پسته پانصد و پنجاه و هفتم
بعد از چندین و چند سال زندگی، تازه به این نتیجه رسیدم که من با بقیه فرق می کنم!
جمعیت زیادی قوانین و مقرارت براشون مهم نیست، خیلی ها روی تربیت بچه هاشون حساس نیستند، به آداب معاشرت اهمیتی نمی دن، از هر راهی برای رسیدن به اهدافشون استفاده میکنن، جوانمردی رو تقریبا به طور تمام و کمال زیر پا گذاشتن، دیگران و زندگیشون براشون اهمیتی نداره و فقط به فکر سود کردن هستن.
من نمی گم همه کارهایی که بالا از طرف بقیه نقض میشه رو خودم تمام و کمال و بی اشکال انجام میدم، نه! ولی تمام تلاشم اینه که همه رو تا جایی که ممکنه درست پیش ببرم.
دختر، بین یه عالمه دوستی که دارم، به گمونم فقط منم که با لباس هام انقدر عشق می کنم، انقدر برای هنر و کاردست ارزش قائلم، فقط منم که سراغ کتاب های کودک و نوجوان میرم، تا مدت ها با شخصیت هاشون دوست می مونم و توی نت دنبال یه سر نخ ازشون می گردم؛ مثلا همین مجموعه کتابهای بچه های بدشانس، رفتم توی سایتش و با اینکه انگلیسی بود و اونموقع خوندنش برام سخت بود نشستم کلمه کلمه ترجمه اش کردم و خوندم و ازش لذت بردم! دبیرستانی بودم و اونموقع که با هیجان برای ح تعریفغ میکردم ماجرا رو یا کلا بحث رو عوض می کرد یا در آخر می گفت من از این کتابا دوست ندارم! 
یا همین "خاطرات سلوا دوت" که باید راجع به کتابش یه پست منتشر کنم، از اونموقع که خوندمش سلوا از ذهنم بیرون نمیره!
آدمهایی مثل من هستند، کسایی که آرزو دارن اتاق کارشون نارنجی و لیمویی باشه، براش برنامه می ریزن و قند توی دلشون آب می کنن؛ اما یا خیلی کم اند و یا از من دورن!
بیشترین میزان درک نشدن رو از اطرافیان و دوستانم دارم و جز خانوادم تقریبا تعداد محدودی هستن که به من و افکارم و علایقم احترام میذارند، این سخته که کسی نه خوده واقعیم رو میشناسه ( مثلا بعد ده بار به من می گن عصبی، و من باید بگم من مدلم جدیه، و مسلما خودمو برای چیزهای بی ارزش عصبی نمی کنم)و نه ذره ایی برای من و علایقم ارزش قائله!
من بعد مدتها فهمیدم، که با بقیه متفاوتم، این بقیه نیستن که با من تفاوت دارن، رد شدن از وسط خیابون و زمانی که چراغ سبزه، برای خیلی ها عذاب وجدان نمیاره،زخم زبون زدن به بقیه برای خیلی ها لذت محسوب میشه و در آخر خیلی ها هیچ جرئتی برای بروز خودشون ندارن و فقط از مد های مسخره پیروی می کنن!
حالا که متفاوتم با بقیه، دست به یه تصمیم زدم، برای راحتی خودم تا حد ممکن خودم رو دور نگه میدارم، از افرادی که رفتارشون آذارم میده!
چون هیچ کس نمی تونه منو درک کنه، که هر بار که به فیل های روی لباسم نگاه میکنم قند توی دلم آب میشه و توی دلم خدا خدا می کنم برای یه بار هم که شده برم و توی شهر بمبئی که اسمش برام از قشنگ ترین اسم های شهرهاست خوش بگذرونم و توی مراسم های رنگیشون شرکت کنم و یه ساری نارنجی برای خودم بخرم و دست آخر یه ریسه گل زرد روی موهام بزنم...



پسته نوشت1:
همونطور که محتوای یک کتاب رو نمیشه 
با ورق زدن فهمید
شخصیت آدما رو هم نمیشه با یه ارتباط کوتاه
متوجه شد
"ـماهایا"

[ چهارشنبه 4 مرداد 1396 ] [ 01:55 ب.ظ ] [ پسته خانوم ] [ پسته شکسته () ]
آخرین مطالب