پانصد و چهلمین پسته
دیروز که از فرط خستگی نرمالو رو کشیدم رو خودم و سه ساعت بی وقفه خوابیدم! بعد هم دم دمای افطار بلند شدم و پاکت شیر رو از یخچال آوردم بیرون و مثل بچگی هام نشستم به مخلوط کردن آرد برنج و شکر و شیر!
بچه که بودیم تابستونا از کارهامون این بودذ که آشپزی کنیم، ابتدایی بودم که برنج دم می کردم برای ناهار و حتی یه بارسبزی پلو گذاشتم، و انقدر خوب شده بود که هیچ کس باور نمی کرد کار منه!
و از تفریحات دیگه پختن فرنی و درست کردن آب دوغ خیار بود که از گرمای فرنی و دارچین توش و آب دوغ خیار و خنکیش بال در می آوردیم و  ذوق زده می شدیم که خودمون دوتایی درستش کردیم! 
دیروز هم با عشق وایسادم پای گاز و وقتی آماده شد ریختم تو ظرفایی که تازه مهمونمون شدن و بعد هم دیدم حال و بال تزئین درست و حسابی ندارم، یه ذره دارچین ریختم توی ظرف و با دست روی فرنی ها رو تزئین کردم، هیچ موقع اعتماد به نفس تزئین غذا رو با چاشنی و سس(حجوری که بخوام طرح بزنم) نداشتم و همیشه خدا دست و دلم لرزیده که خرابکاری نشه!
دیروز هم همین ها رو با دردسر ریختم!
به گمونم این آخرین خوشمزگیه ماه رمضون بود و الان دارم روز شماری می کنم برای پیدا کردن وقت خالی برای درست کردن نون قیفی!
دختر 100 سالمم بشه دوست دارم خودم فرنی درست کنم و از خوردنش مثل بچگی ها بال دربیارم...


پسته نوشت1:
به موی تافته پای دلم فروبستی
"ـسعدی"


[ جمعه 2 تیر 1396 ] [ 09:49 ب.ظ ] [ پسته خانوم ] [ پسته شکسته () ]
آخرین مطالب