زندگی ضرب زمین در ضربان دل ماست "سهرابـــ"

پسته دویست و هفتاد و یکم
ن : پسته خانوم ت : چهارشنبه 3 شهریور 1395 ز : 11:16 ق.ظ


دیشب برنامه خندوانه عالی بود. آقای بهداد سلیمی. حالش رو همه می تونستیم درک کنیم.  من که کاملا برگشتم به 5 سال پیش و دقیقا حس بهداد رو درک کردم! به هر حال هر کسی قهرمانه، قهرمان زندگی خودش و یا حتی زندگیه بقیه. همه مون تجربه کردیم که بعد از یه مدت قهرمانی با یه ناداوری و شاید یه دلیل مسخره و کوچیک از صحنه حذف شدیم و مجبور شدیم از مدال خوش رنگ و لعاب زندگی فاصله بگیریم...
این موقعیت ها نه تنها عذاب آوره و برای لحظه می تونه آدمو از پا در بیاره بلکه می تونه تا سالها اثراتش رو حفظ کنه...
من، قهرمان 5 سال پیش باز باید دست به زانو بزنم و بلند شم، اون زمان شاید ناداوری ها و ضعف های لحظه اییم خیلی مجال پیدا کردند و منو این همه از راه اصلیم دور کردن!
باید دوباره برم توی راه خودمو و از نو همه چیو شروع کنم
:)


پسته نوشت1:
امروز باید بشینم یه برنامه توپ بنویسم، یه برنامه هیجان انگیز برای روزهای شهریور...


پسته نوشت2:
تو به اندازه پروانه شدن زیبایی
"ـسهراب ـسپهری"


.:: پسته شکسته ::.


دویست و هفتادمین پسته
ن : پسته خانوم ت : دوشنبه 1 شهریور 1395 ز : 12:19 ب.ظ


سفارش هام که تموم شد عملا از خستگی داشتم می مردم، صبحش زود بیدار شده بودم و عصرش هم کلی بیرون برای خرید معطل شدیم با خواهر خانومی و کلی راه رفتیم.... دیشب بود که دونه آخرشو گذاشتم توی جعبه و بعدش اتاقمو جمع کردم و نشستم به خیال بافی، اینکه باید برم از اینترنت یاد بگیرم الگوی بالاتنه رسم کنم و اون پارچه ایی رو که ث بهم داده رو یه مانتو سنتی کنم و درسته که مدلش قدیمیه ولی خبم من دوست دارم خودم بدوزمش و وقتی تنش می کنم بال دربیارم و برم آسمون... خلاصه نشستم طراحی کردم مدلشو و دیشب نحوه کشیدن الگو رو هم درآوردم و حالا باید روی کاغذ الگو بکشمش و بعدش هم بشینم پای چرخ. وای که چقدر هیجان انگیزه...
نمدم رو هم که از بازار گرفتم بشینم الگو کشی کنم و کیف پول و کیف رو دوشی درست کنم و روش گلدوزی کنم و دقیقا با همون مانتو-پیراهنی که قراره بدوزم ستش کنم و باز هم کلی کار هیجان انگیز...
منتها!
فردا آخرین جلسه کمک های اولیه اس و من امروز باید بشینم جزوه بلند بالام رو بخونم و فردا برم برای امتحان، دو جلسه هم از کلاس جعبه سازیم مونده و علاوه بر اون هم پنجشنبه مصاحبه دارم برای مربیگری مهد! :)) که باید بشینم راجع به موضوعی که دادن خودمو آماده کنم...
اینکه اگه قبول شم میرم سر کلاس های آموزشی و بعد هم از اول مهر کار حرفه ایی. به هر حال بعد یه سری دو دوتا چهارتا به این نتیجه رسیدم که به درد بخور باشیم!
خلاصه این چند روز تموم شه دیگه خلاص می شم و می تونم حسابی به کارام برسم. توی این مدته هم تنها منبع آرامشم شده امامزاده، اینکه برم زیارت و کلی نور سبز نفس بکشم و ریه هامو تا مدتی پر کنم از حس خوب و آرامش...
تنها نکته اینه که خدا جونم شکرت


من آنِ توام مرا به من باز مده
"ـمولوی"



.:: پسته شکسته ::.


پسته دویست و شصت و نهم
ن : پسته خانوم ت : دوشنبه 1 شهریور 1395 ز : 12:05 ب.ظ


یکی از دلبرترین جاهای دنیائه که منو میتونه از خود بی خود کنه و تا چند روز قبل از رفتنم و برگشتن خواب رو از چشمام بگیره و هی برای خودم لیست و طومارنامه بنویسم که فلان چیزو بخرم و فلان جا برم و خلاصه کیلو کیلو قند تو دلم آب کنم و روش آبلیمو بریزم و یه شربت آبلیموی ملس تا ساعت ها توی دلم تکون بخوره...
این سری از چند روز قبل دل تو دلم نبود و کلی هیجان داشتم، هر لحظه شماری می کردم که شنبه برسه و برم خرید! لیست بلند بالایی که باید برای سفارش هام تهیه می کردم که تموم شد رفتیم راسته خرجه کار و نمد و اینجور چیزا که من دیگه فشارم افتاد و هر چند دقیقه یه لیوان آب قند می خوردم و می رفتم مغازه بعدی. خدایی دلبرتر از شغلشون مگه داریم؟ یه جای دنج که کلی مغازه رنگی رنگی دور و برشه و طرف میتونه از صبح تا شب بین نمد های رنگیش وول بخوره و حتی بشینه و با حوصله سوزن بزنه و چیزهای ناب خلق کنه. اینکه میتونه بره مغازه دوستاش و کلی از وسایل هاشون لذت ببره و هر روز دیوارها و سقف های آجری رو پشت سر بذاره و بین هیاهوی مردم بره تا دم مغازه اش و به رفت و آمد مردم نگاه کنه و کلی عشق کنه...
خلاصه انقدر هیجان زده ام که نگو و نپرس، اینکه وقت خالی پیدا کنم و بیوفتم به جون وسایل هام و کلی برای خودم چیز میز و جینگیلی جات فراهم کنم و باهاشون برم توی دنیای کارتونی و رنگی رنگی خودم. مگه من سر جمع چقدر عمر می کنم و در نهایت چقدر می تونم از زندگیم لذت ببرم؟ پس به قول میم همه چیو میسپارم دست خدا و یه نفس عمیق می کشم و زندگیمو شادِ شاد میسازم...



پسته نوشت1:
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
"ـشهریار"





.:: پسته شکسته ::.


پسته دویست و شصت و هشتم
ن : پسته خانوم ت : جمعه 29 مرداد 1395 ز : 01:10 ب.ظ


یعنی یه سریا آفریده شدن برای غرغر کردن و فضولی و اعصاب خورد کردن. یکی نیست بگه آخه عزیزه من شما سرت تو کار خودت باشه، دیگه آدمو به جایی میرسونن که آدم بلند بگه:
به تو چه؟
زشته دیگه، من که مسئول نگه داشتن احترام نیستم، خودتون نگه دارین، دیگه آدم تا یه جایی نجابت به خرج میده، بعدش که کارد به استخون برسه برمی گردم جوری جواب می دم که تا یه ماه علائم حیاتی نشون ندین!
إ!!!! هر چیزی یه حدی داره ....


پسته نوشت1:
ماییم و نیم جانی، آن هم به لب رسیده!
"ـاهلی ـشیرازی"


.:: پسته شکسته ::.


مطلب رمز دار : پسته دویست و شصت و هفتم
ن : پسته خانوم ت : چهارشنبه 27 مرداد 1395 ز : 01:55 ب.ظ
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


.:: پسته شکسته ::.


پسته دویست و شصت و ششم
ن : پسته خانوم ت : دوشنبه 25 مرداد 1395 ز : 04:30 ب.ظ


متضاد عشق؛
تنفر نیست،
بی تفاوتیست.
 "ـالی ـویسل"






پسته نوشت1:
خدارو شکر نبودن یه سریا برام عادی شد،
الان تفاوتی نداره بودن و نبودنشون، حتی اینکه خاطره هاشون برام زنده شن هم دیگه هی حسی رو در من القا نمی کنه...


.:: پسته شکسته ::.


پسته دویست و شصت و پنجم
ن : پسته خانوم ت : دوشنبه 25 مرداد 1395 ز : 04:18 ب.ظ


الان خودم 3 یا 4 سالی هست وبلاگ نویسی میکنم، جز اینجا دو تا جای دیگه هم هست! یه مکانی هم بود که بلاگفا زحمتشو کشید و دخلش رو آورد...
خلاصه، الان توی این سه چهار ساله ما نه بابت وبلاگ نویسی مدالی گرفتیم و نه بابتش ازمون پولی گرفتن!!
وبلاگ نویسی یه جورایی یه کار ظریف و نحیفه که باید بر اساس استعداد مدیر وبلاگ مخاطب جذب کنه و اینکه هر موضوعی یه مخاطبی داره و اینکه تر که چیزی که زیاده وبلاگ توی هر زمینه ایی!!!اینکه هی پشت هم پیغام پسغوم می کنن که بیا و سر بزن و تبادل لینک کن نمی دونم واقعا یعنی چی! خب این پیام تبلیغاتیا برای خودت ضرره، یا اصلا این طرز حرف زدن که "وبلاگ زیبایی دارید. به من هم سر بزنید. لینک کنید من هم لینکتون کنم"!!!
این خیلی زشته، خیلی وقته منسوخ شده، ازش استفاده نکینم!
روی اعصاب بقیه هم قدم رو نریم...


پسته نوشت1:
اومدم نظرات رو باز کردم17 تا نظر ارسالی از ربات عزیزمون داشتم، خب به این رباته استراحت بدین...
کلافه می کنن آدمو از اومدن به وبلاگ...


پسته نوشت2:
ز دست جور تو گفتم: " ز شهر خواهم رفــــــت"
به خنده گفت که: "حافظ! برو! که پای تو بست؟"
"ـحافظ"






.:: پسته شکسته ::.


پسته دویست و شصت و چهارم
ن : پسته خانوم ت : دوشنبه 25 مرداد 1395 ز : 03:54 ب.ظ

عملا این شلوغ بودن سرم رو دوست دارم. برعکس فلانی که هی میگه خسته ام، بابا اومدی تو این دنیا که فعالیت کنی دیگه! بچه های دانشکده خواهر خانومی مثل همیشه جهادی دارن و اینجانب طی تصمیماتی بنا کردیم به قبول کردن ساخت آویز های گیره روسری!!! 
اون هم به تعداد 150 تا و مدت یکی دو روز! نمی دونم بیکاری فشار آورده بود یا اینکه مغزم خون بهش نرسیده بود.
از اونور کلاس خودم که هی براشون نقشه کشی می کنم و می فرستم و هی بهشون نکات رو میگم و کمک های اولیه که هر شب میشینم جزوه بلند بالاش رو می خونم و هی تکرار می کنم که علائم حیاتی، ABCو خونریزی و شوک، آتل بندی...، و از اینور هم یه همکاری کوچیک با هلال اهمر!
کلا وقت سر خاروندن ندارم خداروشکر!
تا همین چند روز پیش هم ترکش های جشن رو از تن و بدن اتاق می کشیدم بیرون و مرتبش می کردم، به هر حال 200 تا گیفت درست کرده بودم برای جشن و اینور اونور اتاق شده بود وسایل و خورده کاغذ و پارچه!
علاوه بر این ها هم کلی مشغله فکری که فلان قضیه رو سریع فیصله بدیم بره پی کارش یه آب خنک هم روش! انقد صبح و ظهر و شب با غذامون حرص نخوریم و معده بیچارمون هم یه استراحتی بکنه...
این مابین گواهینامه گرفتن ف.گاف.شین.دال بود که که یه مقدار جیگرمونو از اون حالت پلاسیدگی در آورد و تقریبا یخ کرد! دختر مثل خودم استرسیه، هی خودشو عذاب میده! خدارو شکر دفعه اول قبول شد رفت پی کارش(همین الانش هم باورش نمیشه)! منم کلی ذوق کردم که بالاخره تموم شد و از شر این مراسمات مرسوم مسخره راهنمایی رانندگی راحت شد!
الان هم تنها خوشحالیم و امیدم به آینده اینه که بریم مسافرت و یه آب و هوایی عوض کنیم و اگه شد توی دشت و دمن داد و بیداد راه بندازم و یا اینکه توی آب شالاپ شولوپ کنم و یا اینکه تر که یه عالمه عکس دلبرونه بگیرم و از جنگل های بین راهی وجودم سبز شه و کلی جوونه ریز بزنم...
خلاصه همین سر گرم بودنه با سختی هاش برام بسی لذت بخشه...


پسته نوشت1:
من که چایی خور نبودم تو این مدته از توی جعبه خوشمزگی هام هی هل و دارچین و گل سرخ و نبات بر میدارم و میریزم توی لیوان چایی و سر می کشم و تمام وجودم گرم میشه...


پسته نوشت2:
ولادیمر: خب؟ چی کار کنیم؟
استراگون: بیا کاری نکینم، مطمئن تره
"در انتظار گودو"




.:: پسته شکسته ::.


پسته دویست و شصت و سوم
ن : پسته خانوم ت : دوشنبه 25 مرداد 1395 ز : 03:29 ب.ظ


کلا امر آموزش دادنو دوست دارم. چند وقتی بود که نک و ناله می کردند که بیکاریم و حوصله مون سر میره و پوسیدیم!
منم گفتم پاشین بساطتونو جمع کنین بیایین بهتون جعبه سازی یاد بدم! اینا هم از خدا خواسته. خیلی وقت بود چیزی به کسی اینطور که باید یاد نداده بودم. این حالت استاد شاگردی، انگار نه انگار همون دوستای قدیمی ایم و سر کلاس همشون جدی شده بودن و صداشون در نمی اومد. شاید هم به خاطر جدیت خودمه! کلاس که جای مسخره بازی نیست. کلا متنفرم از این حالاتی که توی کلاس به ترک دیوار هم می خندند و هر چیزی رو سوژه می کنند... مثلا همین کلاسای کمک های اولیه که نمی دونم 3 جلسه یا 2 جلسه اش گذشته! سر کلاس هی خانوم سین حرف می زنه و به طور کل رشته افکار منو در رابطه با موضوع بحث تیکه پاره می کنه، یا اینکه دم به دقیقه جزوه رو می گیره که "بده بنویسم"، خوب اون گوشاتو باز کن گوش بده بعد بنویس! نه اینکه سر هر چیزی بگی چی گفت؟ خب بابا لامصب اومدی کلاس که چیز یاد بگیری، نه اینکه هر 5 دقیقه بگی خوابم میاد و هر 10 دقیقه بگی گشنمه و هر 15 دقیقه بگی خسته شدم، آنتراک...
داشتم می گفتم، سر کلاس کلا دوس دارم موقع توضیح گوش باشن و موقع کار یه چاشنی طنز و هر و کر بینشون باشه، خدا رو شکر با آدم هایی طرفم که لازم نیست هی براشون توضیح بدم، هی توضیح بدم، هی توضیح بدم...
یه سریا شونم که کار شکنی می کنن و برنامه "سروش" رو نصب نمی کنن! منم مجبورم هی دونه دونه پیامک بدم که ال و بل! خب نمی میری که! اینم مثل اون یکی برنامه هات نصب کن..
بقیه شونم خوبن! خیلی هاشون همون سطح "آی-کیو"یی رو دارن که من انتظارشو دارم و اینکه حرفمو خوب می گیرن و عملی می کنن برام خیلی مهمه...
فعلا که جلسه اولشون بود، خدا صبر بده برای جلسات بعدی...


پسته نوشت1:
بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
"ـقیصر ـامین ـپور"




.:: پسته شکسته ::.


پسته دویست و شصت و دوم
ن : پسته خانوم ت : یکشنبه 24 مرداد 1395 ز : 03:22 ب.ظ


با درد عمیق دل من تو دیدی که مردم چه کردند
"ـزهرا ـعاملی"


.:: پسته شکسته ::.


پسته دویست و شصت و یکم
ن : پسته خانوم ت : چهارشنبه 20 مرداد 1395 ز : 05:24 ب.ظ

فقط میتونم تمام قد بلند شم و در برابر آرامش و مهربونیه ف.گاف.شین.دال تعظیم کنم...
ممنون که هستی مهربون
:)


پسته نوشت1:
ای مه و مهر روز و شب آیینه دار حسن تو
"ـامیر ـهوشنگ ـابتهاج"


.:: پسته شکسته ::.


دویست و شصتمین پسته
ن : پسته خانوم ت : چهارشنبه 20 مرداد 1395 ز : 05:17 ب.ظ

باید سخت برنامه بریزم و براش تلاش کنم.
به هر حال کار ساده ایی نیست که بخوام کلی چیز میز، ریزه میزه درست کنم...
اون هم توی شرایطی که اصلا حوصله ندارم!
فقط دعا می کنم که بتونم موفق شم، این می تونه استارتی باشه برای کارهای بزرگ، کارهایی که تا حالا هیچ وقت جسارتش رو نداشتمو به خاطر همین خیلی از کارهایی که میتونستم بکنم عقب افتادم.
اراده و اعتماد به نفس متاسفانه از نقطه ضعف های همیشگیم بوده و الان که دیگه به این نتیجه رسیدم و تقریبا برام خیلی مهمه باید بتونم از پسش بر بیام.
شاید یه جورایی راهیه برای اثبات خودم، کاری که از بچگی تا حالا نتونستم اونطور که دلم می خواسته انجامش بدم.
باید از همین حالا شروع کنم، شرایط سخت همیشه هست و هیچ شوخی ایی نداره!
به نظرم هر چقدر که دارم جلو تر میرم مشکلات بزرگتر میشن و من تنها راهم اراده و شجاعته!
چیزی که الان خیلی بهش نیاز دارم...


پسته نوشت1:
به دعاهای قشنگتون نیاز دارم


پسته نوشت2:
به حباب نگران لب یک رود، قسم
"ـکیوان ـشاهبداغی"


.:: پسته شکسته ::.


مطلب رمز دار : پسته دویست و پنجاه و نهم
ن : پسته خانوم ت : چهارشنبه 20 مرداد 1395 ز : 05:10 ب.ظ
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


.:: پسته شکسته ::.


پسته دویست و پنجاه و هشتم
ن : پسته خانوم ت : جمعه 15 مرداد 1395 ز : 07:48 ب.ظ


من که هیچ استعداد بالقوه ایی توی نگه داشتن گل و گیاه ندارم، و البته الان هیچ حسی برای انجام کارهای متفرقه...
یه سری چیزها هستن که توی لحظه می تونن آدمو پر انرژی کنن و به قول پ ببرن فضا!
امروز که نشستم پشت میز کامپیوترم و بی حوصله داشتم با دست هام ضرب می گرفتم چشمم خورد بهش، دست زدم به یه برگش و آنی کنده شد، چقدر از خودم بدم اومد... اونوقع که پیش گلفروش بود برگ هاش نمی ریخت ولی الان که شده مال من و یه جورایی حیاتش به من بسته من دارم با بی خیالی هام و بی حوصلگی هام کار دستش می دم.
برگش که موند توی دستم هیچی نگفت! فقط یه نگاه حسرت بار بهم کرد!
منم قلبم داشت می ترکید! سریع برگشو از جلو چشمم بردم اونور و توی پوشه موسیقی هام براش دنبال یه آهنگ گشتم....
تو همین حین بردمش بیرون و چند دقیقه ایی رو گذاشتم با خورشید خانوم خلوت کنه! یه مقدار هم آب بهش دادم...
توی پوشه همه جور موسیقی بود! از سنتی و قدیمی تا همین سینا حجازی! ازش خوشم نمیاد!!! برعکس آهنگ هاش یه سری تیکه متلک هایی ریزی داره که حرصمو درمیاه، مثلا همون آهنگ سال 8 اش!!!
بی خیال، چند وقت پیش بود که آهنگ "گلدون شمعدونی" اش رو دانلود کرده بودم... خیلی ازش تعریف کرده بود و گفت حتما دانلودش کن.
خوبه، ولی خوب یه حسرت بزرگ توی دلم میذاره که نمی تونم یه گلدون شمعدونی داشته باشم...
ولی خوب کاکتوسم که هست، اصلا صبح ها میتونم به عشق اون از خواب بیدار شم، براش موسیقی بذارم، بهش آب بدم و سر تایم ببرمش برای ملاقات خورسید خانوم...
الانم دوتاییمون نشستیم و داریم باهاش هوار می زنیم و من وقتی میرسم به تیکه" گل جون چشاتو باز کن، گل جون بخند و ناز کن" کلی ذوق می کنم و خون توی بدنم سبز میشه،
سبزه سبزه سبز...

پسته نوشت1:
اینو گوش بدین
:)


پسته نوشت2:
دیده ام خورشید را در خواب تعبیرش تویی
"ـحسین ـمنزوی"



.:: پسته شکسته ::.


پسته دویست و پنجاه و هفتم
ن : پسته خانوم ت : جمعه 15 مرداد 1395 ز : 07:21 ب.ظ

آخ که چقدر این ف.گاف.شین.دال خوبه!
اصلا در مواقع ناراحتیش هم رنگ زرد لیمویی میپاشه به آدم...


پسته نوشت1:
هرگز دلم ز کوی تو جای دگر نرفت
"ـعبید ـزاکانی"


.:: پسته شکسته ::.



( تعداد کل صفحات: 19 )

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]


 
 

Powered By mihanblog.com Copyright © by http://peste-khanoom.mihanblog.com
This Themplate  By Theme-Designer.Com