تبلیغات
پستهــــــــــــ... خانومـــــ.......ــــ

زندگی ضرب زمین در ضربان دل ماست "سهرابـــ"

سیصد و هفتاد و چهارمین پسته
ن : پسته خانوم ت : جمعه 12 آذر 1395 ز : 01:55 ب.ظ


هر روز داره حسم نسبت به اغلب آقایون بدتر میشه!



پسته نوشت1:
افسردگی به خسته دلی از زمانه نیــــست
افسرده آن دلیست که از هم نفس گرفت
"ـفاضل ـنظری"


.:: پسته شکسته ::.


سیصد و هفتاد و سومین پسته
ن : پسته خانوم ت : جمعه 12 آذر 1395 ز : 01:41 ب.ظ


قرار بود یه کتاب بگیرم، یه مقدار چرخ زدم توی سایت ها که ببینم رمان کودک و نوجوان چی داریم و کدوم رو بخرم! دیدم که ای بابا هیچ کدوم دلبری نمی کنن! مگر این کتاب هایی که ترجمه شدن و اون هم چند جلدی بودن و من انقدر ها هم وقت کافی و وافی من باب خوندنشون رو نداشتم! و البته حوصله!
خیلی وقت پیش از یه کتابفروشی یه کتاب قدیمی گرفتم که حداقل مال 20 سال پیش بود و اونموقع که خودمم نوجوانی بیش نبودم چند صفحه ایی ازش خوندم و دیدم حال و بال ندارم برای ادامه دادنش! بعد هم گذاشتمش کنار! 
چندین ماه بعد که از سر بیکاری رفتم سراغش چند صفحه دیگه ازش خوندم و با ادامه دادنش انقدر ازش لذت بردم که به همه پیشنهاد می کردم بخونن!
دیگه هیچ وقت توی اون کتابفروشی از اینجور کتابا پیدا نکردم! 
از اونموقع که دیوار چین رو خوندم یه مزه هایی زیر دندونم هنوز حس میشه که با دیدن کتاب جدید از ژول ورن پررنگ تر شد!
زودی برش داشتم! این تصویر هایی که توی بعضی از صفحه های کتاب طراحی شده، این چاپ قدیمی و از همه مهم تر داستان های هیجان انگیزش که مثل و مانندش رو فعلا از قلم کسی نخوندم منو در جا میخکوب کرد برای برداشتن و خریدنش!
دوشنبه که اِلی هم بیکاره و تقریبا با خیال راحت می تونیم بریم گشت و گذار، تصمیم داریم بریم انقلاب و مابین چرخ زدن هامون من بتونم یه عالمه از این کتاب های قدیمی بخرم!
که تا چند سال پشت هم بتونم بخونم و از وجودشون تمومه ذهنم رنگی رنگی شه...
فعلا انقدر سرم شلوغه که با حسرت به کتاب نگاه می کنم و منتظر اولین فرصتم تا بازش کنم و بخونمش...
:)


پسته نوشت1:

یكـــی با بخت خوابیــده یكــــی با بخت ِ خوابیده
جهان خوابی است در بیخوابی چشم جهاندیده

"ـمرتضی ـآخرتی"




.:: پسته شکسته ::.


سیصد و هفتاد دومین پسته
ن : پسته خانوم ت : جمعه 12 آذر 1395 ز : 01:09 ب.ظ



دلم میخواد برم بازار، یه مغازه کاموا فروشی، یه ترتیب رنگ کاموا بگیرم، اونم از خاکی روشن تا سیر!

بشینم و همه رو زیر ببافم، از هر رنگ ۵یا ۱۰ سانت کنار هم، بدون ترتیب و کوتاه و بلند...

جوری که یه دور ،دور دهن پیچیده بشه و باز هم از دو طرف تا زانوها آویزون شه

ریشه های سر شال رو هم از روشن تا تیره وصل کنم، اصلا میتونم منگوله ازش آویزون کنم، یه عالمه منگوله ریز ...

ولی، هم خودم چند تا شال دارم، جوری که وقت نمیشه سر کنم و دور گردنم بندازم! پس بافتن یه شال جدید اسرافه، و هم اینکه کسی اونقدرها نتونسته برام دلبر باشه که توی پاییز بشینم و براش شال ببافم، تا زمستون بندازه...

بیشتر نزدکیان هم که من بخوام براشون ببافم شال نمی اندازن! همین خواهر خانومی و آقای پدر :/

الان فقط میتونم تصورش کنم و از دیدنش دور گردنم توی ذهنم لذت ببرم. 

از اون موقع که بافتنی یاد گرفتم از لذت بخش ترین کارهای زندگیم بوده، حالا بافت هر چیزی، فرق نمیکنه، مهم این عشقه اس که لای میل و قلاب میره و میپیچه دور کامواها و میره لای ترتیب منظم بافت ....



پسته نوشت1:

چشم ها پرسش بی پاسخ حیرانی ها

"ـقیصر ـامین ـپور"



.:: پسته شکسته ::.


سیصد و هفتاد یکمین پسته
ن : پسته خانوم ت : جمعه 12 آذر 1395 ز : 12:56 ب.ظ



دخترک هر چند روز یه بار میاد و میشینه کنار حوض و ماهی قرمزه که یه گوشه چشم انتظارش بوده با دیدن لباسای رنگی رنگیش از زیر آب باله هاشو تکون تکون میده و خودشو میرسونه روی آب! بلکه دخترک دستشو ببره توی آب و ماهی قرمز بتونه خودشو به گرمای دست دخترک  برسونه و تا چند روزی که دخترک نیست رو با خیالش سر کنه...

اما هر سری انقدر با دیدن دخترک قلبش تند تند میزنه و پریشون میشه که مجبور میشه برای مخفی کردنش از بقیه ماهی های توی حوض تند تند دور خودش چرخ بزنه و خودشو مشغول گرفتن خورده نون های توی حوض بنه، تا مبادا بقیه بفهمن و توی زمان هایی که دخترک نیست سر به سرش بذارن و حال زارش رو از دوریش بدتر کنن...

هم میترسه از اینکه از زیر آب حباب های قلبی برای دخترک بفرسته و هم می ترسه از اینکه کس دیگه ایی از ماهی ها جای اونو برای دخترک بگیره!

خوب معلومه یادش نمیره که صاحب ها و حوض های قبلیش رو از دست داده بود! این بار هم میترسه بیش از حد و زود به دخترک وابسته شه، بعد درست زمانی که به نون خوردن از دست دخترک عادت کرده، اینکه شب ها بادیدن لبخند قرمز دخترک آروم چشماش رو ببنده و بخوابه، یهو یه توری بیاد توی آب و بکشتش بیرون و برای چند لحظه هم که شده این جدایی از حوض و صاحبش باعث شه حالش بد شه و تن قرمزش بالا و پایین بپره...

الان ماهی قرمز فقط میره روی سطح آب و وقتی دخترک رو یه دل سیر نگاه کرد، وقتی تپش قلبش دیگه از دیدن دخترک غیر قابل انکار شد، سرشو میتنازه پایین و توی آب حوض چرخ میزنه، تا نه ماهیا و نه دخترک از حسی که توی قلب گکچولوشه باخبر شن...

حالا من هم مثل ماهی قرمز، چرخ میزنم تا مبادا کسی بفهمه از دیدن دخترک چه حسی دارم...


پسته نوشت1:

شک نکن من که هیچریال آسمان هم زمین می خورد

"ـاحسان ـحائری"




.:: پسته شکسته ::.


سیصد و هفتادمین پسته
ن : پسته خانوم ت : چهارشنبه 10 آذر 1395 ز : 04:14 ب.ظ



این حس تعلیق، منو داره اذیت می کنه!
نه تو خودمم نه توی محیط اطرافم! سرم سنگینه! بدن درد دارم، چشم هام هم که ...
باز هم سرماخوردم...



پسته نوشت1:
زندگی حس غریبیست که یک مرغ مهاجر دارد
"ـسهراب ـسپهری"


.:: پسته شکسته ::.


پسته سیصد و شصت و نهم
ن : پسته خانوم ت : شنبه 6 آذر 1395 ز : 12:52 ب.ظ




این هفته می تونم لباس مشکی هامو در بیارم! صفر داره تموم میشه! برای من که یه لباس مشکی نداشتم این خیلیه که دو ماه تمام، رنگ تیره بپوشم! اصلا آقای پدر از بچگی نمی ذاشت لباس تیره بخریم. ما هم عادت کردیم به رنگی پوشیدن! مخصوصا من که تمام زندگیم رنگی رنگیه!
دوست دارم تمام لباس هامو از توی کمد بکشم بیرون و دونه دونه شونو بپوشم! دلم برای رنگی بودن تنگ شده! درسته زمستونه ولی دلم می خواد همه مانتو گل گلی های نخی و حریرمو بپوشم و روسری های هم رنگشو سر کنم و بزنم بیرون! درسته هوا سرده ولی خب میتونم از روشون پالتو بپوشم که هیچ آسیبی به گل هاش نرسه! نه یخ بزنن و نه توی خونه بپوسن از فرط تنهایی!
این هفته که نمی شه! ولی هفته بعد حتما با بچه ها برنامه میریزیم بریم بیرون، مثلا کاخ گلستان! یا اصلا بریم انقلاب و کتاب بخریم!
دلم میخواد زودِ زود لباس رنگی هامو بپوشم...
از یه طرفی هم دلم تنگ میشه برای لباس مشکی ها تا سال بعد...


پسته نوشت1:
دست‌هایت، روسری را از وسط تا می‌کند
این مثلث در مربع، سخت غوغا می‌کند
"ـرامین ـعرب ـنژاد"





.:: پسته شکسته ::.


پسته سیصد و شصت و هشتم
ن : پسته خانوم ت : شنبه 6 آذر 1395 ز : 11:58 ق.ظ



نمی دونم چرا هیچ توانایی مبنی بر اینکه خودمو بگیرم و به بقیه محل نذارم ندارم! مخصوصا توی جاهایی که دوست و آشنا زیاد دارم ، مثل مسجد، از اون اول خود واقعیم بودم ! بدون هیچ حرف اضافه ایی! بعد یه مدت بقیه جوگیر شدن و فکر کردن کاره ایی اند که من باهاشون گرم میگیرم و حال و احوالشون رو می پرسم و بعضی های دیگه هم رعایت سن و سالشون رو نکردن و به حساب دوست بودن و گرم گرفتن پاشونو از گلیمشون دراز کردن!
حالا من به اجبار رویه ایی رو پیش می گیرم که طرف پاشو بکشه توی گلیمش و اگه نشد من گلیمم رو از زیر پاش بکشم بیرون! و اینکه یه مقدار سر سنگین بشم که طرف از جو بیوفته!
همین چند ماه پیش بود که تازه دخترش به دنیا اومد و دیگه دختر اولیه اش جواب سلام ماها رو هم نمی داد! خودش هم رو برمی گردوند! من که وظیفه خودم رو مبنی بر تبریک و عیادت و هدیه بردن انجام داده بودم ولی این حجم از تغییر برام غیر قابل کنترل بود!  چه مشکلی وجود داشت که یه بچه هفت ساله جواب سلام نده؟
چند وقت بعدش وقتی من هم مثل خودش سرد شدم پا شد اومد سمت خواهر خانومی که شماها از دست من ناراحتین؟ 
و قضیه فیصله پیدا کرد و الان که می بینه چشماش رو چهارتا میکنه و سلام و احوال پرسی! خب چرا توی جمع رفتاری می کنید که بقیه به بی ادب بودنتون پی ببرن که بعدش مجبور شین اینجور قربون صدقه آدم برین؟
به هر حال طرف رفتارش عوض شده و من میتونم مثل سابق باهاش خوب باشم! دیشب پیام داد که دلم براتون تنگ شده هفته بعد با ف.ی بیایین خونمون ناهار!!!
هنوز نمی تونم این حجم از تغییر یه آدمو درک کنم، ولی خب براش خیلی خوشحالم... آدم بیشتر رغبت می کنه که باهاشون هم کلام شه!
حالا اینا به کنار، من نمی دونم چه طور به یه آدم صمیمی بگم که از دستت ناراحتم، دلگیرم! رفتارم رو عوض کنم می خواد بگه خودشو گرفته برای من! خب من چطور بگم از این قضاوت هات راجع به زندگیم، شوخی های بی موردت، بعضی از رفتارای مثلا صمیمانه ات بدم میاد؟
علت اصلیش هم خودمم! وقتی به کسی رو می دم انقدر باهام صمیمی شه، یاد می گیره هر چی دلش می خواد بگه و من لبخند بزنم...
دلم هم نمیاد توی روش بگم این حرفا رو! 
خب زشته دیگه یه خانوم 20 ساله راجع به زندگیه پدر مادر من نظر بده. خودش هم فکر می کنه این کاراش دلسوزیه و شوخی هاش مبنی بر صمیمیته! ولی خب من باید یه جوری بفهمونم که هر چیزی یه حدی داره...
این خیلی سخته!
دقیقا مثل زمانی که یکی از حسابم پول بر میداشت و من نتونستم هیچی بهش بگم! چون می دونستم نیاز داره و از طرفی هم عصبی بودم که چرا بهم نگفته و از طرف دیگه نمی تونستم توی روش آبروی خودشو ببرم...
یکی دو سالی بود به شدت بی اهمیت بودم راجع به اطرافیانم ! باید دوباره این تصمیم رو اتخاذ کنم...
آره اینجوری بهتره...



پسته نوشت1:

مگذران روز سلامت به ملامت حافظ
چه توقع ز جهان گذران می‌داری

"ـحافظ"


.:: پسته شکسته ::.


پسته سیصد و شصت و هفتم
ن : پسته خانوم ت : شنبه 6 آذر 1395 ز : 11:34 ق.ظ



داشتم توی وبلاگا چرخ می زدم که این تصویر رو دیدم. انقدر ذوق زده شدم که کل وجودمو اکلیل هفت رنگ پر کرد. 
نشستم به برنامه ریزی، مهد کودکم رو که دایر کردم یکی از اتاق ها باید بشه اتاق مدیر، هر دیوارش رو یه رنگ می کنم، خاکی، گلبهی، لیمویی و نارنجی!
یه میز چوبی گردویی رنگ و یکی از همین کمد های قدیمی ! یه صندلیه چوبی با روکش مخمل خاکی، اصلا مبل و صندلی های میزبان رو هم خاکی می گیرم! پرده ها هم باید همه این رنگ ها رو توش داشته باشه! اصلا باید برم یه دوره ببینم برای نگهداری از گل و گیاه، مامان بزرگم می گفت گل و گیاه به دستمون نمی افته، من می گفتم خرافاته! اما واقعا توانایی نگه داریشون رو ندارم... بعد از چند وقت پلاسیده می شن، پس اون شاه پسند ها و درخچه اناری که باباحاجی داشت چی؟ اون همه گلدون ریزه میزه که پای درخت انار بودن! باباحاجی بلد بود بهشون برسه و ازشون نگهه داری کنه...
یه ردیف شاه پسند باید کنار دیوار گلبهیه بچینم! یه عالمه عکس باید بزنم روی دیوار، باید برم کلی قاب چوبی ساده و گردویی رنگ بگیرم  توی اندازه های مختلف کنار هم بزنم روی دیوار، فکر کنم روی دیوار خاکیه خوب بشه، باید کل دیوار رو بپوشونه...
بعد هم بشینم یه عالمه منگوله های کاموایی درست کنم و رنگ و وارنگ از کمد و قفسه ها آویزون کنم...
وقتی یاد گرفتم که گل و گیاه نگه دارم و قلمه بزنم یه عالمه گلدون درست می کنم وتوش شمعدونی نگه میدارم! میذارم لب پنجره درست جلوی دیوار نارنجیه!
آها، تابستونه قرار بود برم و گلیم بافی یاد بگیرم، ولی خب وقت نشد! این تابستون! اصلا شایدم تا قبل عید برم و کلاس خصوصی بردارم و بشینم پاش! چه حسی از این خوبتر که یه عالمه نخ رنگی بیاد تو دستم و من همشونو بچینم کنار هم و دونه دونه از تار و پود ردشون کنم؟ باید برم یاد بگیرم و یه گلیم ببافم برای روی میزم، و یکی هم برای کف اتاقم!
فعلا باید توی دلم به حتمی بودن رویاهام اطمینان داشته باشم، تا یه روزی همه شون رو اجرایی کنم...



پسته نوشت1:
شب سیاه قصه را هوای تو سحر کند
"ـمسعود ـفردمنش"




.:: پسته شکسته ::.


پسته سیصد و شصت و ششم
ن : پسته خانوم ت : پنجشنبه 4 آذر 1395 ز : 01:53 ب.ظ


این سری باید از غرفه کتاب توی مترو یه رمان نوجوان برای خودم بخرم!
بلکه از این دنیای آدم بزرگی بیام بیرون!
یادم باشه حتما توی گوشیم علامت بزنم! باید بخرم...


پسته نوشت1:
بی عشق سر مکن که دلت پیر می شود
"ـقیصر ـامین ـپور"


.:: پسته شکسته ::.


پسته سیصد و شصت و پنجم
ن : پسته خانوم ت : پنجشنبه 4 آذر 1395 ز : 01:35 ب.ظ



من عاشق رنگ خاکی ام. نارنجی هم دوست دارم، دقیقا مثل خاکی. 
نمی دونم چرا انقدر دوسش دارم، شاید برای اولین برخوردمونه، همون موقع که کاپشن خاکیش رو روی مانتوی لی اش پوشیده بود و سین و شینش میزد به خاطر ارتودنسی هاش!
شایدم به خاطر اینکه اعتقاداتمون تا حد زیادی مثل همه! 
الان که حرف میزنه فقط نگاهش می کنم! به خودش و لباس های خاکی رنگش و سین و شینش که میزنه...


پسته نوشت1:

ماندم چگونه سمت خودت می کشانی ام

"ـروزبه بمانی"


.:: پسته شکسته ::.


پسته سیصد و شصت و چهارم
ن : پسته خانوم ت : پنجشنبه 4 آذر 1395 ز : 01:09 ب.ظ



صبح داشتم در پارکینگ رو می بستم! دیدم داره برف میاد، بی حوصله بودم، یا خسته، نمی دونم! فقط اینکه حوصله نداشتم برم و دوباره لباس بپوشم برگردم پایین! تا برسم دانشگاه برف سنگین شده بود، هر کاری کردم از پشت شیشه های ماشین عکس بندازم از دونه های برفی که روی شیشه بودن نشد که نشد که نشد!
آخر سر هم دست برداشتم و نشستم به دیدن، بلکه تمام وجودم پر شه، پارسال به گمونم برف نیومد! یا اگه هم اومد من ندیدم...
تا دانشگاه انقدر شدید شد که چند متر پیاده رویم روتقریبا می دوییدم که انقدر برف توی چشم و چالم نره !
خدا کنه دوباره برف بیاد، این سری حتما راه بیشتری رو پیاده میرم!
اصلا پارسال که در اصطلاح مرخصی بودم و توی خونه بودم باعث شده امسال همه چیز برام جالب باشه! هیچ وقت از این یه سال عمرم که توی خونه بودم ناراحت نمی شم، هیچ وقت! اصلا همین که شب ها آروم خوابیدم ، همین که استرسی مبنی بر اینکه فردا چی پیش میاد نداشتم برام بس بود! تونستم بعد از چند سال خودمو آروم کنم، خودمو بشناسم! 
حالا همه بیان بگن یه سال بیکار و بی عار بودی! چرا درس نخوندی! اصلا جواب این آدم ها رو نمی دم، مگه اونها بابت همه کارهاشون برای من رزومه میارن که الان نشستن ببینن من تو زندگیم چی کار می کنم!
امسال دیگه از پارسالم بهتره! شایدم بدتره، من نمی تونم تشخیص بدم. دیگه از اخبار ساعت هشت و نیم نمی ترسم و هر موقع صدای اعلان خبر میاد دلم هری نمی ریزه پایین، دیگه برام اهمیتی نداره که بقیه چرا پچ پچ میکنن! شب ها دیگه کابوس نمی بینم، میتونم به خودم فکر کنم، به آینده، به کارایی که باید بکنم...
اینا خوبه دیگه؟ اینا یعنی راحت شدن از گذشته! یعنی آروم شدن...
چی داشتم می گفتم؟ آها، برف. از اون سالی که توچال رفتیم با بچه ها دیگه اونطور که باید برف بهم نچسبید! گوشیم که فرمت شد و همه عکس هام پرید، همه خاطرات گذشته ام هم موند توی حافظه ام، یه چیزایی hلان یادم اومده! اون هم اینکه باید یه سی دی از عکس های قدیمی داشته باشم، عکس های توچال و اردوگاه! 
اما اینکه کجاست، الله اعلم!
چقدر خودمو کشتم که بابا من عکس هام فرمت شده، عکس ها رو بدین بهم! اما مگه اهمیتی داشت حرفام؟ عکس هایی که خودم گرفته بودم رو بار ها ازشون خواستم و اعتنا نکردن! 
اصلا بهتر که عکس ها نیست!
کسی که نمی تونه 4 تا دونه عکس رو بده به آدم چه جوری میتونه یه تیکه از قلبشو برای آدم در نظر بگیره! یه تیکه خیلی خیلی کوچیک...
می خواستم راجع به سه شنبه بگم، حرف به کجاها که نکشید!
بهتر! خیلی وقت بود اینهمه چیز توی گلوم گیر کرده بود...


پسته نوشت1:

گنجشگک اشی مشی
لب بوم ما مشین
بارون میاد خیس میشی
برف میاد گوله میشی
میفتی تو حوض نقاشی

...

پسته نوشت1:
تنها عکسی که الان در دسترس داشتم این بود! 
پارسال برای مسابقه عکاسی انداختم! الان یادم اومد که پارسال برف اومد! رفتم بالا پشت بوم...



.:: پسته شکسته ::.


پسته سیصد و شصت و سوم
ن : پسته خانوم ت : پنجشنبه 4 آذر 1395 ز : 12:52 ب.ظ


دو ماه بود که نرفته بودم! انقدر پر بودم که توی این سوز و سرمای دم غروبی لباس پوشیدم و شال گردنم رو برداشتم و به هوای پرینت جزوه ها زدم بیرون!
تمام طول راهو فکر کردم، فکر فکر فکر... بدترین قسمت یه کار همین فکر کردن و به نتیجه نرسیدنه! یا رسیدن به نتیجه هایی که خودشون نیاز به فکر دارن. 
همیشه قبل رسیدن آروم می شدم، وقتی رسیدم سر مزارش هیچ حرفی نزدم، فقط نگاه کردم، خودش میفهمه توی دلم چه خبره! اون هم هیچی نگفت! هر دوتامون ساکت بودیم. این همه راه رو پیاده گز کردم و آخرشم بعد از 5دقیقه از امامزاده اومدم بیرون! فقط از دور سلام دادم، نمی دونم چرا نمی تونستم بیشتر بمونم! اصلا حالم خوش نبود، اصلا چند وقته خوب نیستم.
برگشتنی رفتم مغازه نون، برای پرینت! خودش بعد از چند دقیقه اومد و برای کارت ویزیت ها ازش سوال پرسیدم، نمی دونم چرا بهم لبخند میزد! آشناییمون در حد همین پرینت گرفتنه! اصلا این آدم خیلی مهربونه! ای کاش من هم بلد بودم مثل اون باشم! دوست داشتم بشینم و باهاش ساعت ها صحبت کنم، اصلا به شدت نیاز دارم با یکی حرف بزنم!
ولی کسی که حرفمو بفهمه! 
اصلا چرا حرف بزنم! اگه کسی قراره منو بفهمه از روی سکوت هم می فهمه...
یا کسی کنارم نیست و یا کسی هست و من نمی بینم...
دلم میخواد دوباره برم امامزاده باز هم ساکت بشینم سر مزارش! فقط نگاه کنم...

پسته نوشت1:

اگر چه رابطه هامان کمی کدر شده است
چه باک؟ حرف وحدیث نگاهمان که یکی است!

"ـمحمد ـسلمانی"






.:: پسته شکسته ::.


پسته سیصد و شصت و دوم
ن : پسته خانوم ت : یکشنبه 30 آبان 1395 ز : 03:41 ب.ظ


چند تا مسئله رو خیلی خوب باید برای یه سریا تبیین کنم! 
اول اینکه وقتی عقلتون و شعورتون در حدی نیست که بتونید از پس زندگی روزمره بر بیایید و حتی نمی تونید توی یه جمع کوچیک ذره ایی ادب و اخلاق داشته باشید، شوهر نکنید که به زور به بقیه تفهیم کنید که عقل کل هستین!
دوم اینکه اگه شوهر کردین، انقدر عرضه داشته باشین که بتونین از پس زندگی روزانه ومسائل روتین خودتون بر بیایید! (یه آشپزی و خونه مرتب کردن!!!) 
سوم اینکه، وقتی نه شعور دارین و نه توانایی جمع کردن خونه و زندگی شخصیتون، لطفا پا به عرصه درس و دانشگاه نذارید!
ما نباید تاوان مهمونی رفتن و مهمون اومدن خونه شما رو بدیم! که هر روزی که ما یه تاریخی میذاریم برای کلاس و امتحان ، شما بیای نک و ناله سر بدی و هی عوضش کنی، که استاد از دستت عاصی شه و بگه من دیگه نمی دونم! خودتون به تفاهم برسین، چون منو مسخره خودتون کردین! 
و چهارم اینکه، اگه شعور ندارین و نمی تونین خونه جمع کنین و درس بخونین، حداقل احترام خودتون رو نگه دارید تامن که ازتون کوچیکترم به طور کاملا مجلسی حالتونو جا نیارم! 
چون این رفتار خیلی بچه گانه است که ما این همه روز درس خوندیم و تو بیای به اینهمه آدم بگی:
من با شوهرم بیرون بودم، هیچی نخوندم! تاریخ رو عوض کنید.
اونوقت امثال من که حتی برای عزاداری اربعین یه ساعت بیرون نرفتیم و داغش به دلمون مونده و نشستیم درس خوندیم یهو با لگد بزنیم زیر بساط برای اینکه شما انقدر اراده نداشتی که بشینی و درس بخونی؟
این واقعا از کسی که توی داشنگاهه و داره درس رو به شکل تخصصی میخونه خیلی بعیده که بگه: سختمه! 
خوب سختته بشین خونه! من خودم میام ازت بابت اینکه اینهمه راه رو تشریف نمیاری و اعصاب بقیه رو خورد نمی کنی به طور ویژه پذیرایی به عمل میارم...
:|






پسته نوشت1:

مسافرخانه ی رنج است یا تبعیدگاه اینجا

"ـفاضل ـنظری"


.:: پسته شکسته ::.


پسته سیصد و شصت و یکم
ن : پسته خانوم ت : یکشنبه 30 آبان 1395 ز : 03:34 ب.ظ




پنج روز متوالی توی خونه نشستن و درس خوندن و درس خوندن و درس خوندن!
نتیجه اش میشه این بی حوصلگی ها و این کج خلقی هام که دیگه حوصله رفتن سمت دفتر و کتاب ندارم. مباحث به اندازه کافی زیاد بود و منم به اندازه کافی وسواسی هستم که هر چیو 10 بار مرورو نکنم ول نمی کنم. 
من که اصلا چایی خور نیستم و توی مهمونی های رسمی یه چای کوچیک بر میدارم و برای ادب می خورم، این چند روزه انقدر چایی و کاکائو خوردم که اگه گریه کنم از چشمام چایی قطره قطره میریزه! تازه با رگه های شکلات :|
الان فقط و فقط به این امید زندگی می کنم که این امتحتان های این هفته تموم شه و چهارشنبه با خواهر خانومی بریم بازرا!
من تموم وجودمو پر کنم از اون همه شلوغی و یه آب و هوایی تازه کنم! سری پیش هم برام عبرت شد1 با الی رفتیم بیرون و بازار گردی، تا فردا شبش ازش خبری نشد! توی مترو از هم جدا شدیم، و دیگه خبری ازش نشد تا 1 روز بعد که خانوم گفت: حالم بد بوده :| منم نصف عمر کرد :/
الان اگه از خونه بیام بیرون مثل آدم هایی میمونم که نور خورشید بعد از ماهها بهشون میتابه1
برم حداقل پشت پنجره یه هوایی بخورم تا کپک نزدم از این حجم از تنهایی و بی حوصلگی
...


پسته نوشت1:

فراموشی حریری از غبار افکنده بر سنگی
ازین پس می‌نوازد عطر تنهایی مشامم را

"ـفاضل ـنظری"




.:: پسته شکسته ::.


سیصد و شصتمین پسته
ن : پسته خانوم ت : یکشنبه 30 آبان 1395 ز : 11:35 ق.ظ


هی میگفت بریم خواستگاری! خب بابا جان تو اول یه نگاهی به خودت بنداز بعد برو سراغ دختر مردم، چه ربطی داره که طرف فامیله و آشنا محسوب میشه! بازم دختر مردم به حساب میاد و تو باید توانایی خوشبخت کردنش رو داشته باشی! حالا باید ببینی که خوشبختی اون فرد تو چیه!
دیگه انقدر رفتیم و اومدیم تا بالاخره مادر عروس که میشه خواهر خانومی بنده رضایت داد!
الانم هی تو حول و ولاییم که زودتر این دو تا جوون رو بفرستیم سر خونه زندگیشون!
ولی من خودم شرط کردم تا یه هویج درست و درمون نتونی بخری حق ازدواج کردن نداری! باید یه کار و خونه درست و حسابی داشته باشه، دختر مردم رو نمیشه که توی چادر نگه داشت و زیرش کارتن و مقوا انداخت... اون دختره بنده خدا هم بشینه سر درس و زندگیش تا شازده ما کار و بارش درست شه. الانم هی ماتم میزنه و یا منو بِربِر نگاه می کنه یا سقفو! حرف منم یه کلامه1
الکی نیست که آینده دو تا خرگوشه...
:|



پسته نوشت1:

من بی تو با یاد توام،هر جا که هستم با منی
هر شعر من نام تورا ، در خویش نجوا می کند

"ـاحمد ـبدیعی"



.:: پسته شکسته ::.



( تعداد کل صفحات: 26 )

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]


 
 

Powered By mihanblog.com Copyright © by http://peste-khanoom.mihanblog.com
This Themplate  By Theme-Designer.Com