زندگی ضرب زمین در ضربان دل ماست "سهرابـــ"

پسته چهارصد و هشتاد و نهم
ن : پسته خانوم ت : یکشنبه 10 اردیبهشت 1396 ز : 11:11 ب.ظ



در عجبم از مرام این مردم پست



پسته نوشت1:
لعنت ب این جماعت
خدا ازتون نگذره



.:: پسته شکسته ::.


پسته چهارصد و هشتاد و هشتم
ن : پسته خانوم ت : چهارشنبه 6 اردیبهشت 1396 ز : 06:40 ب.ظ



چند روزیه حالم ناخوشه،
هوای تهران بدجور دست انداخته به گردنم و داره آروم آروم جونمو می گیره. از اون روز که مترو خراب شد و چندین دقیقه موندیم تو واگن و از کمبود اکسیژن داشتم غش می کردم! دقیقا از همون روز فوبیای فضای بسته گرفتم و توی آسانسور و ماشین و اتوبوس و واگن های مترو، همش کنار درم و اگه راهی برای ورود و خروج هوا نباشه حالم بد میشه.
همون حکایت گل بود به سبزه نیز آراسته شده، ولی خب به یه شکل دیگه.
یه روز یقه همه این تک سرنشین ها رو می گیرم و دونه دونه بازخواستشون می کنم بابت تک سرنشین بودنشون!
من الان نه امکانش رو دارم ونه جرئتش رو که از تهران دود گرفته پاشم برم یه جای خوش آب و هوا!
فکر کنم اگه امکانش هم بود باز هم نمی رفتم!
وابسته تکنولوژی ام، حالا نه اینکه تهران تو تکنولوژی غوطه وره ها! نه، من فقط دوست دارم به همه چیز دسترسی داشته باشم، فکر کن توی یه روستا زندگی کنی و بخوای یه ماگ بخری! باید بری شهر! یا اینکه وسیله بخوای برای کارای دستیت....
باید رو خودم کار کنم، یا یه فکری به حال اوضاع ریه هام کنم، یا آماده شم برای دل کندن از این تهران دود گرفته...




نفسم تنگ شد از اینهمه دوری گاهی
باز کن پنجره را شهر هوا میخواهد
"ـفاطمه ـمشاعی"


.:: پسته شکسته ::.


پسته چهارصد و هشتاد و هفتم
ن : پسته خانوم ت : چهارشنبه 6 اردیبهشت 1396 ز : 01:01 ب.ظ



پلی می کنم و داد میزنم
"این کیست که خوابیده به جای تو در این خاک..."




پسته نوشت1:
کسی نمی داند بعضی انسان ها برای اینکه
نرمال به نظر بیایند چه انرژی زیادی صرف می کنند
"ـآلبر کامو"




.:: پسته شکسته ::.


مطلب رمز دار : پسته چهارصد و هشتاد و ششم
ن : پسته خانوم ت : چهارشنبه 6 اردیبهشت 1396 ز : 12:50 ب.ظ
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


.:: پسته شکسته ::.


پسته چهارصد و هشتاد و پنجم
ن : پسته خانوم ت : چهارشنبه 6 اردیبهشت 1396 ز : 12:33 ب.ظ


داریم میریم سمت مترو،
بر میگرده میگه من دوست دارم آخر هفته کسی رو ببینم که خیلی دوسش دارم! حالا تو بگو، دوست داری آخر هفته چه اتفاقی بیوفته؟
فکر میکنم،فکر می کنم، فکر می کنم
صورتش رو میاره جلوم و میگه: چی شد؟
میگم هیچی! من دنبال اتفاق خاصی نیستم...



پسته نوشت1:
دل از غم دار آسوده به کام خود بزن گامی
"ـسنایی"





.:: پسته شکسته ::.


پسته چهارصد و هشتاد و چهارم
ن : پسته خانوم ت : چهارشنبه 6 اردیبهشت 1396 ز : 12:21 ب.ظ



انقدر درس رو برای بچه ها توضیح دادم و انقد رفتن و اومدن و گفتن فلان درس رو توضیح بده برامون که خودمم قاطی کردم و جالب اینکه فکم درد میکرد از بس براشون حرف زدم!
آخر سری هم انقدر استرس به خوردم دادن که نشستم سر امتحان و دیدم که بعله، همه سوالهایی که بلدم و ا فرط قاطی کردن و استرس اون چیزی رو که باید ننوشتم!
تمام روز رو هم خدا خدا کردم که زودتر فرداش بیاد و تموم شه و بره!
امتحان اندیشه داشتیم و تازه می فهمیدم که چرا هی مینداختن عقب این واحد رو! استادش یه خانوم فوق مذهبی و بسیار آرومه، ولی اگه دقیق نگاه کنی جلوه های وحشتناکش هویدا میشه!
اون روز که از فرط خستگی امتحان مبانی رسیدم خونه و دو ساعت پشت هم خوابیدم ، بعد بلند شدم و باز هم از فرظ استرس امتحان فردا غر غر کردم و هی به خودم پیچیدم و باز هم خدا خدا کردم که فردا بیاد و بره!
صبح هم نرفتم سر کلاس روان و نشستم توی کتابخونه تا لحظه آخر!
بعد هم آروم پاشدم رفتم سر جلسه،
دختر آرامش و اعتماد به نفس حرف اول رو میزنه!
همه سوالها رو نوشتم و حالا مونده که وجهه وحشتناک استاد نمره بده یا نه!
آمار قبولی هاش دستمونه، میدونم قبول میشم، ولی خب من کامل نوشتم!
دختر انگار به بار 100 کیلویی از توی مغزم برداشته شده، دوست داشتم دستمو از توی گوشم بکنم توی سرم و مغز بیچاره مو ماساژ بدم!
فعلا که همه چی اوکیه!
دارم از آرامش بعد سختی ها لذت میبرم!
با اینکه هفته بعد سه تا امتحان دارم، ولی خب هیچ چی استرس مبانی و اندیشه نمیشه!
الان بین خنکی های آب دوغ خیار غلت می زنم و تمام تنم سبزِ سبزِ سبز میشه...




پسته نوشت1:
سوژه ایی نیست برای غزل اینجا ای کاش
باد و طوفان شود و ربط به معشوق دهم
"ـحسین ـمرادی"




برچسب ها : فستیوال سبزها-
.:: پسته شکسته ::.


پسته چهارصد و هشتاد و سوم
ن : پسته خانوم ت : جمعه 1 اردیبهشت 1396 ز : 06:52 ب.ظ


این عدد چهارصد چقدر نکبته!
دختر هی مینویسی، مینویسی، مینویسی، تمومی نداره!
برعکس سیصد!
الان 17 تا پست دیگه باید بذارم که از این منحوس رد شم و برم!
آها یه چیزی که خیلی وقته میخوام بگم و دل دل می کنم!
اینه که من متاسفانه مرورگرم این قرتی بازی های میهن بلاگ رو ساپورت نمی کنه! موجودی هم نیستم که بشینم پشت گوشی و برم توی فضای مجازی! سعی میکنم حقیقی بمونم!
بعد میخواستم بگم به همه سر میزنم ، میخونم پست ها رو ولی خب سخته نظر گذاشتن! هم از نظر زمانی و هم مکانی!
حالا مسئله اصلی؛
عزیزانی که محاسبه می کنند که طرف چند تا نظر براشون میذاره و میاد یا نه و اینا، این عزیزان برای من نظر نذارن! ممنونشون میشم!
چون من نمی تونم مثل عید دیدنی های عید بیام عوضش رو پس بدم، سختمه!
به طور کل توی نتیجه باید اعلام کنم که بنده از عزیزان وبلاگی ایی که متوقع هستند کمال همکاری و اینا رو دارم!
لطفا برای من 




پسته نوشت1:
در ماها که به اندازه یک گنجشک است
توی این آب و هوا فیل دلش می گیرد
"ـلاادری"


.:: پسته شکسته ::.


پسته چهارصد و هشتاد و دوم
ن : پسته خانوم ت : جمعه 1 اردیبهشت 1396 ز : 06:42 ب.ظ



مطمئنم فردا که برم دیگه خبری ازشون نیست!
چند ماه برای بلعیدن شکوفه و لذت بردن از رنگی شدن درختها خیلی کمه، خیلی. تنها چیزی که بین اینهمه هرج و مرج آروم و ریز میاد توی چشمت. آرومت می کنه و اصلا یه نیمچه ذوقی می ریزه توی وجودت.
خدا جان، نمیشه از ماه های پاییزی و زمستونی کم کنی به بهار اضافه کنی؟
بابا تازه از تاریک شدن های آسمون خلاصی پیدا کردیم، تازه رنگ و رو اومده به درختا، بعدش زرتی همه شکوفه ها و گلها پرپر میشه و میریزه زیر پات!
مطمئنم فردا که میرم سر راهم انقدر قصه میریزه توی دلم که دیگه کاشی کاریها هم حالمو خوب نمی کنه، فکر کن این لیمویی ها ، این بند انگشتی هایی که تا حالا صبح ها وایمیستادی وسط پیاده رو و بِربِر نگاه میکیردی و انگار نه انگار که دیر میشه، انگار نه انگار که مردم چپ چپ نگات می کنن، یهویی از روی شاخه درخت ریخته باشن روی زمین و تو مجبور باشی از روشون رد شی...
تایم خالی هم ندارم پاشم برم موزه و اونجا خوش خوشانم باشه، بابا دیگه انقدر کتاب دستم بوده خسته شدم!
الان تنها روزنه امیدم همین غذاییه که داره بوش میاد و بیش از اندازه داره دلبری می کنه، یه نیمچه خوشحالی هم برای رفتن به دانشکده.
و الا بابت این بندانگشتی های ریز باید بشینم و های های گریه کنم!




پسته نوشت1:
بی تو در من سروی خم شد
"ـاحسان ـحائری"





.:: پسته شکسته ::.


پسته چهارصد و هشتاد و یکم
ن : پسته خانوم ت : جمعه 1 اردیبهشت 1396 ز : 06:36 ب.ظ


نق نق می کنم. 
میشینم روی مبل و دمپایی هامو شوت میکنم وسط حال. 
میرم هی در یخچال رو باز و بسته می کنم. 
کانال های TV رو بالا پایین میکنم.
گوشیمو چک میکنم.
میرم بالای سر خواهر خانومی که خوابه و باز بر میگردم بیرون.
با زدر یخچال رو باز می کنم و می بندم.
نق نق می کنم.
گوشیم رو چمک می کنم
...
اِی لعنت به این بی حوصلگی!


پسته نوشت1:
من باشم و وِی باشد و می باشد و نِی
کِی باشد و کِی باشد و کِی باشد و کِی
"ـمولانا"


.:: پسته شکسته ::.


چهارصد و هشتادمین پسته
ن : پسته خانوم ت : سه شنبه 29 فروردین 1396 ز : 11:59 ق.ظ




سرم شلوغه، استرس دارم، باید برای چهارتا امتحان آماده شم! اون هم با یه عالمه کارهای فرعی! که هیچ کدومشون به من مربوط نمیشه! 
دلم نمیاد که دست تنها بمونه، اِلی رو میگم.
کامپیوترش خراب شده و فعلا اصلا امکان اینکه ارائه هاش رو آماده کنه نداره!
البته اونم میتونه بده بیرون براش درست کنن، ولی خب یه کافی نتی مگه تخصصی توی رشته ما داره که بتونه چیزی رو درست کنه که ما میخواهیم؟
بعد هم هزینه اش سر به فلک می کشه!
خلاصه اگه از خستگی و کوفتگی بدنم بگذرم من بابت هفت  یا هشت کیلومتری که زیر تیغ آفتاب پیاده رفتم تا به ایستگاه تاکسی ها برسم و تمام جونم آب شد و ریخت کف خیابون، و از چشم دردهام و سرگیجه هام که نمی دونم بابت پلی شدن آهنگ هاست یا همون آفتاب دیروزی ! باید بشینم 4 تا امتحان رو ساپورت کنم تا شنبه، پروژه های خودم و اِلی و در نهایت رفتن به مهمونی!
دختر چند وقته به شدت حوصله هیچ کس رو ندارم، مثلا همین مهمونی ها!
بدتر بلای جونم میشه! اصلا نزدیک شدن به افراد اذیتم میکنه، چون بقیه وقتی خودم و شخصیت واقعیم رو میشناسن گارد میگیرن و بدتر اذیتم میکنن!
مثلا همون روز که با الهه داشتم کار میکردم برای قصه گویی آماده شه وقتی ذوق زده شدنم رو بابت داستان موش کوچولو دیدن کلی چپ چپ نگاهم کردن و ریز ریز چرت و پرت تحویلم دادن!
اصلا واسه همینه که دایره روابطم رو محدود کردم به اِلی و گوشیم باز مثل گذشته سایلنته و رو حالت پرواز!
وقتی داشتم قصه مو برای اِلی میگفتم که یه مقدار از استرسم بریزه، یا لباس های گل گلی و رنگیم رو دیدن و آخرش باز هم کلی چرت و پرت بارم کردن!
خب من نمی تونم مقل می گفتم چی شد!
همینه دیگه، وقتی وقت نکنی حرف دلتو بنویسی آخرش میشه این!همه اش رو یه جا و قر و قاتی باید تو یه پست بنویسی!
برم سر کار و زندگیم، برم دوباره همه چیو بنویسم! بلکه از استرسم کم شه...
باز هم مثل همیشه کوشیم رو بذارم رو حالت پرواز و با خیال راحت دور شم از این جماعت....



پسته نوشت1:

دل از غم دار آسوده به کام خود بزن گامی

"ـسنایی"




.:: پسته شکسته ::.


پسته چهارصد و هفتاد و نهم
ن : پسته خانوم ت : سه شنبه 29 فروردین 1396 ز : 11:39 ق.ظ



یه آدم جدی، که اون روشو به هر کسی نشون نمیده. اخلاق گند منو همه میدونن. آدمی نیستم که اون روم رو به هر کسی نشون بدم مثلا توی یه کلاس بیست و خورده ایی نفره ، فقط اِلی منو با حالت واقعیم میبینه!
از مهم ترین خط قرمز های اخلاقیم اینه که در برابر سوال های مسخره بقیه که خودشونم میدونن مسخره اس به طور شیک و مجلسی حالشون رو بگیرم!
پیامکی که داد اصلا به مزاجم خوش نیومد که حتی بخوام با خنده جوابشو بدم، صریح حرف دلمو زدم!
بعد میگه چرا میزنی؟
من نمی دونم آخه جماعتی که جنبه ندارن چرا پیامکی با بقیه حرف می زنن؟ من هزار بار به خودش و امثال خودش گفتم تو از کجا میدونی من پشت پیامک چه حسی دارم که انقدر زود قضاوت میکنی؟ 
پ.شین هم همینجوری بود!
این هم داره به حد زیادی شبیه پ.شین میشه!
دختر میدونی من یه آدم جدی ام، و از لوده بازی بدم میاد! میدونی من حتی شوخی کردن هام  کاملا خشک و رسمیه. چرا با دست خودت حال خودتو میگیری؟
الان باید پرونده این بنده خدا رو بردارم ببرم بایگانی ، شماره بزنم روش و بذارم توی کشوی "آدم های نفهم"
مثل پ.شین!




پسته نوشت1:

به کجا برم شکایت به که گویم این حکایت

"ـحافظ"


.:: پسته شکسته ::.


پسته چهارصد و هفتاد و هشتم
ن : پسته خانوم ت : سه شنبه 22 فروردین 1396 ز : 08:30 ب.ظ


من آنقدر ضعیفم که فقط به دیدن کفشهایت بسنده میکنم!



پسته نوشت1:

شعلهٔ شوق تو هر لحظه درونم میسوخت

"ـعبید ـزاکانی"





.:: پسته شکسته ::.


پسته چهارصد و هفتاد و هفتم
ن : پسته خانوم ت : سه شنبه 22 فروردین 1396 ز : 08:26 ب.ظ



هویت از مهم ترین ویژگی های انسانیه.
انشان بی هویت کلا وجود نداره و وجودش ارزشی نداره!
میدونم که گاهی اوقات ممکنه اشتباهی رخ بده و موقعی که نظر میگذارید اسمتون رو وارد نکنید !
ولی من بعد لطفا نظری که میذارید با اسم بگذارید
بنده با انسان های بی هویت طور دیگه ایی برخورد می کنم...


پسته نوشت1:
متاسفانه یه سریا از این فرصت سوء استفاده می کنند.




.:: پسته شکسته ::.


پسته چهارصد و هفتاد و ششم
ن : پسته خانوم ت : سه شنبه 22 فروردین 1396 ز : 08:15 ب.ظ



شنبه بود به گمونم که تایم آخر رو نرفتم سر کلاس و رفتم به استاد گفتم من رو به موتم و باید برم خونه ، اون هم که خدای ادب و شعور بهم گفت هفته بعد فقط بیا برام قصه ات رو بگو و نمره ات رو بگیر.
فکر نمی کردم آدمیزاد انقدر به خواب متکی باشه، توی بیست و چهار ساعتی که گذشته بود سر جمع دو ساعت خوابیده بودم و از شدت کمبود خواب سرم گیج میرفت و حالت تهوع داشتم!
توی مترو هم قطار خراب شد و دقیقا یک ساعت و نیم طول کشید از مبدا به مقصد برسم و معطل شدنم توی واگن قطار و کمبود اکسیژن و خراب بودن فن ها باعث شد تمام تنم رعشه بگیره، من فوبیای کمبود اکسیژن توی جای بسته دارم و به محض اینکه هوا گرم بشه و اکسیژن کافی و وافی بهم نرسه نفسی هام به شماره می افته!
با هزار دنگ و فنگ رسیدم خونه و با هزار بدبختی خوابم برد!
حالا اینها به کنار، طرف تو اون شرایط من هر می رفت و میومد و میگفت من نمی تونم فلان کار آنلاین رو بکنم و من انقدر حالم بد بود که همونج میتونستم جونم رو دو دستی بدم به حضرت عزراییل و راحت بگیرم بخوابم، ولی هی بهش می گفتم فلان کار رو بکن و طرف از فرط حماقت نمی تونست!
میتونستم یه دونه بزنم زیر گوشش که آخه آدم بی عقل میبینی دارم میمیرم ، دست از سرم بردار!
ولی، فرداش میاد و میگه پسته چی شده امروز حالت خوبه؟
و من برای بار هزارم مجبور میشم کسی رو که اختیار دهن و ذهن و عقلش رو نداره توی جمع تخریب کنم!
خدایا، ممنون که اینها رو آفریدی، و الا زندگی خیلی یکنواخت می شد...
الان فقط از اینکه راحت خوابم میبره و دیگه حالم بد نمیشه لذت ببرم و بخندم به حماقت امثال این خانوم...



پسته نوشت1:
آهم ز فراز آسمانها بگذشت
"ـآرتیمانی"


.:: پسته شکسته ::.


پسته چهارصد و هفتاد و پنجم
ن : پسته خانوم ت : یکشنبه 20 فروردین 1396 ز : 08:05 ب.ظ



دوباره یه کاغذ برداشتم و نشستم به نوشتن کارهایی که دارم. توی کاغذ کوچیک شدن و ترس و دلهره ام از کمبود وقت کم شد و تعداد زیادیش رو پشت هم انجام دادم و روش خط کشیدم.
امتحان ها شروع شده و من دوباره خودم رو محدود میکنم به یک متر مربع از گوشه اتاقم و تا حد ممکن آف میمونم و گوشیم رو میذارم رو حالت پرواز.
نمی دونم چرا دوست دارم اینجور مواقع تنها باشم! 
وقتی استرس دارم و خواب راحت ندارم، دوست دارم توی تنگ خودم بمونم، دریا بدتر آدم رو متلاطم میکنه، یا باید از بقیه ماهی ها فرار کنی یا باید مراقب موج هایی باشی که پرتت می کنن اون ور دریا و تا بیای برسی به جای اصلیت کل انرژیت از بین میره، باید بمونی توی تنگ خودت. دریا با همه وسعتش با همه قشنگی هاش گاهی غیر قابل تحمل میشه! همه ماهیا که نمی تونن آدم رو بفهمن، اینطوری درد روی درد میاد و نمیذاره برای یه لحظه هم آرامش داشته باشی.
دلواپسی هام رو باز هم مثل گذشته تنهایی و توی تنگ خودم رفع و رجوع می کنم، دختر چقدر نگران باله هامو تکون دادم و این ور و اونور شنا کردم و به هرکی رسیدم ازش کمک خواستم آرومم کنه، ولی بدتر خودم و استرس هام به سخره گرفته شدیم و های های به پولک های هفت رنگم خندیدن!
حتی کسایی که هم پولک بودن باهام و یه خون توی باله هامون جریان داشت!
دیگه یاد گرفتم محکم بودن رو ، وابسته نبودن رو و یه تنه مقابل استرس وایسادن ها رو...



پسته نوشت1:
آینده این خونه رو با شمع روشن می کنم
"ـروزبه ـبمانی"



.:: پسته شکسته ::.


پسته چهارصد و هفتاد و چهارم
ن : پسته خانوم ت : جمعه 18 فروردین 1396 ز : 11:25 ق.ظ



یک عاشقانه آرام...


پسته نوشت1:
هر چه گشتیم در این شهر نبود اهل دلی
تا بداند غم تنهایی و دلتنگی ما
"ـمعینی ـکرمانشاهی"




.:: پسته شکسته ::.


پسته چهارصد و هفتاد و سوم
ن : پسته خانوم ت : جمعه 18 فروردین 1396 ز : 11:18 ق.ظ



اگر وسیله ایی داشته باشم که با وجودش بتونه کسی رو از مرگ نجات بده، برعکس گذشته به کسی قرض نمی دم!
نشد من چیزی به کسی قرض بدم، مخصوصا کتاب، بعد طرف اون رو آش و لاش  نکنه بهم تحویل بده!
تا حالا هر چی کتاب به  بقیه دادم فاتحه اش رو خوندم و یه قبر خالی پیدا کردم نشستم بالاش روضه خوندم!
الان هم که سه تا سی دیم رو گم کرده تو خونشون! دیگه مطمئن شدم  که دیگه به فکر ارتقای فرهنگ بشر نباشم و دیگه هیچ محصول فرهنگی بهشون امانت ندم.
دختر رو کتاب من آبگوشت خورده، نصفش با چایی مزین شده، آرخش انقدر بی ادبه که می گه میخواستم برات یکی نوش رو بگیرم مامانم گفت نمی خواد، همینو بده...



پسته نوشت1:
به ساحل گفته اند از صحبت دریا بپرهیزد
"ـفاضل ـنظری"


.:: پسته شکسته ::.


پسته چهارصد و هفتاد و دوم
ن : پسته خانوم ت : جمعه 18 فروردین 1396 ز : 11:01 ق.ظ



فکر کنم پریروز بود که اومد برای نظافت راه پله ها. تنها بود، قبلا با داداشش میومد. در رو باز کردم که کلید رو بدم بهش، مثل همیشه با نگاهامون کلی صحبت کردیم، لبخند زدیم و هر کی رفت سمت کار خودش. منتها من قبل از انجام کارهام رفتم چای دم کردم، آخه لای در رو که باز کردم سوز عجیبی اومد تو خونه که خودمم انتظار نداشتم و مور مورم شد.
این بنده خدا تو این هوا با آب سرد باید کار کنه، گناه نکرده که قندیل می بنده.
چایی که آماده شد، ریختم و توی یه بشقاب بیسکوییت و کوکی چیدم و دادم بهش، کلی تشکر کرد و موقع رفتن سینی رو با کلید ها داد بهم.
تا اینجا همه چی عادی بود، تا اینکه بشقاب رو دیدم. دختر توش هنوز بیسکوییت بود! همین دیروزش بود که شین رفته بود. انگار انتظار داشتم همه مثل اون رفتار کنن.
این خانوم که نه تحصیلات عالیه داره و نه مال و منال و نه فیس و افاده الکی با چاییش همون مقدار که لازم بود بیسکوییت خورد و بعدش تشکر کرد!
ولی یه سریا نه تنها تحصیلات عالیه دارند، بلکه پول هم دارند و از اون بدتر خودشون رو صاحب فرهنگ و شعور میدونن و مدعی میشن که من فلان جای شهر سکونت دارم و فیس و افاده و اینا...
خودم همیشه بر این باورم که وقتی چیزی رو به کسی می دم و یا چیزی برای خوردن بهش تعارف می کنم، مطمئنا دوست دارم بخوره و یا از اون چیز استفاده کنه، و اگه چیزی براش میارم اگه تا ته اش رو هم درآره هیچ اشکالی نداره، چون برای اونه! و الا اگه دوست نداشته باشم طرف خودش رو هم بکشه من چیزی بهش نمیدم!
ولی همین هفته پیش که اومد خونمون و آجیل عید رو توی سه روز به اتمام رسوند، کل آجیل عید رو توی سه روز!
و بعدش که برگشت به خواهر خانومی گفت دیگه شکلات ندارید؟ من نخوردم!!! تهوع گرفتم از وجودش، چون دو بار فقط خودم تعارف کردم و برداشت! خب بگو شکلات می خوام چرا دروغ میگی با این سنت؟
اینا همه نادیده گرفته میشه و این بی ادبی رو تاب نمیارم که بعد از خوردن غذا یه تشکر نکرد! و بدتر تز داد که ال و بل و جیمبل! آخه کاه از خودت نیست لامصب کاهدون مال خودته که بعدش از دل درد داشتی میمردی و هر کوفتی رو پیدا کردی خوردی که به زندگی دوباره برگردی!!!!
این آدم که فقط به ظاهرش میرسه و مثل دلقک سه ساعت جلوی آینه خودش رو بتونه گیری میکنه، اندکی ادب و شعور نداره، و همه تعجب من از این نشات می گیره که این خانومه نظافت از این خانومه افاده ایی هزار درجه بهتر بود!
و برای بار هزارم ایمان آوردم که تحیلات شعور نمیاره...



پسته نوشت1:
غرق در نیل چه اندیشه کند باران 
"ـسعدی"


.:: پسته شکسته ::.


پسته چهارصد و هفتاد و یکم
ن : پسته خانوم ت : سه شنبه 15 فروردین 1396 ز : 01:05 ب.ظ



پلی می کنم و باهاش داد میزنم
"خودت تنهاییم رو از من گرفتیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ..."





پسته نوشت1:
مگر چمدانت چقدر بود که تمام زندگی ام را با خود بردی
"ـگروس ـعبدالملکیان"





.:: پسته شکسته ::.


مطلب رمز دار : چهارصد و هفتادمین پسته
ن : پسته خانوم ت : سه شنبه 15 فروردین 1396 ز : 12:51 ب.ظ
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


.:: پسته شکسته ::.



( تعداد کل صفحات: 25 )

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]


 
 

Powered By mihanblog.com Copyright © by http://peste-khanoom.mihanblog.com
This Themplate  By Theme-Designer.Com