برای جویدنش! 
هنوز یادمه، درخت اناری که کنار شاهپسند ها قد علم کرده بود، هنوز یادمه، آبپاش مسی و شیطنت های بچگی...
با اجازه ات چند تا شو چیدم، دلم نمی خواست حسرت داشتنشون مثل داشتن خودت به دلم بمونهه!
قول میدم گوشواره شون کنم و تا ابد ازشون خوب نگه داری کنم



پسته نوشت1:
تمام عکس هاش رادیولوزی
می دانند
تو در قلب منی
"ـکوروش ـنامی"


[ چهارشنبه 4 مرداد 1396 ] [ 02:16 ب.ظ ] [ پسته خانوم ] [ پسته شکسته () ]
آخرین مطالب