اشتیاقیـ کهـ بهـ دیدار تو دارد دل منـ / دلـ منـ داند و منـ دانمـ و دلـ داند و منـ

درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

ابر برچسبها

آمار وبلاگ



Admin Logo
themebox Logo

دانلود آهنگ جدید



نویسنده :پسته خانوم
تاریخ:یکشنبه 22 مرداد 1396-01:16 ب.ظ

پانصد و هفتادمین پسته

ساعت چهار صبح بود. از زور درد بیدار شدم.
کم کم ترس ریخت توی وجودم، تمام تنم عرق کرد و ذهنم انقدر سنگین شد که از زور استرس حالت تهوع گرفتم!
دو شبه دارم اذیت میشم، اون از پریشب که توی خواب دستش رو نشونم داد و گفت: ببین شوهر کردم، دیگه تنها نیستم، دیگه نیازی به بودنت ندارم!
این هم از دیشب که با درد خوابیدم! 
یکی دو ساعتی تحمل کردم گفتم آقای پدر که خواست بره اداره منم میگم ببرتم بیمارستان! 
ولی خودش فروکش کرد و چشم هام سنگین شد، 
کلاس امروز رو کنسل کردم.
کارهام پیچیده به هم، اعصابم بدتر....



پسته نوشت1: 
من همانم که شروعش کردی
نشود دل بکنی
دل ندهی
بی سر و سامان بشوم...




داغ کن - کلوب دات کام
پسته شکسته() 

نویسنده :پسته خانوم
تاریخ:شنبه 21 مرداد 1396-08:13 ب.ظ

پسته پانصد و شصت و نهم

یس!

الی هم هماهنگ شد و قراره توی سفر چند روزه همراهمون باشه! 
دل تو دلم میست تا فردا شب، چقدر دنبال فرصت بودیم برای با هم بودن!
الان به بهترین نحو پیدا شده.



پسته نوشت1:
قسم  به شعر "بلیـــــغ" نِزار قَبّانی
به عطرِ روسریِ تو، به سیب لبنانی
کشیدن‌تو‌به‌یک‌شعر کارحافظ‌هاست
گلم تو شاخه نباتی خودت نمیدانی



داغ کن - کلوب دات کام
پسته شکسته() 

نویسنده :پسته خانوم
تاریخ:چهارشنبه 18 مرداد 1396-02:34 ب.ظ

پسته پانصد و شصت و هشتم

همین هفته پیش بود که پیشنهاد داد، بعد هم رفت دنبال اوکی کردن کارها و بلیط و هتل!

گفتم کسی از بچه ها نمیاد! کنسل میشه، بعد که همه پایه شدن و بیشتر پیگیر شدیم تونستیم بلیط و هتل بگیریم برای هفته بعد.
سفر های هول هولکی آدم رو شوکه میکنه، کارهام تو هم تو هم و فشرده شدن، همه کلاس هام رو تغییر ساعت دادم، انداختم برای روزهای دیگه، یا اینکه سه تا از کلاسهام رو انداختم پشت هم، دوست ندارم از کلاسشون جا بمونن، عذاب وجدان و دلشوره میگیرم!
امروز رفتم از انباری چمدون رو آوردم، ریز ریز وسایل ها رو میریرم توش، برای خودم و خواهر خانومی!
یه جا اضافه بود که اون هم زنگ زدم به اِلی و باهاش هماهنگ کردم و منتظرم ببینم میاد یا نه! سفر دوستانه اس و همینطوری یهویی ده- دوازده نفری عزم سفر کردیم، رفتیم دنبال بلیط و هتل!
مطمئنا همه مون هنوز از شوک در نیومدیم و تا دوازده نفری سوار قطار نشیم و تا چمدون هامون رو نذاریم توی هتل هیچ کس باورش نمیشه!
تمام دلتنگی ها و دغدغه هام رو جمع کردم، حتی دیگ از شوق گریه هم نمیکنم، همه رو نگه داشتم برای توی حرم، صدای جرینگ جرینگ لوستر ها و بوی حرم و گریه های دوازده نفری....
تا دوشنبه انقدر کار ریخته روی سرم که مثل برق و باد زمان میگذره....
تا برسم توی صحن و بین همهمه گم شم دل تو دلم نیست....




پسته نوشت1:
دل من گم شد اگر پیدا شد
بسپارید امانات رضا(ع)



داغ کن - کلوب دات کام
پسته شکسته() 

نویسنده :پسته خانوم
تاریخ:چهارشنبه 18 مرداد 1396-02:23 ب.ظ

پسته پانصد و شصت و هفتم

زنگ زده بهم میگه: آزمایش خون دادم، بابام A است، مامانمB!من O است گروه خونیم! 

می خندم میگم: سر راهی نیستی! یه بار شانس بهت رو زده بود، اونم که تو زرد از آب در اومد! بچه ننه باباتی، الانم برو خونه ظرفا رو بشور!
میخنده! پشت هم!
میگم چه خبر؟ میگه " میگذره!
میگم: وای بر این عمر که با می گذرد، می گذرد!
چند شبی هست سریال گمشدگان رو می بینم، و هر شب دلشوره می گیرم برای دخترک، با استرس میخوابم، کابوس می بینم! بعد لعنت می کنم مردای روی کره زمین رو که زندگی رو به دهن زن و بچه شون تلخ می کنن! 
لعنت می کنم پدری رو که اشک دخترش رو در میاره! لعنت می کنم پدرش رو...
عصبی میشم، حرصم میگیره، خودم رو سرگرم همه چیز میکنم که فیلم رو نبینم! 
مدتیه میخوام برم سینما، نمیرم، چون حوصله ندارم حالم از دیدن زندگی زهرماری بقیه بد و بدتر میشه! دلم نمی خواد ببینم یه سری آدم مجبورن زیر دست یه مشت عوضی زندگی کنن، نه زندگی نه، زجر بکشن!
من لعنت می کنم همه شون رو! به قول پرستو گور مرگ همه تون...
دلم آتیش میگیره از دیدن این چیزها!



پسته نوشت1:
امروز در دو چشمم جز جوی خون نرانی
"ـخاقانی"



داغ کن - کلوب دات کام
پسته شکسته() 

نویسنده :پسته خانوم
تاریخ:سه شنبه 17 مرداد 1396-12:47 ب.ظ

پسته پانصد و شصت و ششم

گاهی میشه تصمیم گرفت جدا از دیگران و برای خودمون زندگی کنیم، درست تنهای تنهای تنها. این بستگی به خودمون داره که چقدر می تونیم از تنهایی مون لذت ببریم، چقدر میتونیم خودمون، خودمون رو دوست داشته باشیم و چقدر بلدیم حال خودمون رو خوب کنیم!

کسایی که بلد نیستن حال خوشون رو خوب کنن نه تنها تنهایی براشون مضر است بلکه حال دیگران رو هم بد می کنن! اینطور آدمها وابستگی عجیبی توی همه لحظات زندگیشون به بقیه دارن، و صد البته تنهایی براشون مرگ آوره! 
کسایی که تنهایی رو انتخاب می کنند مطمئنا از با هم بودن نا امید شدن، یا اتفاقی باعث شده که فقط و فقط خودشون رو ببینن! 
آدمها برای جمعی زندگی کردن باید قواعد و قوانینی رو بلد باشن، بدون اینها زندگی کردن سخت و سخت تر میشه، کسی که بلد نیست توی جمع زندگی کنه و نادیده بگیره همه حرف ها و رفتار ها و مشکلات رو، کسی که بلد نیست برای زندگیش راه خودش رو تعیین بکنه زندگی جمعی براش سخت میشه، در این صورت باید روی بیاره به تنهایی که اون هم قواعد خودش رو داره...
من که راه و روش خودم رو بلدم، برای خودم و زندگیم و نحوه زندگی کردنم ارزش قائلم، وقتی توی جمع اذیت می شم با معاشرت با دیگران، که همش تقصیر خودم و راه و روش متفاوتم با بقیه اس، وقتی تمام تلاشم رو میکنم همه چیز روب رای همه خوب کنم ولی دیگران حتی قدم مثبتی بر نمی دارن، کم کم از جمعشون فاصله می گیرم،دور میشم ، انقدر دور که نه صداشون رو بشنوم و نه حتی دقیق چشمهام تشخیصشون بده!
من که تنهایی زندگی کردن رو بلدم، من که بلدم حال خودمو خوب کنم، من که بلدم از تنهایی لذت ببرم دست می کشم از بقیه و دور می شم ازشون، تا نه دلی بشکنه و نه ذهنی خط خطی بشه!
بذار آدمها از دور نگاهم بکنند، با دست نشون بدن، بهم بگن خود شیفته، مغرور، خشک...
من این بالا، روی سطح آب برای خودم چرخ میزنم و از بین آب فقط زیر و رو شدن هاشون رو می بینم و تقریبا هیچ صدایی بهم نمی رسه که بخوام اذیت شم...




پسته نوشت1:
مانده ام خیره به راه
نه مرا پای گریز
نه مرا تاب نگاه
"ـفریدون ـمشیری"




داغ کن - کلوب دات کام
پسته شکسته() 

نویسنده :پسته خانوم
تاریخ:دوشنبه 16 مرداد 1396-05:49 ب.ظ

پسته پانصد و شصت و پنجم

اسرار غــمش گفتم در سینه نگه دارم

رسوای جهانم کرد این رنگ پریدن ها
"یغمای جندقی"





داغ کن - کلوب دات کام
پسته شکسته() 

نویسنده :پسته خانوم
تاریخ:دوشنبه 16 مرداد 1396-05:35 ب.ظ

پسته پانصد و شصت و چهارم

روی پله های خونه موکت قهوه ایی بود و گوشه پله سومی یا چهارمی که دقیقا کتار آشپزخونه بود عینک ها گاهی قرص هاش بود.

اونموقع خیلی بچه بودم! اولین باری که عینکش رو یواشکی از روی پله برداشتم و زدم به چشم هام زمین و زمان دور سرم چرخید و احساس کردم الانه که از پله ها بیوفتم، من ثابت ایستاده بودم و و همه چیز دور سرم می چرخید! 
عینک رو درآوردم و گذاشتم کنار پله، همون عینک دسته قهوه ایی که شیشه های سنگین و فریِم بزرگ داشت! فقط روی چشمای خودش دل می برد و به موهای سفیدش که مثل نخ های وسط مروارید های مغازه باباحاجی بود میومد! 
انقدر زود از پیشمون رفتن که من نه فهمیدم چه قرصی رو باید کی بخورن، اصلا یادشون می مونه؟ یا لازمه کسی بهشون بده! نه انقدر قوی و محکم بودن که وقتی با مامان صبح ها میرفتیم بیمارستان خودش از طبقه بالا با اینکه درد داشت و شیمی درمانی کرده بود می اومد پایین برای دیدنم! میگفت: نوه ام اذیت شده تا اینجا اومده منو ببینه، راهش نمی دن تو بیمارستان گناه داره! بعد که قد بلند و کشیده اش رو میدیدم لبخند می زدم و قند توی دلم آب می شد وقتی می اومد سمتم! دستهای بزرگش رو باز می کرد و قوطی اسمارتیزی که از بوفه بیمارستان خریده بود بهم میداد! آخه اونجا فقط اسمارتیز داشت که به درد یه دختر پنج یا شش ساله بخوره!
آخ که دلم چقدر تنگه برای داشتن کسی که حرفام رو بشنوه، ساعت ها بشینم براش درد دل کنمف برام شعر بخونه، گاهی دفتر شعرش رو بیاره، برام بخونه، قرص هاش رو بدم، توی لیوان شیشه ایی ها، همونایی که آب زرشکی ها ازش داشتن و بلند و کشیده بود، ته مایه ایی هم از رنگ سبز داشت. بعد مثل بچگی ها پیشونیم رو ببوسه! عینک بزرگش رو بزنه و بشینه به جدول حل کردن...


پسته نوشت1:
از تو دل برنکنم تا دل و جانم باشد
"ـسعدی"





داغ کن - کلوب دات کام
پسته شکسته() 

نویسنده :پسته خانوم
تاریخ:دوشنبه 16 مرداد 1396-05:30 ب.ظ

پسته پانصد و شصت و سوم

حالم بد بود، کم کم بدنم داشت از داخل گرم میشد و این نشونه های ظریفی از تب بود. چشم هام درد می کرد و از زور بی خوابی و خستگی خمیازه هام رو قورت میدادم، توی جلسه زشت بود، به اندازه کافی بی رمق و خسته به نظر میرسیدم و این خمیازه کشیدن بی ادبی تمام محسوب میشد.
چادرم رو درآوردم و حس غریبگیم بهم گفت همونجا دور میز بشینم و به جمعیتی که پایین نشسته بودند نپیوندم، که البته کوفتگی بدنم اجازه نمیداد روی زمین بشینم! صندلی بهتر بود!
همین دیروزش کیس رو بغل کردم و سوار آژانس شدم ببرم بذارم امانت برای تعمیر، که نبودن و دست از پا درازتر به خاطر سنگینی کیس برگشتم مسجد و انداختمش یه گوشه! مگر من سر جمع با لباس هام چند کیلوئم؟! که یه کیس سنگین رو بزنم زیربغلم ببرم اینور و اونور؟! کسی رو مسئول کنید که با وزش شدید باد به فنا نره و توی آسمون چرخ نزنه! 
نگاه ها تقریبا سنگین بود و خب این راحت بودن من و درآوردن چادرم و گرما و مریضی و تبی که داشت ریشه میگرفت باعث شد بقیه بیشتر نگاهم کنند و من معذب بشم و چشم بدوزم به طرح مانتوی جدید!
الکی الکی خودم رو مشغول کنم، یا با طرح مانتو، یا با مربی شدن توی چند تا کلاس و یا با پذیرفتن مسئولیت جدید، با وجود مسئولیت قبلی!
این حل المسائل شدن هم عجیب سخت است، اینکه خودت و ذهنت از همه طرف کش بیایین و توی هر‌ماجرایی وارد شین!
آخر هم یادم نیومد این سبک نقاشی رو!
آدم های توی مانتو، نقاشی ها مال کدوم سبک بودند؟! و حالا اینجا روی لباس من چه میکردند؟!



پسته نوشت1:
ای غم بگو از دست تو آخر کجا باید شدن
"ـشهریار"





داغ کن - کلوب دات کام
پسته شکسته() 

نویسنده :پسته خانوم
تاریخ:شنبه 14 مرداد 1396-10:19 ب.ظ

پسته پانصد و شصت و دوم

روزهای آخر عمره تلگرامه و الان دیگه تقریبا کارم باهاش تموم شده و باید حذف اکانت کنم.
برام یه سری کشفیات جالب بود، از روی عکس پروفایل.
خب هر کسی بنا بر سلیقه و سن و‌سال و اینکه توی چه دوره ایی از زندگیشه و از روی عکس پروفایلش تقریبا داد میزنه که چه شخصیتی داره! 
اینها همه برداشت شخصیه منه و به هیچ‌منبعی متکی‌نیست، شاید هم درست باشن و‌ یکی بررسی کرده باشه واقعا!
تقریبا همه شماره های سیم کارت قبلیم موجوده و از موقعی که ارتباطم با دوستای چندین و چند ساله ام قطع شد بهش سر نزدم!
عکس پروفایل و در حقیقت خود ‌پروفایل یه امکانیه که از طریق اون بقیه متوجه میشن با کی طرف هستن، مثلا پروفایل یه وکیل با یه دختر 12 ساله چه فرقی باید داشته باشه؟!
حالا عکس پروفایل به طور کامل شخصیت هر کسی رو نشون میده، مثلا نوجوان ها چون توی بحران هویت هستند دائم پروفایل عوض میکنن، یه روز عکس احساسی، یه روز عکس بچگانه!
این دقیقا توی قالب وبلاگ ها و آدرس وبلاگ ها هم مشهوده، دوست های نوجوان داشتم که هر هفته یه آدرس عوض کردن و هر روز یه قالب وب، این تقریبا نشون میده که ممکنه توی بحران هویت گیر کرده باشن و یا شاید هنوز حل مسئله رو یاد نگرفته باشن.
مثلا برای فرار از یک چیز آزار دهنده چند تا آدرس عوض می کنن! یه جورایی صورت مسئله رو پاک میکنن.
کسایی که عکس های زیادی برای پروفایل میذارن، کسی که یه عکس میذاره، کسی که دائم عکس هاش رو عوض میکنه و در آخر کسی که اصلا دست به تغییر نمیزنه!
این آخری برام از همه جالب تره، کسی که پذیرای یک ذره تغییر نیست و ماه ها و شاید هم سالها یه عکس روی پروفایلشه، مطمئنا باید شخصیت خاصی داشته باشه، که بارز ترینش مقاومت برای تغییره!
به خودم میخندم، که چقدر تلاش کردم برای یه رابطه دوستانه، در حالی که طرف مقابلم حتی ذره ایی اهل تغییر نبود.
این از عکس پروفایل هاش مشخصه!
انتظار بیجای من از کسی که حاضر نبود برای دیگران تغییر کنه. باید زودتر میفهمیدم و انقدر برای یه سریا وقت صرف نمی کردم....





پسته نوشت1:
تنها چیزی که  توی زندگیم به طور تخصصی بهش تسلط دارم،
انتخاب آدم های اشتباه برای دوست داشتنه..
"‍وودی ‍آلن"



داغ کن - کلوب دات کام
پسته شکسته() 

نویسنده :پسته خانوم
تاریخ:شنبه 14 مرداد 1396-10:00 ب.ظ

پسته پانصد و شصت و یکم

توی دفترچه تلفن قبلیه شماره شون بود و وقتی داشتم دفترچه تلفن رو عوض می کردم بلند گفتم: مامان، خانم خورند رو بنویسم؟! که مادر خانومی گفت نه، اونا از اینجا رفتن و شماره همراهش رو میخوای بنویس، که منم گفتم نه نمی نویسم!

از ابتدایی با دخترش هم کلاس بودم تا راهنمایی که گذاشتن رفتن از اینجا و بعد چندین و چند سال موقعی که جواب کنکور خواهر خانومی اومده بود تلفن زنگ خورد و خودش رو معرفی کرد و گفت: من خورند هستم، مامان سمانه دوسته پسته، آبجیه پسته کنکورش رو چی کار کرد؟! رتبه اش چند شد؟!
خدایی من هنوز نمی دونم رتبه خواهرم تو کنکورش چند بود! و حتی برای خودم رو، حدودی بلدم! بعد یکی بعد چندیدن سال زنگ زد و گفت، فکر می کردم بهتر شده باشه! یکی نیست که بگه آخه تنفر انگیز، تو شب کنکور خواهر من بودی که پدرم کمرش گرفت و حالش بد شد، بعد خواهر من صبح با آژانس رفت سر جلسه و تمام وجودش شد استرس؟! 
بعد زنگ‌زدی تعداد رتبه بالا پایین می کنی؟! 
یا همین رتبه کنکور خودم، دختر نه صبح تلو تلو خوران پاشدم برم پای کامپیوتر‌که دیدم پیام اومده، اونم سه شب! باز کردم دیدم نوشته: سلام، کنکور رو چی کار کردی؟! رتبه ات چند شد؟! پایین ترش اسم مربی حلقه بود! 
منم در کمال ادب جوابش رو ندادم! آخه لامصب من خودم نه ضبح رفتم ببینم چه خبره، تو خبرت بیاد تا سه شب چک میکردی؟! 
بعد چند سال هم دید و گفت که چرا جواب ندادی؟! چی میخونی و کجا میری، که گفتم آخه من رتبه کنکورمو‌به بابام هم نگفتم چه برسه به بقیه!
آخ دختر سر مزار شهیدای گمنام بودیم که یه الف بچه بهم گفت تو تو خواب ببینی فلان دانشگاه قبول شی! باز خواهرت یه چیزی بود، از تو در نمیاد!
داغ زد به دلم!
الان که صد حیف میگم که شماره سمانه خورند رو نداشتم که زنگ بزنم ببینم خوشش میاد یا نه، الان که فعلا کسایی که بهم نیش زدن کنکوری نشدن، حواسم کامل جمعه که به موقع از دور وایسم و حال زارشون رو نگاه کنم و بعد که‌نک و ناله کردن پیشم برای هم دردی یه جوری بزنم تو دهنشون که خوش آبشاری بپاشه تو سفیدی لباسشون!
هنوزم که هنوزه من استرس دارم برای فردا! 
تا جوابا بیاد!
خدا خودت آرامش بده به کنکوریا...



پسته نوشت1:
آدم بیخودی هستم، اما خودمم
"‍‍‍هاکسلی"



داغ کن - کلوب دات کام
پسته شکسته() 

نویسنده :پسته خانوم
تاریخ:جمعه 6 مرداد 1396-08:06 ب.ظ

پانصد و شصتمین پسته

هنر یعنی شکل بخشیدن به احساسات

"ـفردریک ـشوپن"





داغ کن - کلوب دات کام
پسته شکسته() 

نویسنده :پسته خانوم
تاریخ:جمعه 6 مرداد 1396-07:50 ب.ظ

پسته پانصد و پنجاه و نهم

هر کجای دنیا هم برم آخر سر راهم کج میشه سمتش، سوار تاکسی می شوم و باز هم میرم برای زیارت، بعد از ماه ها!

وارد حرم که میشم سلام میدم و آروم آروم جلو میرم، چشمم به ضریح که می افتد سلام میدم و درست جای همیشگی می شینم و چشم میدوزم به ضریح، رفت و آمد ها، گریه ها و چنگ زدن دست ها به شبکه های فلزی...
چشم هام رو می بندم، بوی عطر حرم خیلی وقت بود توی ریه هام نرفته بود، یاد بوی خوبه حرم می افتم، که با نزدیکتر شدن مثل صدای جیرینگ جیرینگ آویز های لوستر بیشتر میشه. اینجا خنکه، ولی به خوبی اونجا نیست، سرمایی که از روی پا گذاشتن رو مرمرهای خنک عاید آدم میشه با اینجا قابل مقایسه نیست، از همهمه جمعیت و تعداد بالای زائر هم خبری نیست، خلوت است و می تونم مثل همیشه توی چند متری ضریح بشینم و یه دل سیر نگاه کنم، برعکس اونجا!
تا حالا نشده بروم و یک دل سیر نگاهش کنم و همه حرارات وجودمو از چشمام خالی کنم و از درون خنک و سرد شم.
ولی هر دو جا زبونم می گیره، چشمام خیره میمونه به شبکه های ضریح، و باز هم دهنم باز نمیشه برای خودم دعایی بکنم، مثل همیشه!
این لال شدن و نگاه کردن های تار از پشت اشک نمی ذاره زبون باز کنم و حرف بزنم، همه شکایت هام فراموشم میشه، فقط نگاه می شم و نگاه میشم و نگاه.
روی دو پا می ایستم رو به روی ضریح، سلام میدم به امامزاده و بعد هم رو می کنم به سمت مشهد:
سلام آقا جان برادرتان عجیب بوی آرامش میدهد، 
اینجا همه چیز خوبست،
درست مثل حرم خودتان
....



پسته نوشت1:
به داشتنت فکر می کنم
به تمام جهان
"ـرضا ـیارـاحمدی"




داغ کن - کلوب دات کام
پسته شکسته() 

نویسنده :پسته خانوم
تاریخ:چهارشنبه 4 مرداد 1396-03:16 ب.ظ

پسته پانصد و پنجاه و هشتم

کوچیکتر از اونی بودم که بتونم آبپاش مسی رو از رو زمین بلند کنم، خیلی سنگین بود و من ترجیح می دادم فقط به شاهپسند های نارنجی و زرد و صورتی چشم بدوزم و هر از گاهی یکیش رو بکنم تا برای خودم بشه!

گوشه دیوار حیاط یه ردیف درختچه و گلدون بود، توشون فقط شاهپسندا به دلم می نشست، یه ساقه چوبی باریک از توی یه گلدون آروم رفته بود بالا و هر موقع می پرسیدم این چیه بهم می گفتن: درخت اناره!
آقای پدر میگه باباحاجی عاشق اون درخت انار بود، واسه همین هم بعد فوتش دقیقا کنار مزارش درخت رو کاشتن، توی حیاط که بود نهایتا برگ و گل میداد و هر از گاهی یکی دو تا انار ریزه، که اونا هم دووم نمی آوردن و عمرشون چند روزی بیشتر نبود...
این سری که رفتیم بهشت زهرا (س) درخت سبزه سبز شده بود و هر جاش رو که نگاه می کردی یا گل انار بود و یا یه انار کوچیک و سرخ!
به باباحاجی گفتم: درخت انار داده، ای کاش بودی و خودت از نزدیک می دیدی، ای کاش درخت توی حیاط همون خونه قدیمی بود، کنارش آبپاش مسی چند کیلویی، من حالا بزرگ شدم، کاش خودت بودی و می دیدی، میتونم آبپاش رو بلند کنم وبه درخت آب بدم، دیگه گل های شاهپسند رو نمی کَنم. بعد که درخت به بار می نشست توی حیاط فرش دستبافت مامان حاجی رو می انداختیم و من انار دون می کردم و بعد آبش رو می گرفتم، آخه دندونات اذیت می شد برای جویدنش! 
هنوز یادمه، درخت اناری که کنار شاهپسند ها قد علم کرده بود، هنوز یادمه، آبپاش مسی و شیطنت های بچگی...
با اجازه ات چند تا شو چیدم، دلم نمی خواست حسرت داشتنشون مثل داشتن خودت به دلم بمونهه!
قول میدم گوشواره شون کنم و تا ابد ازشون خوب نگه داری کنم



پسته نوشت1:
تمام عکس هاش رادیولوزی
می دانند
تو در قلب منی
"ـکوروش ـنامی"





داغ کن - کلوب دات کام
پسته شکسته() 

نویسنده :پسته خانوم
تاریخ:چهارشنبه 4 مرداد 1396-02:55 ب.ظ

پسته پانصد و پنجاه و هفتم

بعد از چندین و چند سال زندگی، تازه به این نتیجه رسیدم که من با بقیه فرق می کنم!

جمعیت زیادی قوانین و مقرارت براشون مهم نیست، خیلی ها روی تربیت بچه هاشون حساس نیستند، به آداب معاشرت اهمیتی نمی دن، از هر راهی برای رسیدن به اهدافشون استفاده میکنن، جوانمردی رو تقریبا به طور تمام و کمال زیر پا گذاشتن، دیگران و زندگیشون براشون اهمیتی نداره و فقط به فکر سود کردن هستن.
من نمی گم همه کارهایی که بالا از طرف بقیه نقض میشه رو خودم تمام و کمال و بی اشکال انجام میدم، نه! ولی تمام تلاشم اینه که همه رو تا جایی که ممکنه درست پیش ببرم.
دختر، بین یه عالمه دوستی که دارم، به گمونم فقط منم که با لباس هام انقدر عشق می کنم، انقدر برای هنر و کاردست ارزش قائلم، فقط منم که سراغ کتاب های کودک و نوجوان میرم، تا مدت ها با شخصیت هاشون دوست می مونم و توی نت دنبال یه سر نخ ازشون می گردم؛ مثلا همین مجموعه کتابهای بچه های بدشانس، رفتم توی سایتش و با اینکه انگلیسی بود و اونموقع خوندنش برام سخت بود نشستم کلمه کلمه ترجمه اش کردم و خوندم و ازش لذت بردم! دبیرستانی بودم و اونموقع که با هیجان برای ح تعریفغ میکردم ماجرا رو یا کلا بحث رو عوض می کرد یا در آخر می گفت من از این کتابا دوست ندارم! 
یا همین "خاطرات سلوا دوت" که باید راجع به کتابش یه پست منتشر کنم، از اونموقع که خوندمش سلوا از ذهنم بیرون نمیره!
آدمهایی مثل من هستند، کسایی که آرزو دارن اتاق کارشون نارنجی و لیمویی باشه، براش برنامه می ریزن و قند توی دلشون آب می کنن؛ اما یا خیلی کم اند و یا از من دورن!
بیشترین میزان درک نشدن رو از اطرافیان و دوستانم دارم و جز خانوادم تقریبا تعداد محدودی هستن که به من و افکارم و علایقم احترام میذارند، این سخته که کسی نه خوده واقعیم رو میشناسه ( مثلا بعد ده بار به من می گن عصبی، و من باید بگم من مدلم جدیه، و مسلما خودمو برای چیزهای بی ارزش عصبی نمی کنم)و نه ذره ایی برای من و علایقم ارزش قائله!
من بعد مدتها فهمیدم، که با بقیه متفاوتم، این بقیه نیستن که با من تفاوت دارن، رد شدن از وسط خیابون و زمانی که چراغ سبزه، برای خیلی ها عذاب وجدان نمیاره،زخم زبون زدن به بقیه برای خیلی ها لذت محسوب میشه و در آخر خیلی ها هیچ جرئتی برای بروز خودشون ندارن و فقط از مد های مسخره پیروی می کنن!
حالا که متفاوتم با بقیه، دست به یه تصمیم زدم، برای راحتی خودم تا حد ممکن خودم رو دور نگه میدارم، از افرادی که رفتارشون آذارم میده!
چون هیچ کس نمی تونه منو درک کنه، که هر بار که به فیل های روی لباسم نگاه میکنم قند توی دلم آب میشه و توی دلم خدا خدا می کنم برای یه بار هم که شده برم و توی شهر بمبئی که اسمش برام از قشنگ ترین اسم های شهرهاست خوش بگذرونم و توی مراسم های رنگیشون شرکت کنم و یه ساری نارنجی برای خودم بخرم و دست آخر یه ریسه گل زرد روی موهام بزنم...



پسته نوشت1:
همونطور که محتوای یک کتاب رو نمیشه 
با ورق زدن فهمید
شخصیت آدما رو هم نمیشه با یه ارتباط کوتاه
متوجه شد
"ـماهایا"




داغ کن - کلوب دات کام
پسته شکسته() 

نویسنده :پسته خانوم
تاریخ:جمعه 30 تیر 1396-05:01 ب.ظ

پسته پانصد وپنجاه و ششم

درد عشقی کشیده ام که مپرس

زهر هجری چشیده ام که مپرس
"ـحافظ"





داغ کن - کلوب دات کام
پسته شکسته() 

نویسنده :پسته خانوم
تاریخ:جمعه 30 تیر 1396-04:58 ب.ظ

مطلب رمز دار : پسته پانصد و پنجاه و پنجم

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




داغ کن - کلوب دات کام
پسته شکسته() 

نویسنده :پسته خانوم
تاریخ:جمعه 30 تیر 1396-04:26 ب.ظ

پسته پانصد و پنجاه و چهارم

یکی دو هفته ایی هست که باز مستند مسابقه خانه ما رو میده و من دائم میخوام بنویسم ازش و وقت نمی کنم!

شرکت کننده ها مثل سری های پیش دارای فرهنگ های خاصی هستن، ولی این وسط یکی شون، با درآمد و البته خرج بالا به چشم میخوره، کسی که مدعیه که 600 هزار تومن پول نت و 800 تومن پول برقشه! خب پول داشتن و خرج کردن هیچ اشکالی ندارهف ولی این وسط یه سری چیزها هست که آدم رو عصبی و ناراحت می کنه، به نظر من کسی که پول داره، علاوه بر لذت بردن از زندگیش و استفاده پول توی زمینه های مختلف اون رو باید برای کتاب خریدن و خوندن هم خرج کنه!
مثلا دو تا کتاب آداب معاشرت (کتابی که من بابتش یه روز پیر میشم) بخونه، دو تا کلاس تربیت فرزند بره، فعال باشه توی حوزه های فرهنگی!
اینا خیلی مهم تر از داشتن ماشین و خونه و وسایل گرونه!
مثلا به جای ششصد هزار تومن پول نت، بیایید 500 تومن خرج کنید و 100 تومن کتاب بخرید برای بچه هاتون که یاد بگیرن جلوی بزرگتر چه طوری بشینن! واقعا برام جای تعجب داره که یه دختر یا پسر نوجوون ذره ایی احساس مسئولیت نداشته باشه نسبت به دیگران و احترامشون! 
دخترک توی مسابقه معترض شد که ما با ماشین کوچیکه (ماشینی که قیمت کمی داشت و خب یه ماشین ساده و معمولیه) مسافرت نمیریم و مادر (که خودش به نظرم فاقد میزان قابل توجهی شعور بود)گفت: خیلیها با پراید میرن مسافرت!
خب الان توی خیابون ماشین ها رو نگاه کنید جمعیت زیادیش پرایده، الان هم حوصله ندارم بگم چرا پرایده، مگه مدل ماشین مهمه و اینا! 
فقط یاد دخترک همکلاسی افتادم که وقتی از اردوی مطالعاتی تعطیل می شدیم پدرهامون با ماشین جلوی در منتظرمون بودن، موقع خداحافظی به هر حال حواس خاله زنک ها بود که بابای کی چی داره! باباش کیه، چی پوشیده!
یکی از روزا که آقای پدر نتونست بیاد دنبالم گفتم با تاکسی بر می گردم، داشتم کوچه های اطراف مدرسه رو گز می کردم که دیدم نون جلوتر از منه، انقدر خسته بودم که حال نداشتم تندتر برم و باهاش هم قدم شدم!
سر کوچه که رسید کنار یه ماشین وایساد و در و باز کرد و سوار شد!
همیشه که توی اکیپ ازش می پرسیدن با کی میری و چه جوری میری؟ جواب سر بالا می داد و اکثرا می پیچوند!
شرایط مدرسه هم طوری بود که دوستای لوس و بی مزه زیاد داشتیم که دوست داشتن پول داشتنشون رو بکنن تو چشمت! جمعیت غالب هم اینجوری بود!
اون روز که توی تاریک و روشن هوا دیدم نون تا سر کوچه رفته و بعد سوار ماشین شده، وقتی علتش توی مغزم اومد دست ها و پاهام کش اومد و چشمام پر از اشک شد!
به هر حال براش سخت بود که بقیه بگن: بابات پیکان داره؟ 
حالم به هم خورد از اینکه باعث شدن بابای کسی خجالت بکشه از اینکه بیاد جلوی در مدرسه ایی که خیلی ها آرزو دارن بچه شون از اون سر در بره تو و بیاد بیرون، چرا چون توان مالی خرید ماشین های دلپسند بقیه رو نداره!
دلم شکست وقتی نون زودتر از بقیه می زد بیرون و سریع میرفت تا سوار ماشین شه!
حالا یه ادمی که پول داره، توی TV میگه: خیلی ها با پراید می رن مسافرت و بچه اش در جواب میگه: اونا از اول عمرشون عادت کردن اینجوری زندگی کنن.
پول داشتن خیلی خوبه، اما شعور داشتن از اون بهتره!
به جای هزینه برای بچه هامون ذره ایی درس زندگی یادشون بدیم، براشون وقت بذاریم، ادب و شخصیت بهشون بدیم!
که اگه کسی خودش از اینها بویی برده باشه، مطمئنا به بچه اش هم میرسه!
واقعا متاسفم که ثروت رو توی پول می بینیم!




پسته نوشت1:
مردی نه به قوت است و شمشیر زنی
آن است که جوری که توانی نکنی
"ـسعدی"




داغ کن - کلوب دات کام
پسته شکسته() 

نویسنده :پسته خانوم
تاریخ:جمعه 30 تیر 1396-04:13 ب.ظ

پسته پانصد و پنجاه و سوم

مانتوهامون که آماده شد دیدم براشون کمربند هم دوخته! آخه کی با مانتوی جلو باز کمربند می بنده؟ اون هم مانتو به این گشادی! دقیقا مثل تن پوش حموم میشه!

پارچه اضافه اومده؛ بنده خدا دوخته بود، دیدم دلم نمیاد بندازمون دور، براش کلی وقت صرف شده، چشم و دستش رو روش گذاشته. خلاصه بالا بلندیش رو نگاه کردم و دور سرم دو دور چرخوندم و آخر سر هم یه پاپیون کنارش زدم! به عنوان تل چیز خوبیه! 
من که از اول بچگیم حسرت تل زدن به دلم موند و هر موقع خواستم تل های پاپیونی بزنم بعد چند دقیقه از سر درد ناشی از تل آه از نهادم بلند شد و تا یکی دو ساعت سرم تیر می کشید! یه دونه تل پاپیونی خواهر خانومی برام خریده بود که همون یه دونه باهام یاخت و تا زمانی که جگر زلیخا بشه می زدمش، حتی از همون مدل باز هم رفتیم بخریم ولی مثل اون راحت نبود!حالا اینا رو میتونم دور سرم بپیچونم و با باقی مونده اش پاپیون بزنم و خودم و تو آینه نگاه کنم و نبات زعفرونی توی دلم حل شه از دیدن خودم با تل پاپیونی! بعد از مدتها...




پسته نوشت1:
من حواسم هست که دیوانه ات باشم مدام
مو پریشان تر نکن، یادآوری را بیخیال
"ـلاادری"




داغ کن - کلوب دات کام
پسته شکسته() 

نویسنده :پسته خانوم
تاریخ:سه شنبه 27 تیر 1396-11:06 ق.ظ

پسته پانصد و پنجاه و دوم

شوکه میشم، طبیعی هم هست، وقتی حدود 14 روز روی دوشت یه بار سنگین باشه، وقتی خواب و خوراک نداشته باشی و دائم طوفانی باشه وجودت حالا یهو از سرعت بیوفتی و ترمز کنی و هر چی بار و بندیل رو دوشته بریزه زمین شوکه میشی!

انگار یکی دم مرگ زنده شه! آخرین امتحان رو که دادم شوکه بودم، توی مترو لب و لوچه ام آویزون بود، تا به خونه برسم و مثل روال همیشگی از اول ابتدایی تا الان مرتب کردن جزوه ها و اتاق و وسایل ها، دست به سر و گوش اتاق کشیدن و در ننهایت برنامه ریختن برای رسیدن به کارهایی که به خاطر درس عقب افتادن!
هنوزم که هنوزه مزه تابستونی که از دیروز برام شروع شده نچشیدم و دیشب نشستم به خوندن مقاله ها و کتاب ها و فایل هایی که توی امتحان ها خلاصه کرده بودم، بعد خودم شروع کردم به نوشتن و خلاصه برداری و چکیده گرفتن ازشون! از 5 تا سوال سه تاشو نوشتم و تایپ کردم و حالا مونده دوتاش! این دو تا هم تا عصر تموم کنم و سر و سامون بدم و بفرستم برای استاد!
بعد هر چی فایل فلسفه است از صحنه روزگار زندگیم حذف کنم و یه لیوان آب زرشک یخ دار برای خودم درست کنم و کتاب های دلبرم رو در آغوش بگیرم و از این دو ماهی که قراره برای خودم باشم لذت ببرم:)




پسته نوشت1:
#رومیزی_طور



پسته نوشت2:
خریدی خانه دل را دل آن توست می دانی
"ـمولوی"





داغ کن - کلوب دات کام
پسته شکسته() 

نویسنده :پسته خانوم
تاریخ:چهارشنبه 21 تیر 1396-12:07 ق.ظ

پسته پانصد و پنجاه و یکم

همه کاراش جذابه! 

آخه چرا؟! 
خب اون موهای فرفریت حیف نبود از ته زدی؟!
کچل هم خوبه....



پسته نوشت1:
#موفرفریه_کچل



داغ کن - کلوب دات کام
پسته شکسته() 




  • تعداد صفحات :29
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...