پسته پانصد و پنجاه و سوم
مانتوهامون که آماده شد دیدم براشون کمربند هم دوخته! آخه کی با مانتوی جلو باز کمربند می بنده؟ اون هم مانتو به این گشادی! دقیقا مثل تن پوش حموم میشه!
پارچه اضافه اومده؛ بنده خدا دوخته بود، دیدم دلم نمیاد بندازمون دور، براش کلی وقت صرف شده، چشم و دستش رو روش گذاشته. خلاصه بالا بلندیش رو نگاه کردم و دور سرم دو دور چرخوندم و آخر سر هم یه پاپیون کنارش زدم! به عنوان تل چیز خوبیه! 
من که از اول بچگیم حسرت تل زدن به دلم موند و هر موقع خواستم تل های پاپیونی بزنم بعد چند دقیقه از سر درد ناشی از تل آه از نهادم بلند شد و تا یکی دو ساعت سرم تیر می کشید! یه دونه تل پاپیونی خواهر خانومی برام خریده بود که همون یه دونه باهام یاخت و تا زمانی که جگر زلیخا بشه می زدمش، حتی از همون مدل باز هم رفتیم بخریم ولی مثل اون راحت نبود!حالا اینا رو میتونم دور سرم بپیچونم و با باقی مونده اش پاپیون بزنم و خودم و تو آینه نگاه کنم و نبات زعفرونی توی دلم حل شه از دیدن خودم با تل پاپیونی! بعد از مدتها...




پسته نوشت1:
من حواسم هست که دیوانه ات باشم مدام
مو پریشان تر نکن، یادآوری را بیخیال
"ـلاادری"

[ جمعه 30 تیر 1396 ] [ 04:13 ب.ظ ] [ پسته خانوم ] [ پسته شکسته () ]
آخرین مطالب