پسته پانصد و پنجاه و دوم
شوکه میشم، طبیعی هم هست، وقتی حدود 14 روز روی دوشت یه بار سنگین باشه، وقتی خواب و خوراک نداشته باشی و دائم طوفانی باشه وجودت حالا یهو از سرعت بیوفتی و ترمز کنی و هر چی بار و بندیل رو دوشته بریزه زمین شوکه میشی!
انگار یکی دم مرگ زنده شه! آخرین امتحان رو که دادم شوکه بودم، توی مترو لب و لوچه ام آویزون بود، تا به خونه برسم و مثل روال همیشگی از اول ابتدایی تا الان مرتب کردن جزوه ها و اتاق و وسایل ها، دست به سر و گوش اتاق کشیدن و در ننهایت برنامه ریختن برای رسیدن به کارهایی که به خاطر درس عقب افتادن!
هنوزم که هنوزه مزه تابستونی که از دیروز برام شروع شده نچشیدم و دیشب نشستم به خوندن مقاله ها و کتاب ها و فایل هایی که توی امتحان ها خلاصه کرده بودم، بعد خودم شروع کردم به نوشتن و خلاصه برداری و چکیده گرفتن ازشون! از 5 تا سوال سه تاشو نوشتم و تایپ کردم و حالا مونده دوتاش! این دو تا هم تا عصر تموم کنم و سر و سامون بدم و بفرستم برای استاد!
بعد هر چی فایل فلسفه است از صحنه روزگار زندگیم حذف کنم و یه لیوان آب زرشک یخ دار برای خودم درست کنم و کتاب های دلبرم رو در آغوش بگیرم و از این دو ماهی که قراره برای خودم باشم لذت ببرم:)




پسته نوشت1:
#رومیزی_طور



پسته نوشت2:
خریدی خانه دل را دل آن توست می دانی
"ـمولوی"


[ سه شنبه 27 تیر 1396 ] [ 10:06 ق.ظ ] [ پسته خانوم ] [ پسته شکسته () ]
آخرین مطالب