پسته پانصد و سی و هفتم
خادم مسجده، سادات است، به واسطه دوستی با دخترش با خودش هم دوست شدیم و انگار نه انگار از ما بیست- سی سال بزرگتره، عین دوست های صمیمی دائم با هم در تماسیم، انقدر هوای هم رو داریم، یاد دوران راهنمایی می افتم که خرابکاری می کردیم و من رو همیشه به واسطه ظاهر مثبت و شاگرد اولیم میبردن دفتر که پسته، تو بچه خوبی هستی، بگو کار کی بوده، منم خودمو از تک و تا نمی انداختم و چشم تو چشم مدیر اعصاب خورد کنمون می گفتم: من نمی دونم، میدونستم هم نمی گفتم، چون دوستام رو نمی فروشم!
بعد روحشونم خبردار نبود پای ثابت همه خرابکاریها خوده منم!
هر موقع حالم بده یا مریضم میرم خونشون، یه چایی و خرما می خورم، به خونه نرسیده حالم خوب میشه، گفتم که ساداته، دلش پاکه، ساده اس، نونش حلاله...
خرما رو با گردو و پودر نارگیل له می کنه، قل قلی می کنه و میذاره یخچال، میریم خونشون میگه پسته برو از یخچال خرما بیار! اونموق عاست که مثل بچه های 5 ساله قند تو دلم آب میشه، عاشق مزه ی خرماهاشم، خودم هر کاری میکنم نمی تونم مثل سید خانم در بیارم!
خرماهای مونده تو یحچال رو میکوبم و توش گلاب میریزم، قل قلی می کنم و توی پودر نارگیل و گل و کنجد غلت میدم و میذارم کنار فنجون چایی!
این سری باید یه جعبه خرما ببرم و با هم درست کنیم، باز هم خرماها مزه همیشگی رو ندارن...





پسته نوشت1:
زلف آن است که بی شانه دل از جا ببرد
"ـشهریار"


[ پنجشنبه 1 تیر 1396 ] [ 03:21 ب.ظ ] [ پسته خانوم ] [ پسته شکسته () ]
آخرین مطالب