تبلیغات
پسته‍ ‍خانوم‍

;




پسته‍ ‍خانوم‍

اشتیاقیـ کهـ بهـ دیدار تو دارد دل منـ / دلـ منـ داند و منـ دانمـ و دلـ داند و منـ


پسته ششصد و بیست و هفتم
از تعلیق کم کم دارم در میام، ولی همه چیز نیاز به یه تلنگر دوباره داره تا ویرون شم، مثل شهر زلزله زده ایی که هر لحظه منتظره تا پس لرزه ها بیان و دوباره وضع رو خرابتر کنن!
کار دارم، درس دارم، چهارتا کیف پول روی میز کارمه و باید بدوزمشون، مشغله مشغله مشغله، که اگه نبودن تا حالا جونم رو از تنم گرفته بودم و خلاص!
حرف دارم خیلی زیاد! 
ولی وقت ندارم برای گفتنشون، امتحان های سنگین و پشت هم، پروژه هایی که مثل قارچ هر هفته سبز میشن و دست آخر اذیت شدن هام از طرف دوست  غریبه، نزدیک و دور!
نمیدونم چه مرگمه، ولی کمتر میخندم، کمتر خوش میگذرونم و دست آخر این هفته تصمیم گرفتم از توی کمد لباسهای رنگی رنگیم رنگ مشکی رو ترجیح بدم!
باید خودمو پیدا کنم، یه جاهایی همین دور و بره، زیر وسایل هام، لای کتاب هام و شاید کنار لباس هام، پیداش میکنم و یه آب به سر و روش میزنم اتو کشیده از خودم آویزونش میکنم
بسه دیگه غم خوردن و غم دیدن!



پسته نوشت1:
مرا از دور تماشا کن
من از نزدیک غمگینم
"ـعباس ـمعروفی"


» ...
نوشته شده توسط پسته خانوم در جمعه 10 آذر 1396

.:: پسته شکسته () ::.





پسته ششصد و بیست و ششم
حال این روزام سر و ته است، معلقه، سرده، تب داره!
حال این روزام خرابه، نه حوصله دارم کسی توی مسائل شخصیم فضولی کنه و نه حوصله دارم جواب بازخواست کسی رو بدم.
من مسئول نیستم در مقابل کامنت هاتون! من در قبال اینکه میایید و من رو می خونید یا نه مسئول نیستم، حضور شما توی وب من و کامنت گذاشتن و پست خوندن، نشان اراده شماست. 
اگر کسی حالش بده، خواهشا انقدر سر به سرش نذارید ، خواهشا گند نزنید به اعصاب طرف که چته؟ که چرا اینطوری یی؟ که چرا فلان حرفو زدی؟ چرا فلان چیزو گفتی؟ چرا بهمان؟
خواهش میکنم با اعصاب و روان بقیه بازی نکنید. 
من که ازم گذشته این حرفا، ولی مردم رو حداقل اذیت نکنید، یه نویسنده وبلاگ ناز کش شما نیست که شما دوست دارید طرف قربون صدقه تون بره و وقتی نمیره ازش طلب دارید!
هی میگم این "پرستو" چرا کامنت های وبلاگشو بسته! هی به کاری که کرده دارم بیشتر واقف میشم!
خودشو راحت کرده! 
خیر خودش و امواتش که نمیشینه با این و اون یکی به دو کنه!
انقدر برچسب نزنید به بقیه، انقدر قضاوتشون نکنید...



پسته نوشت1:
در عجبم...


» ...
نوشته شده توسط پسته خانوم در دوشنبه 6 آذر 1396

.:: پسته شکسته () ::.





پسته ششصد و بیست و پنجم
کی گفته لذت بخشش از انتقام بیشتره؟!



» ...
نوشته شده توسط پسته خانوم در دوشنبه 6 آذر 1396

.:: پسته شکسته () ::.





پسته ششصد و بیست و چهارم
معلق ام

» ...
نوشته شده توسط پسته خانوم در پنجشنبه 2 آذر 1396

.:: پسته شکسته () ::.





پسته ششصد و بیست و سوم
موهام رو کوتاه کردم وافسوس میخورم که امکانش نیست تا از ته بتراشم....




پسته نوشت1:
عمارت کن مرا آخر که ویرانم به جان تو
"ـمولوی"


» ...
نوشته شده توسط پسته خانوم در پنجشنبه 25 آبان 1396

.:: پسته شکسته () ::.





پسته ششصد و بیست و دوم
تا یه زمانی و تا یه جایی اعصابتون خورد میشه، دلتون میشکنه، میارید و بندش میزنید، دوباره از سفق بدنتون آویزونش می کنید تا بتپه. بار بعد و بار بعد و بار بعد...
گاهی انقدر از دیگران حرف می شنوید، که بی اختیار در هر مکان و زمانی میزنید زیر گریه، توی خیابون، توی تاکسی، توی مترو، دانشگاه...
اما از یه زمانی به بعد دیگه انگار هیچ چیز و هیچ کس نمی تونه آزارتون بده، توی اولین باری که دلتون میشکنه و میریزه کف بدنتون فقط نگاه می کنید و رد میشید و حتی سمتش نمی رید برای بند زدن دوباره، برای تپیدن دوباره! انگار قلب نداشتن بهتر از داشتن و شکسته شدنه.
دفعه بعد که حرف میشنوید، دیگه نه بحث می کنید، نه گریه، نه میخندید و نه تلاش می کنید تا خودتونو خالی کنید، نه، فقط نگاه می کنید و رد میشید.
این یعنی شروع دوباره، بازگشت به گذشته ها، زمانی که فقط آرامش خودتون مهم بود.
باز میرم و سبدم رو پر از نسکافه و هات چاکلتو نوشیدنی های گرم میکنم، برای آرامش داشتن، تنهایی و یکی دو تا کتاب و تازه و خودنی های ریزه میزه کافیه.
باید پاشم از اول شروع کنم، بدون توجه به اطرافم...



پسته نوشت1:
به جز نسیم صبا نیست همدم جانی
"ـحافظ"




» ...
نوشته شده توسط پسته خانوم در پنجشنبه 25 آبان 1396

.:: پسته شکسته () ::.





پسته ششصد و بیست و یکم
باز کردن کتاب مثل پا گذاشتن توی یه تالار آینه است، یه تالار پر پیچ و خم و پر از راهروهای پیچ در پیچ و آینه های قدی.
با خوندنش شگفت زده میشید و گاهی تعجب می کنید از اینکه خوده واقعی شمایید یا چیزی که دارید در مقابلون میبینید، تشخیص واقعیت از تصویر!
خوندنش هیجان انگیز و صد البته جالبه برای اینکه ببینید انتهای داستان چی میشه، گاهی با سر توی آینه ها میخورید، گاهی سر در گم میشید برای رسیدن به یه راه برای فرار کردن از این راهروها و رسیدن به نتیجه.
از خوندن این کتاب میتونید سرگرم باشید، هیجان فرار از تالار آینه ایی رو‌تجربه کنید، به دنبال نتیجه بگردید و دست آخر موقع خروج از این تالار به جای یه چیز هیجان انگیز، با یه آینه دیگه رو به شید!
خوندن این کتاب چیزی به شما اضافه نمیکنه، درگیر معنای عمیق نمیشید، اما حداقل سرگرم میشید...



پسته نوشت1:
از وصل تو گر نیست نصیبم عجبی نیست
هم ظلمت و هم نور به یک جا نتوان دید



» ...
نوشته شده توسط پسته خانوم در پنجشنبه 25 آبان 1396

.:: پسته شکسته () ::.





ششصد و بیستمین پسته
شهر میلرزد و هر بار کسی میمیرد
این غم انگیز ترین حالت کرمانشاه ایت
"ـمهدی ـالفتی"


» ...
نوشته شده توسط پسته خانوم در دوشنبه 22 آبان 1396

.:: پسته شکسته () ::.





پسته ششصد و نوزدهم
بیماری های ویروسی تموم میشه و میرم سراغ بیماری های باکتریایی!
حالا حالاها مونده تا تموم شه، و من باید تقریبا ۳۰ یا ۴۰ تا بیماره رو دقیق بخونم و بلد باشم، از دوره کمون تا درمان کامل، از علائم و داروها تا راه پیشگیری و تفاوت ها!
واقعا خداروشکر میکنم که پام به شاخه علوم تجربی باز نشد، بیاییم با خودمون صادف باشبم، چند نفر پاشون رو گذاشتن تو رشته هایی که دوست نداشتن و فقط اونها رو برای اسماشون انتخاب کردن؟!
چند نفر از انتخابشون زجر میبرند و‌چند نفر هستند که همچنان نمیخوان تغییر بدن طرز فکرهای خاک خوذده شون رو که سینه به سینه و نسل به نسل بهشون رسیده؟!
من توی یادگیریشون هیچ‌مشکلی ندارم، حتی از روانشناسی و جامعه شناسی و خیلی چیزای دیگه لهتر‌یاد میگیرمشون، ولی از هر طرفی که میرم میبینم: هر کسی را بهر کاری ساختند!
ما مرد دکتر و مهندس شدن نیستیم، بذارین یه گوشه بشینیم و نظریات تربیتی رو بخونیم و دذگیر کارای خودمون باشبم؛)
خوبه که نه دکتر میشم نه مهندس...





پسته نوشت1:
خوشبختی یه مسیره؛
نه مقصد!


» ...
نوشته شده توسط پسته خانوم در شنبه 20 آبان 1396

.:: پسته شکسته () ::.





پسته ششصد و هجدهم
بی کتاب بودن آدم رو تا سر حد بی اکسیژنی میبره!
بریم سمت قفسه کتاب ها! 
این بار "دختری که نبود"





پسته نوشت1:
با تو انگار ازل همین حالاست
با تو نقش فرشته کم رنگ است
"ـافشین ـیداللهی"


» ...
نوشته شده توسط پسته خانوم در دوشنبه 15 آبان 1396

.:: پسته شکسته () ::.





پسته ششصد و هفدهم
امروز،امروز،امروز
خودم رو تنبیه کردم، بابت اینکه یه جا نتونستم قشنگ بگم نه!
البته تجربه خوبی بود، حداقل تا آخر عمر ی دلیل منطقی دارم برای خودم و کارهام، و مطمئنم هیچ وقت به خودم نمیگم که ای کاش تو هم مثل بقیه می بودی!
از هر فرصتی برای بیرون رفتن استفاده میکنن و من تقریبا امروز به درخواستشون نه نگفتم، چون مایل بودم ببینم این حجم از بیرون رفتنشون چه دلیلی داره! حس کردم با یه مشت بچه رفتم بیرون، اعمال و رفتارهای دور از ادب، ناهنجاری های شدید! دختر حتما باید قتل کنیم که کسی بهمون بگه ناقض قانون و حقوق مردم؟! از وسط خیابون رد شدن وقتی خط عابر دو متر‌اونرتره، با صدای بلند تو کافه حرف زدن، تیکه متلک بار هم کردن و هزار تا رفتار نا به هنجار دیگه!
خوشحالم که بیست سال آینده نمیگم که دوران تحصیل و بازه جوونیم رو چرا با بقیه نرفتم گشت و گذار، آخه خیابون متر کردن و شکم پر کردن تو این کافه و اون رستوران چه فایده ایی داره؟! 
در هفته حداقل چهار روز بیرون میرن و تنها پاتوقشون جاییه که غذا سرو میکنه، رحمت به خودم و امواتم که پاتوقم بازار و کتابفروشی و خرازیه! 
نسبت به حرف هاشون، نسبت به کارهاشون، نسبت به خودشون گارد میگیرم و موقعدبرگشتن میگم: دختر تو افسرده ایی که مثل بقیه نیستی؟! بعد دو دوتا چهارتا میکنم میبینم من این رفتارهای بچه گانه که از دخترتی دبیرستانی و نوجوون برمیاد رو ندارم و این باعث تعارضم با بقیه است!
امروز تنبیه شدم، تجربه خوبی بود، چلی تنبیه لازمه تا همیشه یادم بمونه، وقتم رو با آدمهای این مدلی صرف نکن!
کاش پول اون همه غذا رو میدادن هر هفته یه کتاب میخریدن! 
به طرز وحشتناکی دیدم نسبت بهشون عوض شد...



پسته نوشت1:
مجرم آزاده منم، تن به جزا داده منم
"ـمسعود ـفرد ـمنش"



» ...
نوشته شده توسط پسته خانوم در دوشنبه 15 آبان 1396

.:: پسته شکسته () ::.





پسته ششصد و شانزدهم
تازه خوابم عمیق شده. 
گوشیم توی شارژه و صدای زنگش بلند میشه، سرمو میچرخونم و با دست دنبالش میگرم و جواب میدم!
اسمم رو میگه و همش حال و احوال میکنه، در جواب میگم بعله، بعد از چند تا سوال اعصابم مچاله میشه، وسط خواب ناز بودم که زنگ زده و پشت هم حال و احوال میکنه، میگم ببخشید به جا نیاوردم! 
میگه من شهلام! آدم های توی زندگیم رو در عرض چند ثانیه چک میکنم، تا حالا کسی به نام شهلا نه وارد مخاطبینم شده نه خارج شده، میگه: اشتباه گرفتم؟! 
میگم بعله! 
طلبکارانه میپرسه: پس چرا میگم پسته تویی میگی بعله؟!
میگم چون مامان بابام اسمم رو در بدو تولد گذاشتن پسته، من شرمنده ام!
عذرخواهی می کنه و قطع میکنه!
سرم درد میکنه، بلند میشم میشینم، این هم از شانس ما، یکی اشتباه بهت زنگ میزنه و دقیقا با کسی کار داره که هم اسم توئه!
تا آخر شب یه ریز سر درد اذیتم میکنه....




پسته نوشت1:
ز دلتنگی به جانم با که گویم؟!
"ـعراقی"


» ...
نوشته شده توسط پسته خانوم در جمعه 12 آبان 1396

.:: پسته شکسته () ::.





پسته ششصد و پانزدهم
کتاب رو که دستم میگیرم کلمات آروم آروم به هم می چسبند، توی هم فشرده میشن و سطر های کتاب به هم نزدیک و نزدیکتر میشن، انقدر که برای من جا باز بشه و بتونم برم توی کتاب، درست کنار "اَلی"!
خودم رو میبینم که مانتو شلوار سرمه ایی تنمه و قبل رفتن به کلاس عزا گرفتم، درست مثل اَلی، مقنعه ام رو درست می کنم و میرم توی کلاسی که هیچ کسی من رو نه میشناسه و نه اینطور که هستم قبول داره.
با هر بار باز و بسته شدن کتاب میرم توی دنیای مدرسه و بر می گردم، جایی که همیشه یکی از چشمام به خاطرش خون میبارید، و دیگری به خاطرش آب نمک!
هر کلمه و هر سطر و هر جمله مثل یه مورچه ریز میشه و میره توی سرم، بین مغزم راه میره، خاطراتم رو پیدا میکنه و بعد میاره میندازه تو کاسه چشمم، گاهی از زور ناراحتی گریه ام میگیره و گاهی نفرت درونم رو پر میکنه!
حالا که بزرگتر شدم، چند سال از مدرسه لعنتی فاصله گرفتم حال خودم و اَلی رو بیشتر می فهمم! بیشتر متنفر میشم از معلم هایی که به اندازه قدم بهم برچسب زدن، بیشتر ناراحت میشم، برای دلم!
این اولین باری بود که یه کتاب رو سه چهار روزه تموم کردم و نذاشتم مزه اش لای دنونم بمونه، میخواستم تموم شه،مطمئنا اَلی توی قصه با هر بار باز شدن کتاب این رنج ها رو میکشه و  من اگر هر چه زودتر تمومش میکردم مطمئنا پایان میدادم به این سختی ها!
امروز صبح زنگ زدم و شماره مدرسه رو گیر آوردم، روی پیغامگیر رفت و صدای معاونمون اومد، دست هام شروع کرد به لرزیدن، بغض کردم، ولی محکم جواب دادم، نامه ام براشون اتوماسیون شده بود و می دونست کی داره پشت تلفن باهاش حرف میزنه؛"پسته"!
حالا که شنبه راهم کج میشه به اون مدرسه کذایی برای انجام پروژه ام، میرم و یک بار برای همیشه می ایستم جلوشون و تمام نگفته هام رو میگم، برچسب هایی که با بدختی از روی خودم کندم و بهشون پس میدم و پیشنهاد میکنم "ماهی روی درخت " رو بخونن! 
شاید براشون عبرت شه، تا دیگه هیچ ماهی ایی رو مجبور نکنن از درخت بالا بره.
کتاب که تموم میشه از لای سطر های کتاب میام بیرون، خسته ام، ولی دیگه هیچ کس از من انتظار نداره که ماهی باشم، اون هم روی درخت!



پسته نوشت1:
گر بگویم گریه‌ها بر روزگارم می‌کنی
"ـوحشی ـبافقی"





» ...
نوشته شده توسط پسته خانوم در پنجشنبه 11 آبان 1396

.:: پسته شکسته () ::.





پسته ششصد و چهاردهم
سه روز تب داشتم، از درون داغ بودم و چشده بودم چوپان دروغگو، هیچ علائمی از بیرون مشخص نبود.
نفسم بند میومد از شدت حرارت، حالت تهوع و سرگیجه! 
میسوختم انگار. از درون...
آروم نمیشدم، فقط هر از گاهی کنده هایی که از درونم میسوخت آروم میگرفت و باز دوباره دو شه تا بچه می اومدن و فوت میکردن زیرش و روز از نو روزی نو، گر میگرفتم!
پریشب که دیدم لبم درد مسکنه فهمیدم خبریه! 
دیروز که از خواب بلند شدم دیدم بعله تب خال زدم، حرارت بدنم کم شده بود، آروم شده بودم، انگار یکی یه دبه چهار لیتری آب روی تنم خالی کرده بود.
ولی امروز صبح که پاشدم دیدم کل لب بالام سر است و همش باد کرده.
بحثی هم نیست، با اون آتشی که توی من بود انتظار داشتم تمام تنم تاول بزنه....





پسته نوشت1:
چه بی آذار با دیوار نجوا می کنم هر شب
" ـمحمد ـعلی ـبهمنی"


» ...
نوشته شده توسط پسته خانوم در چهارشنبه 10 آبان 1396

.:: پسته شکسته () ::.





پسته ششصد و سیزدهم
آدمها دو دسته اند برای من! 
از هم قابل تشخیص هم نیستند.
کسایی که از چشمم افتادن، کسایی که از چشمم نیوفتادن!
با هر دوشون یه شکل برخورد میکنم، فقط اونایی که از چشمم افتادن رو توی دلم با یه ظناب کنفی دار میزنم...




پسته نوشت1:
کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست


» ...
نوشته شده توسط پسته خانوم در چهارشنبه 10 آبان 1396

.:: پسته شکسته () ::.





پسته ششصد و دوازدهم
نشستم روی یونیت و آستین مانتوم رو زدم بالا و خودم رو آماده کردم، بعد از اینکه تموم شد کار خون گرفتنش رفتم بیرون و چند تایی بیسکوییت خوردم و راه افتاد!خون که میدم افت فشار پیدا می کنم .
دربست می گیرم تا آموزش و پرورش کل و تعجب می کنم از خلوت بودنش! 
از این ساختمون به اون ساختمون و از این دفتر به اون دفتر و از این اتاق به اون اتاق!
گفته بودن فقط باید بری حراست و از پشت میز مدارک و پرسشنامه هام رو میذارم، میخونه و مهر می کنه و کم کم میخوام توی دلم بگم آخیش که میگهک برو پیش معاون، طبقه دوم، دست راست، اتاق....
مات نگاهش می کنم و فقط به گفتن متشکرم بسنده میکنم و میام بیرون و خرامان خرامان میرم سمت اتاقش! توی دلم خودم رو دلداری میدم، میگم دختر الان میری امضا میکنه و برات اسکن میکنه و بعدش هم میری مدرسه و تمام!
اما، کل ساختمون روی سرم خراب میشه وقتی دستگیره در رو فشار می دم و در باز نمیشه!
آقای فلانی نیستند و شنبه تشریف فرما میشن! آخر کارهای اداری همین بوده و هست و خواهد بود! ته کار یکی میاد و میگه : مسئول منگنه نیست! برو فردا بیا برگه ات رو منگنه کنه!
برگه ها رو خانوم اتاق بغلی می گیره و من دائم نگرانم که چند هفته دوییدن های من رو گم کنه و هم زمان چهره اش رو نگاه می کنم و هی فکر می کنم که کجا دیدمش!
و الان که دارم تایپ می کنم هی به خودم یمگم نکنه معلم حرفه و فن بچه های راهنمایی بود! به خانوم پشته میز با لحن نگرانی میگم: من تایمم محدوده ایشون حتما شنبه میان دیگه؟ که میگه: والا گفت میاد، دیگه نمی دونم میاد یا نه!
خلاصه تا شنبه که ایشون تشریف فرما بشن کار خوابیده و دست از پا دراز تر برگشم خونه!
پاشم برم بورانی بادمجون درست کنم و این داغ بزرگ رو باهاش تسکین بدم!
پاشم برم...



پسته نوشت1:
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم
"ـقیصر ـامین ـپور"


» ...
نوشته شده توسط پسته خانوم در پنجشنبه 4 آبان 1396

.:: پسته شکسته () ::.





پسته ششصد و یازدهم
هنر تنها چیزی است که باعث میشود
ما چند لحظه ایی 
خودمان را فراموش کنیم
"ـتوماس ـمرتون"



پسته نوشت1:
#اولین_سفارش




» ...
نوشته شده توسط پسته خانوم در پنجشنبه 4 آبان 1396

.:: پسته شکسته () ::.





ششصد و دهمین پسته
متوجه میشم دستش رو برده پشت کمرم! این رو از تکون خوردن آروم بند پاپیون خورده پشت مانتوم میفهمم، ولی به روی خودم نمیارم! همچنان سرم روی میزمه و توی ذهنم دارم با دست هام این دود غلیظ فکری رو از جلوی صورتم کنار میزنم بلکه بتونم جلوم رو بینم و راهی برای فرار پیدا کنم. یه راه که من رو دور از کنه از اینهمه فکر و خیال، این همه دغدغه، بلکه باعث خوب تر شدن حالم بشه!
سرم رو از روی میز چند سانتی بلند می کنم و میبینم هنوز دارن جواب های تمرین ها رو چک  میکنن، بدترین حالت ممکن! حوصله نداشته باشی و مجبور باشی به نشستن سر کلاس، اون هم کلاسی که در تمام مدت دستت رو میگیره و می بره محضر و شیش دنگ حواست رو می خواد به زور به نام خودش کند!
حوصله سربر ترین کار هم اینه که تمرین های کتابت رو حل کنی و از یکاره به در و دیوار نگاه کنی و باز فکر و فکر و فکر! 
چند باری از پشت شیشه عینکم پلک میزنم و یه اه عمیق می کشم و سرم رو بلند می کنم! چشم هاش رو دوخته بهم تا برخوردم رو ببینه!
فهمیدم داره یه کارهایی میکنه ولی خب انتظارش رو نداشتم که کمر مانتوم رو به دسته صندلی گره بزنه! میخندمف چشم هاش انگار درشت تر میشه. 
خوشحالم که به روی خودم نیاوردم، حداقل تلاشش برای خندوندنم بی نتیجه نموند....




پسته نوشت1:
رفت کار از دست کی تدبیر کارم می‌کنی
"ـوحشی ـبافقی"




» ...
نوشته شده توسط پسته خانوم در پنجشنبه 4 آبان 1396

.:: پسته شکسته () ::.





پسته ششصد و نهم
لعنت به پاییز و افسردگیش
لعنت به پاییز و افسردگیش
لعنت به پاییز و افسردگیش
لعنت به پاییز و افسردگیش
لعنت به پاییز و افسردگیش
لعنت به پاییز و افسردگیش
لعنت به پاییز و افسردگیش
لعنت به پاییز و افسردگیش
لعنت به پاییز و افسردگیش
لعنت به پاییز و افسردگیش
لعنت به پاییز و افسردگیش
لعنت به پاییز و افسردگیش
لعنت به پاییز و افسردگیش
لعنت به پاییز و افسردگیش
لعنت ب پاییز و افسردگیش
لعنت به پاییز و افسردگیش



پسته نوشت1: 
باران بزند بر تن شهری که نباشی 
پاییز تر از این شب دلگیر مگر هست؟!


» ...
نوشته شده توسط پسته خانوم در یکشنبه 30 مهر 1396

.:: پسته شکسته () ::.





پسته ششصد و هشتم
اوضاعش بهم ریخته، هم جسمی و هم روح، مریضی های مداوم باعث شده روحیه اش ضعیف شه و حال و حوصله هیچ چیزی رو نداشته باشه!
دردکلیه و سرخک و تبخال های دردناک روی لبش! دیدنش برام آزار دهنده بود، توی یک هفته لاغر تر شده بود و چشم هاش خسته بود از درد.
چند روزی دانشکده نیومد، مشغله هام انقدر زیاد بود که فقط وقت داشتم برای خواب و خوردن غذا. بین تاریک و روشن هوا زنگ زد و من توی خواب و بیداری صدای گریه اش رو می شندیم که از درد شکایت می کرد. سنگ شکن کرده بود و نگرانیم برای تورم کلیه اش رفع شده بود! ولی درد داشت...
بعد از سنگ شکن کردن و بهبود حالش اومده بود دانشکده، توی این چند هفته انقدر درگیر حال و اوضاعش بودیم که همگی همه چیز یادمون رفته بود، با همون حال گرفته اش دست برد توی کیفش و بسته هدیه ایی رو درآورد و داد بهم! از دیدنش و بهتر بودن حالش خوشحال بودم و با این کارش انقدر خوشحالم کرد که دیگه نمی تونستم روی پا وایسم! 
برام مهم بود که با این حالش تولدم رو یادش نرفته بود و الان با این وضع جسمیش برام هدیه گرفته بود. 
حالا هر تکه از هدیه هاش یه جای اتاق جا خوش کرده و من هنوز دو دلم توی دفترچه گل گلیش چی بنویسم که تا ابد برام باقی بمونه....




پسته نوشت1:
همه رنگی و نگاری ، مگر از بهار زادی ؟
"ـامیر ـهوشنگ ـابتهاج"





» ...
نوشته شده توسط پسته خانوم در شنبه 29 مهر 1396

.:: پسته شکسته () ::.






( تعداد کل صفحات: 32 )

1234567...


Powered By mihanblog.com Copyright © 2009 by peste-khanoom
This Template By Theme-Designer.Com

منوی اصــــلی -------------------- Menu

دربـــــــــــــاره -------------------- About

پسم الله الرحمن الرحیم
وَإِن یَكَادُ الَّذِینَ كَفَرُ‌وا لَیُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِ‌هِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ‌ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ ﴿*﴾ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ‌ لِّلْعَالَمِینَ
.
.
.
اینجا پسته خانوم از روزمرگی هایش مینویسد
تا یادش نرود گذشته را....
مدیر وبلاگ: پسته خانوم

ابر برچســـــــب -------------------- Tag

آرشـــــــــیو -------------------- Archive

پیشـــــین -------------------- Previous

لینکستان -------------------- LinkDump


دیگر مــــوارد -------------------- Others

نویسندگان :
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

دانلود آهنگ جدید


امکانات جانبی
theme-designer.com