;




پسته‍ ‍خانوم‍

اشتیاقیـ کهـ بهـ دیدار تو دارد دل منـ / دلـ منـ داند و منـ دانمـ و دلـ داند و منـ


پسته ششصد و ششم
گوشه اتاق مچاله شدم و پتوم رو بغل گرفتم، چراغ ها خاموشه و اتاق تاذیکه، چشم هام با نور اذیت میشه.
هر چند دقیقه پهلو به پهلو میشم و خدا خدا میکنم عطسه کنم، بلکه از تحریک چشم هام و بینیم کم شه!
سرماخوردگی درمان قطعی نداره و به این فکر میکنم که تا چند روز آینده بساطم همینه! دختر اگه فردا فلسفه نداشتیم مسلما نمیرفتم دانشگاه. 
با این حالم که در ظاهر خوب و در باطن داغون و له و لورده است دوست ندارم کلاسش رو از دست بدم! 
من هم تو پیغمبر ها جرجیس رو انتخاب کردم!
باید تحمل کنم این سرماخوردگی لعنتی رو! باید باهاش کنار بیام! حداقل پنج یا شش روز دیگه دارم تا از بین رفتن علائم شکنجه زاش...




پسته نوشت1:
آرزوی دل بیمار منی
صحتی
آفیتی
درمانی
"ـعراقی”



» ...
نوشته شده توسط پسته خانوم در دوشنبه 24 مهر 1396

.:: پسته شکسته () ::.





پسته ششصد و پنجم
آخ! 
من تا دوشنبه میمیرم و زنده میشم!
دختر من برای اون ۵ نمره اندیشه کار هنری قبول کردم، حالا اصلا دلم نمیخواد وقتی تموم میشه بدمش بره.
برای خودمه! باید برم باهاش صحبت کنم و بگم بهش نمیدم! خودش کار هنری نکرده نمیفهمه! مادر نبوده ببینه جدا کردن بچه از مادر چقدر شخته!
خدایا خواهش میکنم بده برای خوده خودم باشه؛(




پسته نوشت1:
هر شیشه دلی طاقت دیدار ندارد
"ـصائب ـتبریزی"


» ...
نوشته شده توسط پسته خانوم در جمعه 21 مهر 1396

.:: پسته شکسته () ::.





پسته ششصد و چهارم
بهتر شدم، ولی خوب نشدم. یعنی یه لایه های ظریفی از بدن درد و تب توس وجودم هست و هنوزم ضعف دارم‌ 
دختر برعکس انتظارم صبح زودتر از موعد پاشدم و یه ذره از ماست موسیری که خودم درست کرده بودم زدم بر بدندو خرت خرت موسیرها رو زیر دندونم جوییدم و تندی آماده شدم و سوار بر ماشین آقای پدر رفتم دم کتابفروشی! 
من نمیدونم اینا چشونه! بابا بردار من شما رو هم کتابات لیبل ضد سرقت زدی بازم کیف ها رو دم در‌میگیری؟! 
خب کسی که بخواد بدزده می دزده، قشنگ و شیک و مجلسی هم میدزده، که تو و همکارات بمونید توی کفش! گرفتن کیف دیگه چه صیغه اییه؟! وقتی همه اجناس لیبل دارن؟! 
خلاصه یه دور همه زار و‌زندگیم رو از تو کیف برداشتم و کیف رو تحویل پسرک دادم و رفتم بین قفسه ها تا کتابمو پیدا کنم و زنگ بزنم ببینم واسه بقیه هم بگیرم یا نه که از جلوی بخش‌لوازم التحریر سر در آوردم و سریع سرم رو انداختم پایین و رفتم پی کارم! توی ترک اسراف کردنم و به شدت دارم ترک میکنم این رو که هر چی بخوام بخرم! 
خلاصه کتابا رو برداشتم و رفتم صندوق و بعدش هم جاسازی پسایلم توی کیف و برگشت!
موقع برگشت یه سری خنزر پنزر میخواستم که خریدم و دم اخری آواره مغازه ها شدم برای قاب عکس خرسدن
اون چیزی که من میخواستم بود ولی قیمتش نجومی‌بود دختر! یه قاب عکس ساده ۶۰ یا ۷۰ تومن؟! 
انقدر جوش آورده بودم که هی میگفتم: پسته برو چهارتا وسیله بگیر بشین خودت درست کن! پسته این تابستون میری نجاری، کارآموزی! 
خلاصه بعد از اینکه از آخرین مغازه اومدم بیرون و سعی داشتم چهره پیرمردی که با صدای خشدارش بهم قیمت قاب رو دوبرابر گفت فراموش کنم که دیدم به! یادم رفته بود برم اون عکاسیه! پیرمرد خرازی هم بهم گفت برو فلان عکاسی قیمت هاش خوبه! 
خلاصه رفتم و دیدم بعله! یه عالمه قاب گذاشته، اون چیزی هم که به دردم میخورد رو داشت! 
خلاصه خریدم و خرامان خرامان رفتم شمت ایستگاه تاکسی!
دختر انقدر کار سرم ریخته که دوست دارم بشینم و بزنم توی سر خودم و کارهام!
کارای کامپیوتری رو که قبل حموم با سرعت برق انجام دادم، الان یه ذره رِست کنم میرم که برنامه کاری این هفته رو بنویسم و وسایل هاش رو‌مرتب کنم و بعدش برم لباش هام رو اتو کنم و آماده شم برای شب.
از مهمونی چیزی نگم بهتره! خلاصه باید برنامه ریزی کنم توی مهمونی هم بیکار نباشم، جای شمردن گل های قالی بشینم کار مفید بکنم....




پسته نوشت1:
من در میان جمع و دلم جای دیگر است
"ـسعدی"


» ...
نوشته شده توسط پسته خانوم در پنجشنبه 20 مهر 1396

.:: پسته شکسته () ::.





پسته ششصدو سوم
میرسیم به بحث شیرین تیم ورکینگ!
دختر از کار گروهی به شدت فراری ام، مثل شکنجه میمونه برام، من مثل همیشه طرف مسئولیت پذیر ماجرا ایستادم و طرف مقابلم نه!
توی ایران تیم ورکینگ از مصادیق بارز شکنجه گروهیه! از بچگی توی مدارس یاد ندادن بهمون که برای هم گروهیت ارزش قائل شو و تا اون موفق نشه تو موفق نمیشی! 
بلکه گفتن: زیر پات بذارش تا بری بالا! رقابت در مقابل رفاقت!
نمی دونم این جمله برای کدوم کشوره: اگه میخواهی بری بالا مدیرت رو هل بده بره بالا! 
دیشب بعد از بحث های پیاپی تایپی و عذاب های فراوان سر اینکه من حالم بده و دست از سرم بردارین، طرف میگه من سرم شلوغه! سختمه! 
یس! من بیکار نشستم تو خونه ندیمه ام داره بادم میزنه! دختر چقدر مردممون تهوع آور شدن!
من از روی کتاب عکش انداختم فرستادم براش که بشین خلاصه کن!
طرف انگار نه انگار! 
من خودم هم بخش خودمو هم بخش اون رو خلاصه کردم و فرستادم، بهش چیزی نگفتما! 
میخوام ببینم تا کی میخواد بیخیال بشینه دو هفته دیگه ارائه داریم! باید تا وسط هفته تحویل بدیم کارو.
یکی از خصایص خوب یا بدم اینکه که هیچی نمیگیم، مثل قضیه ح، ساکت میشینم ببینم طرف تا کی میره جلو. بعد یه جوری میزنم زیر بساطش که از هم متلاشی شه!
این سری هم نشیتم ببینم تا کی میره جلو؛)




پسته نوشت1:
روزی وفا کنی که نیاید به کار من
"ـشهریار"


» ...
نوشته شده توسط پسته خانوم در پنجشنبه 20 مهر 1396

.:: پسته شکسته () ::.





پسته ششصدو دوم
برادر انگلستان تموم شد. به عنوان اولین قلم آقای قزوه در پیرامون رمان باید بگم خوب بود. 
برادر انگلستان گنگ بود، مثل اسمش، کشش داشت برای خوندن و ادامه دان بهش و دنبالش‌رفتن و گرم بود. از قلمش گرما قابل حس بود، همه چیز شور و هیجان داشت، همه کلمات زنده بودند و فقط در‌قالب متن به کار‌ نمی رفتند و هر کدوم برای خودش جنبش و انرژی داشت. متن از جمله چیزهایی بود که تازگی داشت و این نوع قلم تقریبا با قلم های امروزی فرق هیجان انگیزی داشت!
برادر انگلستان در برابر رمان های بی محتوای امروزی خوب بود و براش میشه چند تا ستاره قائل شد، ولی باز هم از جمله رمان هایی نبود که با کراکتر اصلیش زندگی کنی و تا مدتها اسمش رو آروم زیر لبت ببری، تجسمش کنی و بهش فکر کنی، مثل ارمیا!
در واقع با خوندنش میتونید راضی باشید که وقت های خالیتون رو با کتاب پر کردید.
برادر انگلستان برای پر کردن اوقات یکنواخت با یه لیوان چای یا شکلات داغ مناسبه.
اینها گزارش شود به برادرم عالیجناب قزوه،دو نسخه کپی شود یا نشود، لطفا و لطفن...




پسته نوشت1:
بیچاره دلی که ماند بی تو
"ـمولوی"


» ...
نوشته شده توسط پسته خانوم در پنجشنبه 20 مهر 1396

.:: پسته شکسته () ::.





پسته ششصد و یکم
توی تاریکی مطلق اتاق رد تماس میکنم و باز که زنگ میزنه جواب میدم! 
خسته ام، صدام در نمیاد، چند کلمه حرف میزنم و فکر میکنم الان شبه یا صبح؟! میگه دیگه نیاز به عمل نداره و خیالم تو همون گیجی و منگی راحت میشه، بعد دستم رو میکشونم کنار صورتم و تماس رو قطع میکنم و پتو رو میکشم توی بغلم.
تا این حد خستگی بدنی و بی حالی مربوط مربوط میشه به کار بدنی مداوم و درگیری ذهنی زیاد! 
امشب استراحت کامل، از فردا دوباره زندگی پرمشغله...



پسته نوشت1:
من نیست شدم در تو از آنم همه تو
"ـمولوی"


» ...
نوشته شده توسط پسته خانوم در سه شنبه 18 مهر 1396

.:: پسته شکسته () ::.





ششصدمین پسته
هوا داشت تاریک می شد، دیدم داره میاد سمت ایستگاه اتوبوس، کنار رفتم تا جای بیشتری براش باز شه و بعد از حال و احوال اتوبوس رسید و سوار شدیم. 
دوست دوران دبیرستان! 
کم و بیش برای اعیاد پیامی بینمون رد و بدل میشه و میشه بهش گفت آخرین بازمانده! بازمانده ها همیشه تلخ هستند، یه بازمانده جنگ، زلزله، تصادف، اینها برای خودشون تلخند، ولی بازمانده هایی هستند که برای دیگران تلخ ترند! مثل همین دوست بازمانده از خاطرات.
از همه چیز صحبت میکنیم، از نو عروس بودنش، درس، خستگی، و در آخر از خاطرات! از همه چیز و همه کس بی اطلاع هستم و اون سراغ کسی رو میگیره، که نباید می گرفت! میگم اطلاعی ندارم، با تعجب دستش رو سمت جیب کیفش میبره و در همین حین میگه "بذار من شماره اش رو بدم، چرا زودتر نگفتی ؟ من برات پیدا میکردم..."
دستم رو روی دستهای کشیده و سبزه اش میذارم و میگم: من همه چیزش رو دارم! 
توی چشم هام خیره میشه و منتظره این کلاف بهم پیده رو براش باز کنم! ادامه میدم: خودش رو دیگه ندارم...
چهره اش خشک میشه، سرد! به گفتن "ای بابا" بسنده میکنه و از شیشه خیره میشه به چراغ های قرمز ماشین های توی ترافیک.
من اما خیره میشم به آسمون! 
آه میکشم، بغض میکنم برای دلم....
هوا تاریک شده، پاییز داره با سرماش کم کم وارد جونم میشه، دست آخر یه روز دستاش رو دور گردنم گره میکنه و یه روز صورتم رو کبود میکنه از فشار دست هاش...



پسته نوشت 1:
در قفل فروبسته ی غم های دل خویش 
آن کهنه کلیدیم، که دندانه نداریم
"ـفیاض ـلاهیجی"


» ...
نوشته شده توسط پسته خانوم در جمعه 14 مهر 1396

.:: پسته شکسته () ::.





پسته پانصد و نود و نهم
گوشی رو میزنم توی شارژ، میذارم بالای بالای سرم. وسایل هام رو هل میدم یه سمت اتاق و دراز میکشم روی زمین! عینکم رو در میارم و میذارم کنار سرم، باید سعی کنم بخوابم، خسته ام، امشب باید همش تموم شه، حداقل شیرازه اولیه اش!
دارم چهارتا کمفرانس و ارائه رو با هم پیش میبرم، البته اگه از امتحان و پروژه  و اون کار پژوهشی و کار قاب عکس و تحقیقه های ریز ریز بین درسی بگذریم، فقط چهارتا ارائه کله گنده دارم!
باید بخوابم.
امشب باید همه اش تموم شه..



پسته نوشت1: 
باش با من 
که همه رهگذران میگذرند
"ـعماد ـخراسانی"


» ...
نوشته شده توسط پسته خانوم در چهارشنبه 12 مهر 1396

.:: پسته شکسته () ::.





پسته پانصد و نود و هشتم
از بی حوصلگی در اومدم و افتادم روی غلطک. هفته اولی کلی کنفرانس و ارائه و امتحان ریخته روی سرمف از الان نشستم درست کردن پاور و خلاصه نویسی و سفارش کتاب1 آخ گفتم سفارش کتاب داغ دلم تازه شد. دختر کتابایی که تقریبا به درد آینده ام نمی خوره رو دست دوم و از سال بالاییها میگیرم و باز هم اونا رو یا میبخشم و یا میذارم برای فروش. شهریور بود پیامک دادم بهش که اگه میشه کتابا رو بهم بده. جواب نداد و من دیگه پیگیر نشدم، خب شاید مزاحمش می شدم. بعد که رفتیم دانشکده دیدم خیلی بهش نیاز دارم، زنگ زدم و دیدم خاموشه، دقیقا یه ماه آب تو هاون کوبیدن. بعدشس دوستم رو دیده بود و شماره داده بود که پسته کتاب میخواد به این زنگ بزنه، اون تلگرامش روشنه، خودش خاموشه! خلاصه یه هفته آزگاه اسم و رسم کتاب و استادا رو دادیم و گفت خبر می دم، خبر میدم، خبر میدم! من هنوز نشستم خبر بده! متنفرم از کسایی که دغدغه ندارن، من برای یه مسئله کوچیک برنامه ریزی میکنم بعد طرف نمی گه این باید توی این یه هفته با این کتاباخاک بریزه سرش. من هفته بعد باید بیگ پیکچر تحویل بدم، دوشنبه باید بدوام دنبال کتاب، نه سفارش هامون میرسه نه خبر این سال بالاییه. یه ذره مسئولیت پذیر باشین به والله به جایی بر نمیخوره. گفتم بیگ پیکچر یکی دیگه از داغ های دلم تازه شد. این ترم باز هم با اون خانومه کلاس داریم که خودش رو خدای ادب و فضیلت میدونه، دختر تدریس خوبه ها ولی اخلاق، اخلاق! همون اول کلاس یه دور پاچه های همه رو مزین کرد1 خب چرا میگی نقد کنین بعد نیم تونی نقد بشنوی؟
خیلی از کارها رو انجام دادم، الان هم بشینم پرسشنامه طراحی کنم و ببندم بذارم کنار. بعدش برم سر زبان، اون رو فع و رجوعش کنم و بعدش یه گریزی بزنم به تدذریس های این هفته. 
از اول شل بیای تا آخر همه چیز کش میاد و دیگه نمی تونی جمع کنی.
نشستم چرم سرمه ایی رو هم بریدم همه چیزش رو، از تکه های  کیف پول تا کیف رو دوشیاز خوده چرم تا قدک.هر روز بشینم یه تیکه اش رودرست کنم بلکه دلم آروم بگیره. نمی تونم دست بکشم ازش، از بس که بهم حال خوب و انرژی میده.هنوز وقت نکردم از کیف رو دوشی خودم عکس بگیرم برای استادم ،این یه هفته بگذره یه مقدار کارم کمتر میشه و وقتم آزاد تر!
دختر پرسشنامه!
دو هفته دیگه به گمونم باید بار و بندیلم رو جمع کنم برم مدرسه قبلی برای کار پژوهشی که افتاده گردنم! علاوه بر بار و بندیل هم باید یه سری جوا بمعنی دار و نغز آماده کنم کوبونم تو دهن یه سریا! خلاصه زمین گرده، متاسفانه میچرخه!
زدی ضربتی، ضربتی نوش کن :)



پسته نوشت1:
به کسی ندارم الفت ز جهانیان مگر تو
اگرم تو هم برانی؛ سر بی کسی سلامت
"ـرضایی ـکاشی"


» ...
نوشته شده توسط پسته خانوم در شنبه 8 مهر 1396

.:: پسته شکسته () ::.





پسته پانصد و‌نود و هفتم
شاید قبل تر ها گفته باشم ، که گاو هم بچه دار میشه!
ازدواج کردن و باز کردن پای یه آدم به دنیا توی دوره زمونه ما انقدر بدیهی و دم دستی شده که هیچ کس حواسش نیست که داره یه بچه رو وارد این دنیا میکنه، کسی که تا حالا نبوده و پاش به این دنیا باز میشه و تو میشی بزرگترش برای تربیتش!
حالا که اسم پدر و مادر روتون میاد و یه آدم کاملا پاک ذو میدن دستتون برای تربیت و آماده شدن برای زندگی بیایین یه تکونی به خودتون بدین! 
مثلا اگه یه سری اعتقادات ضد انسانی دارید، یا کلا آدمی هستین که خلاف جهت آب حرکت میکنید، یا چشم دیدن زندگی مردم رو ندارید،با هر شرایطی، نه تنها خودتون بلکه این رو به بچه های زیر دستتون هم یاد بدید که مثل آدمیزاد نظر مخالفشون رو مطرح کنند! مثل آدمیزاد نظر بقیه رو هم بشنوند و در نهایت مثل آدمیزاد از منطقشون استفاده کنند برای پذیرش حرف راست!
همیشه و همه جا دوست داشتم به بی منطق هایی که در جواب حرف حق میزنن زیر میز و همه چی رو میپاشن رو زمین یه سیلی محکم بزنم که یاد بگیرند تا آخر عمرشون یا دهنشون رو باز نکنند و یا اگه باز میکنند مثل آدمیزاد بحث کنند!
از اون موقع که جواب پیامک هامو‌ "بای" میداد تا زمانی که طرف به زار و‌زندگی یه جماعت توهین میکرد دوشت داشتم توی صورتش‌نگاه کنم و بگم: واقعا متاسفم!



پسته نوشت1:
آدم قوی نه اجازه میده خوشبختش کنند
و نه اجازه میده بدبختش کنند
"ـمارلون ـبراندو"


» ...
نوشته شده توسط پسته خانوم در جمعه 7 مهر 1396

.:: پسته شکسته () ::.





پسته پانصد و نود و ششم
اولین روز همیشه ذوق داشته برام. دیدن دوستهایی که با وجود بی معرفت بودنشون دلم براشون تنگ میشده برام لذت بخش بوده اما خب از اول ابتدایی به مرور داره این حس کمرنگ تر میشه. الان که ترم جدید شروع شده دوست دارم و بشینم ترم یکی ها رو با دقت ببینم، ببینم کی چی کار میکنه!
طرز فکر ها توی اول هر راهی مهمه. اینکه چه جوری شروع کنی، چه جوری ادامه بدی و چه جوری خودت رو شارژ کنی. اکثرا می اومدن به عنوان سال بالایی راهنمایی میخواستن و کتاب و اینجور چیزهای همیشگی. خودم هم به بچه هایی که تقریبا فارغ التحصیل شده بودن زنگ زدم و گفتم وردارید کتاباتون رو بیارید. یه سریا اعصابشون خورد بود که اَه با ز شروع شد! خب هیچ ادم عاقلی دوست نداره شش صبح پاشه بره بین همهمه جمعیت توی مترو و خیابون و اتوبوس و کلی پله بالا پایین کنه و چند ساعت بشینه روی صندلی و خسته و کوفته توی سرما و گرما و شلوغی برگرده. ولی دقیق که نگاه میکنم دلم داره ضعف میره برای درس های جدید، کتابای جدید، ترم جدید. هنوز هم مثل اول ابتداییم کتابابی جدیدم رو دوست دارم و حالا که خودم مسیر زندگیم رو تغییر دادم و افتادم تو جاده درس خوندن دوست دارم وقتم با درس پر باشه، با فعالیت های اضافه بر سازمان. 
دختر فکر کن خط کش بذاری سانت بزنی زندگی و زمان و برنامه هات رو، دقیقه دقیقه دقیق!
اما خب سخته روزای اول. از امروز جز شیرینی یه انگیزه جدید برام پادرد و گرفتگی ماهیچه مونده، فکر کن یه کوالا دو ماه توی خونه باشه، از حق نگذریم کل تابستون یا مربی بودم یا متربی ولی خب این حجمه از پیاده روی و سرپا بودن بعد دو ماه سنگین بود. فعلا که برنامه شده دانشگاه ، خونه، مسجد.
این یه هفته بگذره وقتم بازتر میشه و راحت تر میتونم کارامو پیگیری کنم.
داشتم نگاه می کردم به کسایی که تو اوضاع قبلی من بودن و واقعا تاسف خوردم که هیچ کار مفیدی انجام نمیدن.
ما همه با هم از یه جا شروع کردیم و این طرز فکر بود که فقط و فقط بین راه های طی شده از جانبمون فاصله انداخت. بیاییم مشکلات رو بزنیم کنار، همه مشکل دارن و هیچ کسی به اندازه من نازنک نازنجی نیست، ولی خب نا دیده بگیریم و بزنیم به در بیخیالی با حداقل ها شاد باشیم! از هر چیزی یه چیز جالب دربیاریم. با پول و خرید کردن و دنبال مد دوییدن تا زمانی که خلاقیت نداریم هیچ چیزی عایدمون نمیشه. مهم اینه که از چیزهایی که داریم لذت ببریم. 
آخر هفته باید بشینم و میزم رو مرتب کنم برای درس خوندن! 
بذاریم سرمون شلوغ باشه، این تنها راه حرکت به جلو و فراموش کردن سختی های مسیره.
یه ترم جدید رو شروع میکنم با یه انرژی فوق العاده. من قول میدم حتی با تموم شدن بنزین هم چند کیلومتری پیاده برم و برگردم و دوباره چند لیتری بنزین نثار خودم بکنم و ادامه بدم. به همین راحتی
یه جا ایستادن فقط باعث میشه از جاده بی سر و ته بترسیم، تنهایی بهمون هجوم بیاره، بی رمق شیم و آذوقه از دست بدیم. حرکت کنید. همه چیز توی راه فراهم میشه...



پسته نوشت1:
خوشا در پای او مردن خدایا بخت آنم ده
"ـوحشی ـبافقی"



» ...
نوشته شده توسط پسته خانوم در جمعه 31 شهریور 1396

.:: پسته شکسته () ::.





پسته پانصد و نود و پنجم
هنوز زخمم ترمیم نشده، به اندازه یک سانت مربع است وقتی دستم میره روش جیغم میره هوا، و اینکه فعلا انگشت شصتم بلا استفاده است، چون چیزی رو نمی تونم باهاش بگیره.
با این حال چند روز پیش نشستم به چرم دوزی، سخت بود ولی من نمی تونم جلوی خودم رو بگیرم، اون هم در مقابل کارهای هنری.
دختر نوک انگشت هام سر است، از بس سوزن و سنبه و مشته و گرفتم و محکم فشار دادم. چلی خب می ارزسد به تموم شدم کیف رو دوشیم، امقدر از دوختنش به هیجان اومدم که هی نگاهش میکنم و توی دلم قربون صدقه خودم میرم!
هنوز حدود بیست پا چرم دارم که باید بدوزم، یه ست کامل کیف برای مادر خانومی که شابد از امروز کلید بخوره و یه ست مردونه و سفارش دوستم!
هنه مون مشکلات و بی حوصلگی و دغدغه داریم، وارد یه عرصه از هنر شدن میتونه آدم رو از مشکلات بیرون بکشه و تمام حواس آدم رو پی خودش جلب کنه و دل آدم رو با آفریده شدن یه اثر خوش کنه به این دو‌روز دنیا.
فقط باید بگردیم دنبال علاقه و استعداد هامون و وقتی پیداش کردیم دمبالش یریم، با بی حوصلگی و پشت گوش انداختن کم کم خستگی توی تمام بدنمون ریشه میکنه و کم کم مغزمون فلج میشه.
بیاییم با کارای هنری حتی چیزهای کوچیک به خودمون و علایق و هنر و استعدادمون عشق بورزیم.
تنهایی هامون رو با ارزش کنیم، بذاریم دست هامون چیزهایی رو خلق کنند که از دیدنشون غرق لذت و خوشحالی شیم.
بذاریم خودمون زندگی رو معنا کنیم، با هنرمون....


پسته نوشت1:
هنرمند از طریق هنر خود
مخاطبان را به اخساسی مبتلا میکند
که خودش تجربه کرده
”ـتولستوی”


» ...
نوشته شده توسط پسته خانوم در جمعه 31 شهریور 1396

.:: پسته شکسته () ::.





مطلب رمز دار : پسته پانصد و نود و چهارم
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


» ...
نوشته شده توسط پسته خانوم در جمعه 31 شهریور 1396

.:: پسته شکسته () ::.





پسته پانصد و نود و سوم
اینبار من یک بارگی در عاشقی پیچیده ام
"ـمولوی"



پسته نوشت1:
متولد شدم





» ...
نوشته شده توسط پسته خانوم در پنجشنبه 30 شهریور 1396

.:: پسته شکسته () ::.





پسته پانصد و نود و دوم
قالب عوض شد، فقط برای عزیزی که مشکل داشتن باهاش، فکر میکنم این یکی سریعتر هم لود میشه.
دیگه نمی تونم با قفل کلیلک راستم کاری کنم، متاسفانه یا خوشبختانه انقدر دوست منتظر فرصت داریم که منتظرن عکس های زپرتی و درب و داغون و متن های خط خطی بقیه رو بدزدند و زیرش اسم خودشون رو بزنن! و البته کسایی که اهل فضولی و اعصاب خورد کردن هستن.
من تلاشم رو کردم برای راحتی شما توی وب، ولی خب نمی تونم با دزد هایی که  از فرط بدبختی پست و عکس های منه بدبخت تر رو می دزدن مهربانتر برخورد کنم؛)



پسته نوشت1:
از ره تقلید اگر حاصل شود کسب کمال,
هرکه گردد خم نشین باید که افلاطون شود!


» ...
نوشته شده توسط پسته خانوم در دوشنبه 27 شهریور 1396

.:: پسته شکسته () ::.





پسته پانصد و نود و یکم
دختر دیروز در عجب بودم بابت خواب پریشب، انقدر راحت خوابیدم و بهم چسبید که خودم شوکه بودم که من اینجوری خوابیدم. صبحش هم از خواب بلند شدم دیدم ته دلم یه جوریه، اعصاب نداشتم، یه حس گندی هم دنبالم بود، یه دلشوره یه نگرانی، انقدر احمقم که یادم رفت صدقه بدم.
عصرش همه چیز خوب بود دختر، کلاس چرم دوزی تموم شد به خوبی و خوشی، رفتیم و دو دست مانتو گرفتم، ولی بازم ته دلم یه جوری بود، اومدیم خونه و زرت زدم خودم رو ناقص کردم رنگم پرید و آب قند لازم شدم بعدش دیگه دلشوره ام پرید. یعنی لعنت به دل من که هر موقع شور میزنه یه اتفاق بد میوفته. قبل تر ها گفته بودم از روشن خانم، زنی که سرایدار خونه باغ کوچه بغلی بود، افغانستانی بودن، بچه که بودم و توی باغ با دخترش پرستو چرخ میزدیم یه دشته پرنده بالای سرمون توی سرمون چرخ میزد که گفت: اتفاق بدی میخواد بیوفته و من هاج و واج نگاهش کردم، که ادامه داد این حرکت دسته جمعیشون نشونه اتفاق بده. 
نمی دونم این چه اعتقاد مزخرفیه که روشن خانم برام به ارث گذاشت یا اینکه هر چی به دلم بیوفته همون میشه، که از آقای پدر به ارث میرسه، ولی وقتی یه دسته پرنده میبینم که توی آسمون چرخ میزنه، وقتی مثل دیروز دلم شور میزنه میخوام خودم رو بکشم که راحت شم از ترس.
فعلا دست چپم غیر قابل استفاده شده، این یعنی نصفه موندن دوخت کیف های چرمم، یعنی یه گوشه ساکت نشستن، میخم سیخم خوابیدن.
دختر چند روز دیگه تولدمه، من بازم یه جوری ام. 
باید بشینم درسای لعنتی رو بخونم، یه ذره زبان ، حال ندارم توی دانشگاه مثل آهو تو چمن گیر کنم!
الی هم شده مثل ح.صاد! تله پاتی با هم! اونم دیشب زهوارش در رفته بوده ب گمانم، خدا هر هفته الی بهم چند بار پیام میده که خوابتو دیدم، من هنوز ابراز علاقه کردن یادم نیومده، گاهی اصلا الی رو فراموش میکنم!
چند خط بالاتر از کسی اسم برم که تازه دارم  فراموش میکنم که چرا این کارو کرد. بعد دوباره یکی بیاد جاش رو بگیره و دوباره همون آش و همون کاسه!؟
نه، بذارید این جا خالی بمونه، تا ابد.
برم چایی و کلوچه بخورم، راستی، این پسره که تو این فروشگاهه کار میکنه، خیلی وقت ها دیدمش و به نظرم حال ندار بود، یعنی مریض احوال، دلم براش میسوخت، امروز آقایی که صاحب فروشگاه بود چقدر سرش غر زد و جلوی من تحقیرش کرد، که چرا ال و چرا جیمبل!
من فقط به برداشتن یه بسته بزرگ کلوچه بسنده کردم و از فروشگاه فراری شدم، و الا تازه داشتم تصمیم میگرفتم گندمک بگیرم به جای پفک و اینکه دنبال تافی بودم برای توی کیفم که تو دانشگاه از افت قند غش نکنم...
انقدر راحت شخصیت بقیه رو خورد نکنیم...



پسته نوشت1:
عمارت کن مرا آخر که ویرانم به جان تو
"ـمولانا"


» ...
نوشته شده توسط پسته خانوم در یکشنبه 26 شهریور 1396

.:: پسته شکسته () ::.





پانصد و نودمین پسته
از آخرین اتفاقات باید بگم که همین یک ساعت پیش جوری دستم رو بریدم که خون فواره زد!
الان نشستم خودمو به پرز قالی درگیر کردم که تیر کشیدنش یادم بره....





پسته نوشت1:
#آب_قند_لطفا


» ...
نوشته شده توسط پسته خانوم در شنبه 25 شهریور 1396

.:: پسته شکسته () ::.





پسته پانصد و هشتاد و نهم
وقتی حوصله نداری، هر کاری هم بکنی بازم ته اش از یه سوراخی بی حوصلگیت از چشم و چالت میزنه بیرون و میپاچه روی زندگیت. تازه داشتم از مرتب شدن اتاق لذت میبردم که صداقرچ اومد و بعد طبقه کتابخونه از وسط شکست و افتاد روی طبقه پایین و اون رو هم شکوند.
دو روز درگیرش بودم تا آخر دیشب جمع و جورش کردم، بشینم ببینم این سری کی میشکنه. اینهمه کتاب روشه، ولی خوب من اینهمه کتابو کجا بذارم. جاش توی کتابخونه است دیگه.
صبح رفتم آخرین جلسه چرم دوزی، دخترک هم کلاسی نیومده بود، خب خبرت بگو نمیای من باز باید فردا بکوبم برم که یه الگو بگیرم ازش. 
دیشب تقریبا بعد از ماه ها یه خوای آروم داشتم، درست وسط طوفان ذهنی و یه خواب آروم، همه چیز مشکوکه!
فقط خودمو گول میزنم، فقط حواس خودمو‌پرت میکنم. باز دوباره همه چیز پلی میشه، گند میزنه به خودم و حالم و زندگین.
دلم میخواد برم وسط خیابون جیغ بزنم.
این حال گند باید روز به روز بیشتر شه، پاییز  میاد و پشتش زمستون، سیاه پوش شدن برای محرم و صفر و دست آخر ریشه گرفتن افسردگی...
حال گندم رو‌باید عوض کنم.
باید این اوضاع رو تغییر بدن.
ولی چه فایده، بعد یه مدت روز از نو، روزی از نو.


پسته نوشت1:
آدم ها ساعت شنی نیستند 
که سر و تهشان کنیم،
دوباره از نو شروع شوند.
آدم ها گاهی تمام می شوند



» ...
نوشته شده توسط پسته خانوم در شنبه 25 شهریور 1396

.:: پسته شکسته () ::.





پسته پانصد و هشتاد و هشتم
خواب بودم، لذت بخشه تاریکی اتاق توی غروب، گرمای پتو و آروم آروم رفتن تو عمق بالشت. از این خوابایی که توی اوج خستگی میاد دستم رو میگیره میبره سمت اتاقم، آروم چشم هام رو میبنده و مراقبه مبادا ازش غافل شم و تو تاریک و روشن هوا از خواب بپرم و گیج بزنم که من کجام و ساعت چنده.
توی خواب ناز بودم، از خستگی و بی حوصلگی فرار کردم و رفتم لای پتوی گرم و نرمم و توی تاریکی چشم هام رو بستم و آروم معلق شدم توی هوا، نمی دونم ساعت چند بود که با صدا شاز خواب بلند شدم و پتوم رو زدم کنار و رفتم بیرون و سلام دادم، ولی بوی غذا خونه رو گرفته بود و سفره آماده بود، دیر کرده بود، رفته بود ماشین رو که برای تعمیر گذاشته بود بگیره، دیر کرده بود. داشت تعریف میکرد که چی شد که دیر کرده، می شینم پشت میز و چشمام که هنوز به نور عادت نکرده رو می مالم و به حرفاش گوش میدم.
مکانیکی که مردونگی می کنه و به یه جوون پر و بال میده و با اینکه طرف دستش کج بوده براش مغازه میخره و براش راه باز میکنه تا به جایی برسه و باز طرف مثل کفتار دستش کثیفش رو میکنه توی انبار و دخل مکانیک پیر. مکانیکی که آقای پدر رو چندین ساله میشناسه و با یه سوال پدر راجع به شاگردش شریف ، زخمش سر باز میکنه و با اینکه موهاش سفیده میزنه زیر گریه و چندین دقیقه درد دل میکنه برای پدر.
حکایت عباس آقا مکانیک رو که آقای پدر میگه اشتهام کور میشه، دلم میخواد شبونه برم دم مکانیکیش و با هم درد دل کنیم و بزنیم زیر گریه، دست آخر بهش بگم: عباس آقا، هر موقع دلت گرفت ما هستیم، تا بوده همین بوده، پشت دستت رو داغ کن، مراقب خودت و خوبیات باش..




پسته نوشت1:
دوباره عهد میکنی که نشکنی دل مرا
چه وعده ها که میدهی به رغم ناتوانیت
"ـکاظم ـبهمنی"


» ...
نوشته شده توسط پسته خانوم در سه شنبه 21 شهریور 1396

.:: پسته شکسته () ::.





پسته پانصد و هشتاد وهفتم
من عین خودشم، کپی برابر اصل، منتها با یه مقدار برنامه های جدید که روم نصبه انگار آپدیت ترم.
بهم میگه باید توی جامعه زندگی کنی، من خودم عمل نمی کنم ولی تو خوشحال باش از اینکه تو میفهمی مثل بقیه نیستی. 
دلم خونه، نمی خوام دهن باز کنم وبراش بگم این جماعت چه زخمی به من زدن، چون فکرش به اندازه کافی مشغول هست، بیشتر از این میتونه حالش رو بد و بدتر کنه. فقط گوش میدم، تاییدش میکنم، بعد می گم : من تصمیم گرفتم تنها باشم،اینجوری نه کسی اذیت می شه نه من اذیت می شم!
تعجب میکنه، شاید هیچ وقت پیش خودش فکر نکرده باشه که دخترش که انقدر از نظر بقیه شر و شیطون وشوخ و پر انرژیه یه همچین کارایی بلد باشه، اینکه از مردم دور شه و پیله بپیچه دورخودش، اینکه با همه قهر باشه،  اینکه برج زهرمار بشه، اینکه ساکت ساعتها بشینه و بیه رو نگاه کنه.
چند روزیه همش میگه: پسته با بقیه خوب باش.
و من همش میگم باشه، من خوبم!
ولی ته دلم دست و دلم نمیره به یه لبخند خشک و خالی برای این جماعت...



پسته نوشت1:
زین دایره مینا خونین جگرم می ده
"ـحافظ"



» ...
نوشته شده توسط پسته خانوم در یکشنبه 19 شهریور 1396

.:: پسته شکسته () ::.






( تعداد کل صفحات: 31 )

1234567...


Powered By mihanblog.com Copyright © 2009 by peste-khanoom
This Template By Theme-Designer.Com

منوی اصــــلی -------------------- Menu

دربـــــــــــــاره -------------------- About

پسم الله الرحمن الرحیم
وَإِن یَكَادُ الَّذِینَ كَفَرُ‌وا لَیُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِ‌هِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ‌ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ ﴿*﴾ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ‌ لِّلْعَالَمِینَ
.
.
.
اینجا پسته خانوم از روزمرگی هایش مینویسد
تا یادش نرود گذشته را....
مدیر وبلاگ: پسته خانوم

ابر برچســـــــب -------------------- Tag

آرشـــــــــیو -------------------- Archive

پیشـــــین -------------------- Previous

لینکستان -------------------- LinkDump


دیگر مــــوارد -------------------- Others

نویسندگان :
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

دانلود آهنگ جدید


امکانات جانبی
theme-designer.com