زندگی ضرب زمین در ضربان دل ماست "سهرابـــ"

پسته سیصد و پنجم
ن : پسته خانوم ت : پنجشنبه 8 مهر 1395 ز : 11:09 ق.ظ




پیام که اومد گفتم حتما تبلیغاتیه
نگاه کردم دیدم احظارم کرده برم سروش، تا آن شدم پیاماش اومد، چشمام برق زد، بعد از ۴۶۹روز اونروز سر کارای روتین اداری همو دیدیم و دیدنمون انقدر کم بود که حسرتش ب دلم موند، پیامایی که میومد تمام وجودمو مور مور کرد و انقدر ذوق تو رگ هام تزریق شد که سرعت گردش خونم اومد پایین و پایینتر....
قرارها که هماهنگ شد صبح که رسیدم سر قرار از اون سمت خیابون که داشت میومد با همین چشمای بی عینکم که دیدمش ی عالمه ف.گاف.شین.دال ریخت تو کل وجودم. مثل همیشه کوله و چادر ملیش که بی نهایت جذابش میکنه، اینکه خودم رنگی رنگیم و تیپ مشکیش بی نهایت تو دل بروش کرده بود و از زل زدن ب مژه ها و چشم هاش و کفش های مشکیش سیر نمیشدم، سخته یi ف.گاف.شین.دار رو نزدیک به 500 روز نبینی و بخوای کل حسرتت رو خالی کنی، اینکه خیره شی تو چشماش، چشمایی که از همون اول آشناییمون توی مدرسه ناجور منو کشوند تو خودش و بعد از سالها که از هم دور افتادیم تنها چیزی که یادم نرفت همین چشمای قهوه اییه سیرش بود...
امروز کنار هم راه رفتیم و از هر ثانیه استفاده کردیم که حرف بزنیم و صدای خنده هاش هر سری بیشتر توی وجودم ثبت میشد...
این خانم ف، گاف، شین دال هنوز هم همون آدم سالهای گذشته بود، بدون هیچ تغییری مگر اینکه تو دل برو تر شده بود:)
امروز اینا رو بروز ندادم چون دل کندن از برام سخت میشد
من به این خانومه مهندسه دوست داشتنی تا ابد مدیونم
مدیون قلب بزرگش و چشمای مهربونش 



پسته نوشت1:
چشم اگر دید تو را سجده واجب دارد
"ـمحمد ـرضا ـحاج ـرستم ـبیگلو"


.:: پسته شکسته ::.


پسته سیصد و چهارم
ن : پسته خانوم ت : سه شنبه 6 مهر 1395 ز : 10:33 ق.ظ


لباس کاموایی هاش رو که درمیاره فقط اونایی رو میپوشه که به نظرش از زیر چادرش خوب میشه، یا اصلا قشنگن و بهش میاد! همیشه خدا تو زمستونا با موهای خیس می خوابه زیر پنجره اتاقش و صبح که پا میشه صدای دو رگه اش نشون میده که دیشب ناجور از لای درز پنجره باد بهش خورده! خودشم هی به خودش قول میده که دیگه شب حموم نره1 ولی چه فایده؟
مادر خانومیش هم بنای حرص خوردن رو میذاره که بچه جان تو مگه سینوزیت نداری؟ 
دخترک هم با پوشیدن کلاه کامواییه به قضیه فیصله میده که باز هم به نظر من تاثیر آنچنانی نداره!!! 
هنوز هم که هنوزه پاییز و زمستون مریض میشه و قرص و دارو و آمپول هاش و رفتن و اومدن به درمونگاهش به راهه! اگه سر عقل اومده بود صبح ها چتر رو از مادر خانومیش میگرفت و نمی ذاشت پشت در! یا اگه به اصرار با خودش می برد بازش می کرد و می گرفت روی سرش نه اینکه زیر بارون تمام زندگیش خیس شه و موش آبکشیده بیاد خونه!
حالاکه نه به داره و نه به باره، هنوز نه بارونی اومده و نه بادی وزیده که اینجور مریض شده و نک و ناله اش رو هواست! خدا به خیر بگذرونه چند ماه بعد رو که با این کله شقی هاش می خواد دوباره با لباس کم و بدون چتر بره تو هوای سرد و بارونی! باید بشینم توجیهش کنم بلکه یه ذره گوش به حرف بده!
دخترک پس زمینه گوشیو میگم! همین که دقیقا مثل خودمه...



پسته نوشت1:

یک دم آرام ندیدم دل خـــود را همه عمر

بس که هر لحظه به صد حادثه آبستن بود
"ـقیصر ـامین ـپور"



.:: پسته شکسته ::.


پسته سیصد و سوم
ن : پسته خانوم ت : سه شنبه 6 مهر 1395 ز : 10:23 ق.ظ



نه اینکه کینه ایی باشم نه! یادم میمونه! 
بدم میاد از این جور الفاظ که لذت بخشش بهتر از انتقام است. باباجان شما که خودت زخم خورده نیستی برای من از این فلسفی بازیا در نیار! که اگه اینطور بود خدا حکم قصاص نمی داد تو قرآن!
معلومه که یادم میمونه توی اوج بدحالی و مریضی طرف هر چی خواسته بارم کرده به ناحق و من از زور مریضی حتی توان باز کردن دهنمو نداشتم که بهش بگم دو دقیقه دهن مبارک رو ببند بذار جوابتو بدم.
بعد فردا روز طرف سرش درد میگیره میکه چرا برای من گریبان چاک نکردین! خوب آقا جان خودت یه قدم خیر بردار بقیه برات جبران می کنن. از پشت خنجر زدن و از جلو کاسه گدایی خیلی هم تو  این دوره زمونه مد نیست که افتادی رو دورش و همینجور جوگیرانه پیش میری!
همین دیروزه! انقدر غر زد به جونم و قاشق قاشق زیر پاشو کند و آخرش هم زیر پاش خالی شد و از گوشه قلبم افتاد ته دلم! حالا حقشه!
همون پایین بمونه انقد گیس هاشو بکنه تا کچل شه! خوب خودت کردی عزیزه من! از طرف مقابلت بیشتر از این انتظار نداشته باش....



پسته نوشت1:

خلوت خاطر ما را به شکایت مشکن

"ـهوشنگ ـابتهاج"


.:: پسته شکسته ::.


پسته سیصد و دوم
ن : پسته خانوم ت : شنبه 3 مهر 1395 ز : 08:11 ب.ظ



امروز، ف.گاف.شین.دال ، و دیگر هیچ...


پسته نوشت1:
آن شب که تو در کنار مایی روز است
"ـسعدی"


.:: پسته شکسته ::.


پسته سیصد و یکم
ن : پسته خانوم ت : جمعه 2 مهر 1395 ز : 02:00 ب.ظ


متنفرم از این کاغذ بازی های اداری، کارایی که به حتم هیچ نیازی بهشون نیست! اینکه هزار جور چیز رو اینترنتی می کنن و این مسخره بازیا با پیشرفت تکنولوژی هنوز ادامه داره! بدتر از اون یه سری آدم بی وجدان که کار درست انجام نمی دن و انقدر اسلوموشن هر کاری رو انجام میدن که بازده شون آبروی هر چی کارمنده می بره!
از ساعت 9صبح تا 1 بعد از ظهر سرپا بودن اصلا کار ساده ایی نیست! پیاده روی های اجباری برای رفتن به این دفتر و اون دفتر و اون کی دفتر...
اینکه آدم 7 صبح از در خونه بزنه بیرون و 3 بعد از ظهر جناره برسه و فقط انقدر شارژ داشته باشه که خودشو با یه ذره غذا رو پا نگه داره! اینکه حساسیت فصلی آدم عود کنه! شب قبلش کلا سه ساعت خوابیده باشه! :|
اینها همه دلیل مناسبی برای یه سره خوابیدنم از 4 تا 6 و نیمه! اینکه مثل یه کوآلا که به درخت اکالیپتوس میچسبه و با تمام وجودش بهش عشق می ورزه و از اینکه روی شاخه اش با امنیت و آرامش می تونه چشماشو ببنده و برای چند ساعتی از درخت ها و هیاهوهای بغلیش آسوده بخوابه منم به پتوم چسبیدم و کوآلا وارانه از این دنیا رفتم توی عالم کما و یه تک خوابیدم و وقتی داشتم از این شاخه به اون شاخه میرفتم چشمام رو نیمه باز کنم و بعد که مطمئتن شدم اینجا درخت اکالیپتوسمه چشمامو ببندم و بازم بخوابم :|
فعلا هم باید تا صبح به خودم بپیچم که بخوابم و آخرش هم برم لای مفاتیح و باز کنم و دستم و بذارم روی پام و دعا بخونم و وقتی که آروم آروم درد پاهام کم شد دوباره بچسبم به پتوم و شب رو صبح کنم...


پسته نوشت1:
کلی از عصر از زور عصبانیت و خستگی نق و نوق کردم و غر زدم به جون کسایی که این مسخره بازیا رو راه انداختن...
کاری که همه میتونن خودشون با اینترنت انجام بدن...


پسته نوشت2:
روز وصلم قرار دیدن نیست
"ـسعدی"




.:: پسته شکسته ::.


سیصدمین پسته
ن : پسته خانوم ت : جمعه 2 مهر 1395 ز : 01:41 ب.ظ

چند شب پیش ظرف رو آورد و داد بهم گفت بیا ببینشون! مال بچگی هام بود. نشستم و دونه دونه نگاهشون کردم! با همشون کلی ذوق تزریق شد زیر پوستم! این یکی بعد از چند ثانیه خاطره اش اومد توی ذهنم و با کلی آب و تاب برای بقیه تعریف کردم. چهارم ابتدایی بودیم. روی دیوار یه مقوای سبز بود و روی طول مقوا شماره کلاسی هامون نوشته شده بود و بالاش یه ستون مربع برای هر شماره. هر کسی که بیست می گرفت میرفت با ماژیک یه مربع رو پر می کرد! انقدر بهمون هیجان و شوق و ذوق میداد که درس میخوندیم تا خونه هامون زودتر بره بالا و مبادا از بقیه عقب بیوفتیم!
وقتی که خونه هام تموم شد و بیشترین بیستو گرفته بودم برام جایزه گرفته بود. انقدر اون لحظه قلبم تند تند میزد که هنوز یادمه. با آستینهای مانتوم که تا نیمه های کف دستم اومده بود بازی می کردم و انقدر ذوق گرفتن جایزه ام رو داشتم که هنوزم که هنوزه همه جزئیاتش رو یادم میاد!
همیشه همین مدلی بود کلی برامون چایزه تهیه می کرد. هنوز دارم کتاب و قلکی رو که با این پاک کن داد بهم و چشماش برق زدند از اینکه خوشحالی بینهایتم رو دید.
حالا که سالها گذشته شاید همین پاک کن فسقلی رو بذارم روی میزم، بلکه انگیزه مجدد بشه برای درس خوندم!
یا مثلا همه اون اساب بازی های ریزی که از توی تخم مرغ شانسی درآورده بودم و کنار همین پاک کن توی جعبه بودن. خیلی هاشونم پسره سبزه و مو فرفری همسایه بهم داده، همیشه این قلب بزرگش یادم می مونه که توی بچگی وقتی دید من ازشون خوشم میاد اونها رو داد بهم و گفت که از اینا زیاد داره!
پسرکی که ای کاش هنوز هم مهربون مونده باشه، کسی که چند سال از من کوچیکتر بود و الان جز دست خط کج و معوجش که فقط بلد بود اسم خودشو بنویسه روی آجر سه سنتی های حیاط چیز دیگه ایی نمونده!
این یادگاری ها فایده مهمشون اینه که یادآوری می کنن که چقدر زمان گذشته از دورانی که تنها دغدغه بزرگمون گرفتن بیست بود
:)


پسته نوشت1:
حال هجران تو چه دانی که چه مشکل حالیست
"ـحافظ"




.:: پسته شکسته ::.


پسته دویست و نود و نهم
ن : پسته خانوم ت : جمعه 2 مهر 1395 ز : 01:15 ب.ظ


دیشب وقتی همه خواب بودند. رفتم دوباره دکمه مودم رو تقی زدم و نشستم به گشت و گذار. از این سایت به اون سایت! از این مدل به اون مدل. این مابین هم خاطره های تلخ گذشته یادم می اومد. اینکه قبل تر که نت این جوری تو دسترس نبود، قدمو بلند می کردم که به میز آرایشگاه برسم و اون بالا روی میز مدل ها رو نگاه می کردم. بعد بین پیشنهاد های مادر خانومی ته دلم می ریخت که آخه اینا خیلی کوتاهه! توی دلم دعا دعا می کردم که یه مدلی پیداشه که محض رضای خدا پسرونه و مدل فشن نباشه و دوزار مو روی کله ام بمونه! آخر هم دست می ذاشتم رو مدل آناناسی و میگفتم: این، همین شکلی، از این بلند تر! بعد مادر خانومی با اشاراتی می فهموند به آرایشگر که بیشتر کوتاه کن! منم میومدم خونه و موهای کوتاه شده و سشوار کشیدم رو می دیدم و به غایت عصبی میشدم و می زدم زیر گریه! 
اینکه موهام بلند که میشدن روز از نو روزی از نو! دوباره کوتاهی و این بار فرار کردن از مدل قبلی که شاید این سری چیز جدید و بهتری پیدا کنم....
اما این سری فرق می کرد! تیروئید پرکارم که بعد از چندین ماه به حالت طبیعی برگشته بود و حالا داره میره رو به سوی کم کاری زده دمار از روزگار موهای نازنینم در آورده و دستم که بهشون می خورد مثل گل خشک میریختن کف دستم! دیشب برای جلوگیری از یه فاجعه بزرگ به اسم ریزش موی شدید نشستم و دقیقه ها مدل ها رو زیرو رو کردم!
شاید شباهت صورت دخترک به منو مدل چشم و چالش باعث شد دست بذارم روش و مثل بچگیام بگم: همین! همین مدلی می خوام!
تا صبح خوابم نبرد و انقدر دل دل کردم که برم یا نرم ؟ چقدر بزنم؟ تا کجا بزنم؟! نه نزنم، مگه عقلمو از دست دادم!؟ نچ! باید بزنم، موهام داره میریزه!
خلاصه صبح که بیدار شدم به دو رفتیم آرایشگاه که نظرم عوض نشه! 
نشستم و کوتاه کردم و بالاخره توی آینه که خودمو دیدم لبخند رضایت زدم که همونی شد که می خواستم!
منتها من از اول بچگی با این سشوار کشیدن مشکل داشتم! چه دلیلی داره ادم الکی به موهاش حجم بده و سرش باد کنه! دفعه بعد خودم اتو مو میکشم و از لخت بودن و کوتاهیشون لذت وافی و کافی رو میبرم!




پسته نوشت1:
صدای همهمه می آید
"ـسهراب ـسپهری"



.:: پسته شکسته ::.


پسته دویست و نود و هشتم
ن : پسته خانوم ت : پنجشنبه 1 مهر 1395 ز : 12:48 ب.ظ


حس خوب یعنی کلی کتاب و جزوه به درد نخور رو که به درد بقیه میخوره بدیم بره و طبقه جدیدمو یه عالمه کاموا پیچی کنم و ازش منگوله های کاموایی آویزون کنم و با ذوق بشینم توش وسایل هامو بچینم و هر بار از دیدنش کلی ذوق تزریق شه توی رگ هام! یا اینکه کلی چیز خوشمزه کنار دستم باشه و بشینم بعد از مدتها بدون هیچ دغدغه ایی کتاب بخونم و اون مابین توی دلم هی فکر کنم که جینگیلیجات جدید چی درست کنم، اینکه خواهرت بره کلاس خیاطی و تو بشی مدل و برات دامن های چین چینی بدوزه و از پوشیدنشون ملاقه ملاقه پودر قندتو دلت آب کنن. اینکه با هم بریم بیرون و برای مدل های جدید بین توپ های پارچه بچرخیم و پارچه انتخاب کنیم . اینکه بشینم پای چرخ و چشمام برق بزنه از دوییدن سوزن روی پارچه و توی دلم دل دل کنم که زودتر تموم شه و برم جلوی کمد لباس هام و برای پوشیدنش بلوز انتخاب کنم. اصلا خوشی یعنی اینکه من الان حاله دلم رو خوب نگه داشتم، با همه دغدغه های پیش روم...
الان خوبم، پس خدارو شکر


پسته نوشت1:
باتو در نهایتم من
"ـژاکلین"




.:: پسته شکسته ::.


پسته دویست و نود و هفتم
ن : پسته خانوم ت : چهارشنبه 31 شهریور 1395 ز : 11:17 ق.ظ


خیلی شیک و مجلسی!

امروز تولدمه:)




پسته نوشت1:

ماه شهریور پر است از خاطرات عشق من

من به جان تا زنده باشم عاشقِ شهریورم

"ـمهدی ـاخوان ـثالث"




.:: پسته شکسته ::.


پسته دویست و نود و ششم
ن : پسته خانوم ت : دوشنبه 29 شهریور 1395 ز : 09:44 ب.ظ

سه و نیم صبح بود انقد با خودم کلنجار رفتم که خوابم برد. تا خوده خوده صبح هم 4بار بلکه بیشتر از خواب بپریدم، بالاخره من نشسته بودم بشمرم، ولی چهار بارشو دقیق یادمه! هر چهار بار هم یه خوابو دیدم! دقیقا چندین بار یه خوابو از اول ریپیت کردم! داشتم جون میدادم که 10 به زور و بلا بلند شدم و غرغر های اول صبحی ناجور اعصابمو نخ کش کرد! بعد هم به دو آماده شدم و یه کوه اساس از گل و گردنم آویزو ن کردم و راهی مسجد شدم! نرسیده و جا پام خشک نشده ف زنگ زد، که بیا بریم آمپول بزنم حالم بده! بنده خدا بچه اش رو داد مادرش و دلم نیومد تنها بره، حالش ناجور بد بود و تموم مدت توی خیابون هی به خودم می گفتم مردم مشکل دارن امروز انقدر چپ چپ نگا می کنن؟ بعد دوزاریم افتاد انقدر درگیر مریضیه ف شدم که اخم ها یه دقیقه هم باز نشد...
از اونور با اون حالش راهی شدیم طلافروشیه که دوسته واو است و دادیم طلاشو تعمیر کنه و دقیقا بیست دقیقه راه گز کردیم تا آماده شدنش! از اومور باز هم نرسیده مسجد رفتم هفت برای یه جماعت آدم کار کرده و خسته و گشنه مقدمات ناهار رو فراهم کنم! رسیدیم هم نشستیم به کار، حالا همه به کنارف این سر و کله زدن با یه جماعت آدم زبون نفهم و نچسب برام مثل شکنجه بود. عصر هم با یکی از بچه ها دوبرابر راهو باز گز کردیم تا مغازه اون آقاهه که همش سی و خورده ایی بیشتر سن نداره و به من میگه دخترم! عمو جان که تکه کلامشه! خلاصه ما هم اسمشو گذاتیم عمو. رفتم و اومدن به مغازه عمو برای گرفتن پلت و پرینت ها!
عصر هم باز وسایل هامو کول کردم آوردم خونه! انقدر در زدم و زنگ زدم به مادر خانومی که از رو رفتم و زنگ همسایخ رو زدم که درو باز کن! یه ساعت دقیق نشستم پشت در و سنگ های کف پاگرد رو شمردم و با پاهام متر کردم! یه بار کلید جا گذاشتیم! یه روز!!!
حالا اینا باز هم به کنار ، رسیدم خونه نشستم با کاتر 500 تا گیفت در آوردم!!!
امروز تقریبا که چه عرض کنم کلا بدترین روز تابستون امسال بود. امروز به قول آقای پدر کلا رو شانس بود!حالا پاشم برم با باند زانوهامو ببندم که دارم قطع عضو میشم از ناحیه دو زانو!
بعد هم بشین درست کردن ادامه گیفت ها برای فردا1 به هر حال جشن استان توی مسجده مائه دیگه...


پسته نوشت1:
حال خراب من از این خرابتر نمی شود



.:: پسته شکسته ::.


پسته دویست و نود و پنجم
ن : پسته خانوم ت : شنبه 27 شهریور 1395 ز : 01:23 ب.ظ


الان همه چیز دست به دست هم دادن که یه سری چیزا یادم بیاد، آهنگ وبلاگ دخترک، یا اینکه الان رفتم بخش پشتیبانی آنلاین، گفتگوهای قبلیمون بود...
مثلا آخرین چت هامون!
دیروز هم یادم اومد، اتفاقا داشتم فکر می کردم که بالاخره یه روز باید بشینم ببینم کی به کیه؟ حق با کیه؟ اصلا کارم درست بوده؟ 
خب معلومه که درست بوده... 
یه ذره راحت از قضیه رد شدم، کلا چند ساله که راحت رد میشم، اینکه یکی با خیال راحت آدمو بذاره تو برزخ و بره، بعد هم کهمیاد آدمو بذاره سر کار. انقد ادامه دادم که ببینم آخر این رابطه به کجا می رسه. مثلا طرف ما رو تا کی دوگوش فرض می کنه! 
وقتی یکی به راحتی از من می گذره من چرا نتونم بابت اینهمه اذیت شدنم ازش نگذرم؟
امروز بشینم دودوتا چهارتای این قضیه رو در بیارم و برای همیشه ببندمش بذارمش کنار...



پسته نوشت1:
عاقبت یک روز میبینی که در میدان شهر
یک نفر با خاطراتش تیر باران می شود
"ـمحمد ـسلمانی"


.:: پسته شکسته ::.


پسته دویست و نود و چهارم
ن : پسته خانوم ت : شنبه 27 شهریور 1395 ز : 01:12 ب.ظ

قالب قبلی مشکل داره
فعلا مجبوریم این رو تحمل کنیم
:|

پسته نوشت1:
مدارا می کنم با دردچون درمـــان نمی یابم
تحمل می کنم با زخم چون مرهم نمی بینم
"ـسعدی"


.:: پسته شکسته ::.


پسته دویست و نود و سوم
ن : پسته خانوم ت : شنبه 27 شهریور 1395 ز : 12:53 ب.ظ


رفتم پرینت هامو آوردم و از توش این دوتا عکسو انتخاب کردم و سریع بریدمشون و با هول و ولا رزین و سفت کننده رو مخلوط کردم و ریختم روی عکس هایی که گذاشته بودم کف قالب. دیگه درگیر آماده شدن من باب مهمونی رفتن شدم و دیگه از یادم رفت، تا همین دیشب که برگشتیم خونه و به دو رفتم توی اتاقم و دیدم بعله، خشک شدن! باز هم کلی کار ریخت سرم و قلبم هی تالاپ تولوپ می کرد که برم درست کنمشون که بالاخره مجال شد و رفتم جعبه ابزارمو و آوردم و نشستم پاش، دونه دونه مهره ها رو که سوار کردم و آویز رو آویزون کردم انکاری قلبم تند تر می زد و آخر کاری که آماده شدن کلی رزین پاشیده شد روی قلبم و انگار از همیشه براق تر شد و توی رگ هام مهره های دونه اناری میغلتیدن :)
حالا از دیشب می رم میذارم روی مانتوم و کلی ازم پولک های هفت رنگ میریزه کف اتاق
:)


پسته نوشت1:
خیال روی تو در هر طریقهمره ماست
"ـحافظ"




.:: پسته شکسته ::.


پسته دویست و نود و دوم
ن : پسته خانوم ت : شنبه 27 شهریور 1395 ز : 12:29 ب.ظ


خونه های قدیمی علاوه بر دلچسب بودنشون می تونن دلگیر هم باشن. انقدر که آدم گوشه قلبش احساس خلا کنه و انقدر از نبودن صاحب خونه ایی که الان توش هست گیج باشه که هر قدمی که توی خونه بر می داره احساس معلق بودن بکنه!
کسی که الان توی نبودنش کلی ازش تعریف و تمجید میشه و بزرگتر ها هر کدوم یه گوشه خونه وای می ایستن و خاطره هاشونو با دونه دونه وسایل و عکس ها زنده می کنن و از نبودِ آقا و خانوم صاحب خونه ابراز ناراحتی می کنن. 
این خونه ها خیلی عجیبند. هر کاری هم بکنی و هر چقدر هم توش تغییر دکوراسیون بدی باز هم باید توی ظرف های نقاشی شده و گل سرخی چیزی بخوری و چشم بدوزی به تابلو های رنگ روغن که از رنگ و رو افتادن و هر جایی که می ری بوی ناب آدم های قدیمی به مشامت بخوره، جایی که وقتی خواب به چشمات میاد انگار رفتی خونه مادربزرگه... 
درسته هیچ جا اون خونه قدیمی نمی شه! جایی که دیوار های آبیش و فرش های دست بافتش با آدم یواشکی حرف می زدند، همون جایی که دم ظهر آفتاب از پنجره بزرگ روی دیوار خودشو می پاشید توی خونه و دخترک نون ها رو زیر نور خورشید توی سفره پهن می کرد که خشک شن، جایی که دخترک سر ظهر ها و موقع خواب همه یواشکی می رفت توی حیاط و با زور آفتابه مسی رو بلند می کرد و با دست های لرزونش که توان بلند کردنش رو نداشتند چند قطره ایی به شاه پسند ها آب میداد و انقدر توی زرد و نارنجی و صورتی گل ها غرق می شد که قلبش به تپش می افتاد...
این خونه های قدیمی جایگزین خوبی برای خونه هایی اند که کلی خاطره تلخ و شرین برای دخترک داشتندو الان با نبودشون میتونن منبع خوبی از حس خوب باشند برای آدمهایی که آدمها و خونه ها و خاطرات قدیمی شون رو جا گذاشتند و تا آخر عمر دیگه تجربشون نمی کنن...
این خونه ی قدیمی درسته برای مادر بزرگ من نیست، اما همون قدر حس خوب داره، کسی که به اسم مادر دوم ازش یاد می کنند و موقع اومدن اسمش اشک توی چشم هاشون جمع میشه...



پسته نوشت1:
از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست
"ـوحشی ـبافقی"




.:: پسته شکسته ::.


پسته دویست و نود و یکم
ن : پسته خانوم ت : پنجشنبه 25 شهریور 1395 ز : 01:15 ب.ظ


امشب نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت! اصلا حال خاصی تعریف نشده!
دختره داره میره تو 30 سال، هنوز از شعور وافی و کافی بهره نبرده
:)
خوب خواهره من امشب من که ازت چند سال کوچیکترم باید خودمو کلی تحمل کنم که مستقیم با f14  نیام تو برجکت! 
مثل همین چند دقیقه پیش که زنگ زدی گله کردی که من چی کار کنم؟ منم زدم با خاک یکسانت کردم ! بعد میگی چرا من هی ضایع میشم! هی خودکشون می کنی که حال منو بگیری! خوب منم شیک و مجلسی باهات برخورد می کنم...
امشب اصلا میخوام برم رو دور خونسری یه ذره جلز ولزت بی نتیجه بمونه بهت بخندم! یعنی سن عقلیت 15 ساله! البته ببخشید که به 15 ساله ها بی ادبی کردم!
اینهمه تلاش میکنی که هر سری بی ادب تر و بی کلاس تر و بی شخصیت تر خودتو جلوه بدی! بابا جان نکن این کار و باخودت! به خاطر خودت می گم
:|
خوبه طرف دختر خانوادست! اینجووری فامیل رو زیر و رو میکنه! اینکه این اعجوبه تو کل خاندان ما به کی رفته هنوز مورخان کشف نکردند! همه فامیل هم در حیرتن! مامان بابش هم به والله اینجوری نیستن! خواهر برادرهاش هم!
:|
حالا من هی بگم این جهش ژنتیکی داره، اینا هی گوش ندن


پسته نوشت1:
امشب خونشون مهمونیم! 
نمی دونم چه مرگیه میگه باید بمونین شب خونمون! 
امشب قصه زیاد داریم، 
:)


پسته نوشت2:
بی کمالی های انشان از سخن پیدا شود
پسته بی مغز چون لب وا کند رسوا شود
"ـسعدی"



.:: پسته شکسته ::.



( تعداد کل صفحات: 21 )

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]


 
 

Powered By mihanblog.com Copyright © by http://peste-khanoom.mihanblog.com
This Themplate  By Theme-Designer.Com