پسته ششصد و هشتاد و سوم
صبح که بیدار شدم دیدم اصلا نمیشه دووم آورد، پاشدم رفتم حموم و اومدم و بعدش‌ نشستم سر کارای چرمم، از اون که خلاصی یافتم، بدو بدو رفتم ظرف حنایی که دیشب خیس کرده بودم آوردم، بند و بساطمم چیدم دورم و لباس کهنه هامو پوشیدم و نشستم به آمبره کردن موهام با حنا، تنهایی و یه نفری مو رنگ کردن اون هم موهای خودمو برام سخت بود، ولی خب سعی خودمو کردم که قرینه و درست و حسابی باشه، بعد هم دسته دسته فویل پیچیدم دورش! نه تنها وزن حنا زیاده بلکه آلمینیوم هاش‌هم سنگینی میکنه انگار و با روسری همشون رو جمع کردم بالای سرم، حالا یکی نیست بیاد بگه تو موهات مشکیه، رنگش خیلی دیگه بخواد لطف کنه میزنه موهاتو شرابی میکنه، انقدر هوس موهای نارنجی نزنه به سرت دختره تخس!
حالا بیست و چهارساعت تحملشون میکنم ببینم چطور میشه! یعنی میشه یه ذره، فقط یه ذره بره سمت نارنجی؟!
بقبه چپ چپ نگام میکنن که آخه آدم فضایی کردی خودتو که آخرش هم موهات رنگ نگیره؟!
من هم هی میرم جلوی آینه موهامو تصور میکنم که تا نصفه نارنجی شده و بعد دینگ دینگ صدای آلومینیوم های سرم بلند میشه و خوشحال و شاد و خندان میرم سراغ بقیه کارهام؛)



پسته نوشت1:
رنگ حناست بر کف پای مبارکت
یا خون عاشقیست که پامال کرده ای؟
"ـفکری ـاصفهانی"

[ یکشنبه 28 مرداد 1397 ] [ 05:25 ب.ظ ] [ پسته خانوم ] [ پسته شکسته () ]
پسته ششصد و هشتاد و دوم
زندگی یعنی مسیر، یعنی جاده، که وقتی چشم باز میکنی میذارنت سر یه جاده و میگن این راه زندگیته، باید بری...
برای هر کسی هم یه جاده هست و یه عالمه مشکل و خوشی، جاده های کویری که گاهی محو میشن تو تپه های شن، با طوفان های شنی، جاده های کوهستانی با خطر سقوط سنگ، جاده های سرسبز با خطر حمله حیوانات!
هر کاری کنی و توی هر جاده ایی که باشی مجبور به ادامه مسیری، گاهی میشینی وسط تپه های شنی و شن بازی میکنی و از ته دل میخندی، گاهی طوفان شن بلند میشه و انقدر شن میره تو چشمات که نمیتونی جایی رو ببینی!
ولی من به گمونم توی یه جاده توی شمال کشور داره راه میرم، تا به انتهاش برسم، گاهی انقدر شرجی میشه هوا که نفس کشیدن سخت میشه، پوست بدنت انگار فاسد میشه و از زور رطوبت بدنت از رمق می افته، گاهی هم که هوا خوب و خنک میشه مه راه می افته، میاد تا این پایین مایین ها، بین دست و پات میپیچه و خنکیش بدنت رو قلقلک میده، ولی هم چند متر جلوترت رو نمیبینی، هم نمیدونی اون جلوها چه خبره و هم میترسی توی این سفیدی هوا نکنه کسی نادیده زیرت کنه.
الان که فکر میکنم، دقیقا وسط جاده ام، مه انقدر غلیظ شده که حتا دست و پاهام رو هم نمیتونم تشخیص بدم، هوا سرده، نم دارد، و من رودتر آرزو میکنم تا از غلظتش یه مقدار کم شه، بلکه هم با خیال راحت نفس بکشم، هم ببینم کجام، چیکار باید بکنم و دو سه متر جلوتر توی جاده زندگیم چه خبره....





پسته نوشت1:
در خیابان های شهرم خانه را گم کرده ام
تکیه گاهی نیست دیگر شانه را گم کرده ام
"ـمهدیه ـنژاد ـابراهیم"


                           جواهر ده - رامسر

[ یکشنبه 28 مرداد 1397 ] [ 04:57 ب.ظ ] [ پسته خانوم ] [ پسته شکسته () ]
پسته ششصد و هشتاد و یکم
توی زندگی لحظه ایی هست که تا آخر عمرت همیشه توی ذهنت  می موند، لحظه ایی که میفهمی دیگه‌آدم قبلی نیستی، بزرگ میشی، قلبت گشاد و گشادتر می شود تا کل وجودت رو میگیره، لحظه ایی که یه عالم بار روی دوشت میذارن، باری که روز به روز بهش اضافه میشود، روز به روز سخت تر میشود!
این کتاب حکایت لحظه زندگی یه دختر است، لحظه ایی که انگار برای چند دقیقه توی آن معلق میشه و بعد انگار پا میگذاره به دوره جدید زندگیش. 
آدم بعد از لحظه های سخت، فکر کردنش، نگاهش به زندگی، برخوردش با دیگران و همه چیزش تغییر میکند، تنگار قلبش برای پذیرش غم و غصه بزرگتر میشود و انگار عقلش برایذکنار اومدن حجیم تر!
"آسمان سرخ در سپیده دم" روایت یه داستان تقریبا واقعیست، که در اون دختر قصه لحظه های سختی رو میگذروند و باعث میشود که پا به پای بزرگترهاش، بلکه جلوتر از اونها قدم بردارد.
کتاب فوق العاده بود و همینطور قلم نویسنده و ترجمه خوبش! 
ممنون از پرستو جان بابت معرفیش، دوستایی که کتابخوان حرفه ایی هستند و وقتی پیشنهاد میدن بهت که کتابو بخری دلت قرص میشه که داری پول میدی به یه کتاب واقعی، نه هذیون های به نویسنده مشوش!




پسته نوشت1:
رفته است از دست ما بیرون عنان اختیار
در رکاب باد چون برگ خزان افتاده ایم
"ـصائب ـتبریزی"

[ جمعه 26 مرداد 1397 ] [ 11:53 ق.ظ ] [ پسته خانوم ] [ پسته شکسته () ]
ششصد و هشتادمین پسته
فرق است،
بین زنده بودن و زندگی کردن!
خیلی فرق است...





پسته نوشت1:
همی بینم رضایت در غم ماست
"ـمولانا"

[ جمعه 26 مرداد 1397 ] [ 11:50 ق.ظ ] [ پسته خانوم ] [ پسته شکسته () ]
پسته ششصد و هفتاد و نهم
ز دلــــــ شکستن ما هر که بود بوئی برد
چو مجلسی که در او شیشه گلاب شکست
"ـوحید ـقزوینی"


[ سه شنبه 16 مرداد 1397 ] [ 06:40 ب.ظ ] [ پسته خانوم ] [ پسته شکسته () ]
پسته ششصد و هفتاد و هشتم
"خفگی"
برام جالب بود که کل فیلم توی فضای سیاه و سفید به چشمم رسید و برام جالب تر بود که همه آدمهایی که حالشون خوب به نظر میرسه، در واقع حالشون بده و همه کسایی که از سلامت روانی به اصطلاح برخوردارند دارن از بیماری روانی رنج میبرند.
این فیلم مثل بقیه فیلم های اجتماعی اندکی اغرق داشت، در رابطه با مسائل اجتماعی که باید قبول کنیم هست اینها، ولی خب بلدشون نکنیم انقدر اون هم برای مردمی که کار خاصی از دستشون بر نمیاد، و فقط و فقط غم و غصه شون حدود در حین دیدن دو ساعت فیلم بیشتر میشه!
همونطور که بالاتر گفتم متاسفانه این در دور و اطرافمون هست،و زیاد هم هست که آدمهای به ظاهر سالم مشکلات پررنگ و عمیقی دارن، و آدمهای سالم باید خودشون رو به دیوانگی بزنند بلکه از شر این روان رنجورها راحت بشن!
مسعود، صحرا و هر کس دیگه ایی که داشتند راست راست راه میرفتن توی جامعه باید به جای دخترک روی تخت بیمارستان روانی بستری می شدند، ولی خب جای اونها آدمهای سسالم مجبور بودند رنج و عذابش رو تحمل کنند.
این نظر من بود در رابطه با "خفگی".




پسته نوشت1:
وقتی تو نیز مثل من آب از سرت گذشت
از مردم سواره بر امواج هم بگو
"ـساناز ـرئوف"

[ سه شنبه 16 مرداد 1397 ] [ 06:31 ب.ظ ] [ پسته خانوم ] [ پسته شکسته () ]
مطلب رمز دار : پسته ششصد و هفتاد و هفتم
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

[ سه شنبه 16 مرداد 1397 ] [ 06:22 ب.ظ ] [ پسته خانوم ] [ پسته شکسته () ]
پسته ششصد و هفتاد و ششم
دستم به سیب های ترد بالای درخت نمیرسه و تو دستت رو دراز میکنی و یه سیب میچینی، یه سیب برای من.
بعد به بهونه شستن سیب کنار جوب آب میشینم و این بین بخودمون رو دعوت میکنیم به جشن آب،
صدای خنده هامون توی شرشر آب محو میشه...
با اولین گاز از سیب لبخندت بزرگ تر میشه و مزه ترش و شیرینش توی دهنم میپیچه.
حالمون خوب میشه درست زیر درخت های سیب با عطر سبز پیرهنت...



پسته نوشت1:
اینجا به جز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست
"ـروزبه ـبمانی"


پسته نوشت2:
مخاطب نداره، این متن فقط و فقط جنبه ادبی دارد
مزاحم نشید:)



                                  باغ سیب-بروجرد

[ دوشنبه 15 مرداد 1397 ] [ 06:06 ب.ظ ] [ پسته خانوم ] [ پسته شکسته () ]
پسته ششصد و هفتاد و پنجم
جلدش کافی بود که مجذوبش بشم و برم سمتش. یه مقدار راجع بهش خوندم و توی نمایشگاه دلو زدم به دریا و خریدم. و اولین کتابی شد که خوندم. کتاب ترجمه است و ما تقریبا هیچ نستالژی باهاش نداریم و تقریبا خوندن سرسریش میتونه عذاب آور باشه چون توش کلی اسم و اصطلاحاته که ما نمیشناسیمشون !
اما به نظرم کتاب خوبیه برای فکر کردن، مخصوصا قشر نوجوان یا جوان، این یه کتاب معمولی نیست و خب نیاز داره که یه بزرگتر در رابطه با کتاب با فرد صحبت کنه، بحث کنند و به نتیجه برسند. داستان کتاب داستان خیلی از ماهاست که کورکورانه داریم یه مسیر رو جلو میریم و انقدر به راه رفتن توی مسیر تعصب داریم که سرمون رو نمیاریم بالا و ببینم که از همون مسیر کلی ماشین و اتوبوس رد میشه و میتونیم محض رضای خدا سوار یکیشون بشیم و زودتر به هدف برسیم. کتاب داستان تقلید های کورکورانه ماست، ادا درآوردن هامون برای پیرو نشان دادن خودمون از یه مکتب، عقیده و راه و روشه!
اگر این کتاب درست خونده بشه تازه آدم ها سر دوراهی قرار می گیرند که آیا راهی که میرند درسته؟ آیا واقعا یه طرفدار و پیرو واقعی توی مسائل زندگی هستند؟ آیا طرفداریشون معنادار است؟ 
آخر این کتاب نشون میده که این ادا درآوردن ها نه تنها ما رو به مقصد نمیرسونه، بلکه اگه هم به شانس بهش برسیم انقدر از راه رفتن خسته شدیم که دقیقا پای هدفمون میمیریم...



پسته نوشت1:
فراقم سخت می آید
ولیکن صبر می آید
"ـسعدی"


پسته نوشت2:
"چهار روز در صف برای تماشای جنگ ستارگان"
نشر: پرتقال


[ دوشنبه 15 مرداد 1397 ] [ 05:54 ب.ظ ] [ پسته خانوم ] [ پسته شکسته () ]
پسته ششصد و هفتاد و چهارم
از سفر قبلی لذت بخش ترین کار این بود که برم بازار سنتی و بچرخم بین مغازه های سفال و چیز میز بخرم برای خودم. تنهایی بیشتر از همه چیز میتونه بهم کمک کنه که بهم خوش بگذره و خب سفر قبلی دسته جمعی بود و برای من سخت بود که با این جمعیت مچ شم و باهاشون کنار بیام.
درک نکردن ها، درک نکردن ها، درک نکردن ها!
توی این سفر تنهام و خب به نظرم باید بیشتر لذت ببرم. باز چمدون کوچیکه میاد وسط اتاق و یکی یکی لباس ها میره توش و یه ذره خرت وپرت برای گذران وقت و وسایل برای عکاسی!
و بی صبرانه منتظرم که برم بازارچه محلی، کنار آب، و تنهایی!
کاش آدمها به طور قانونی همیشه تایمی رو داشتند که در ماه یا در سال باید تنها میبودن و همه باید این تایم رو میگذروندن. شاید بهترین راه برای آروم شدن، خلاص شدن از سختی های زندگی اجتماعی و جدا شدن از فکر و خیال باشه.
تا آخر هفته کارهامو جمع و جور کنم و بریم رامسر.
مقصد جدید آخرین مسافرت این تابستون.



پسته نوشت1:
اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم
"ـمولانا"




                                            بازارچه سنتی-بروجرد

[ دوشنبه 15 مرداد 1397 ] [ 05:43 ب.ظ ] [ پسته خانوم ] [ پسته شکسته () ]
پسته ششصد و هفتاد و سوم
تجربه های قبلی گاهی باعث میشن انقدر تیز و سریع بفهمی که روابط جدید داره به جاده خاکی میکشه که خودت هم متعجب میمونی! اونروز که بهم گفت، ببخشید جزوه ات تو کیفم بود و کیفم رو دزد از پشت ماشین زد، فهمیدم یه جای کار میلنگه. ولی خب به روی خودم نیاوردم، ولی وقتی دیدم دفترچه یادگاریم توی قفسه های کتابخونشه، با اینکه گفته بود توی کیف دزده شده اش به درک واصل شه فهمیدم گند قضیه دقیقا همون موقع دراومده بود که خودم فهمیده بودم. خط قرمزم توی رفاقت هام دروغ گفتنه، همین!
حالا منتظر موندم که لببینم با این همه طلبکاری که جدیدا برام داره درمیاره، چطور و کی مناسبترین موقع برای اینه که بهش نشون بدم، خیلی وقته منتظرم ببینم چقدر منو احمق فرض میکنه و تا کجا میخواد بره! 
ما که زدیم به جاده خاکی، بذار ببینم کجا بنزینش تموم مشه...
مثل آدمهای قبلی!




پسته نوشت1:

هرکس به خان و مانی دارند مهربانی
من مهربان ندارم نامهربان من کو
"ـانوری"


پسته نوشت2:
کتاب "تقریبا"
نشر پرتقال


[ دوشنبه 15 مرداد 1397 ] [ 05:23 ب.ظ ] [ پسته خانوم ] [ پسته شکسته () ]
پسته ششصد و هفتاد و دوم
یه دو هفته  ایی هست درگیر این کامپیوتر لعنتی شدم! 
قبل از اینکه حال و اوضاع دلار اینطوری بشه خواستیم لپ تاب بخریم پولمون حاضر و آماده و کارامون جفت و جور که خوشی زد زیر دلمون گفتیم بذار یه کم صبر کنیم بعد! که اوضاع شد اینطوری! حالا 18 میلیون از کجا بیارم لپ تاب بگیرم الله اعلم! این کامپیوتر عزیز هم دید دست ما بهش بنده و شروع کرد نون به نرخ روز خوردن! ادا اومد واسه خودش و داشت آپدیت میشد که گفت بالا نمیام که نمیام!
ما هم کل کارای دانشکده مون روی دسکتاپ و نه راه پس داشتیم و نه راه پیش!
خلاصه با کلی سلام و صوات به زور تا یه جایی آوردیمش بالا و اطلاعات رو منتقل کردیم و یه نفس راحت کشیدیم، بعد یکی اومد گفت آپدیت ویندوزت باید غیر فعال باشه و با بدبختی غیر فعالش کردیم.
مشکل ویندوز که حل شد، داشتیم نفس راحت می کشیدیم که کارت گرافیک ناز کردنش گرفت، ما هم که اعتقادی به تعمیرات بیرون منزل نداریم، دل و روده کیس رو ریختم بیرون و دوباره بستیم، که اونم حل شد! و بعدش نوبت کیبورد بود، دختر ما به یکی از آشناها گفتیم برا ما کیبورد بیار، قشنگ آشغالترین کیبورد رو از بازار پیدا کرد داد دستمون! ما هم پول رو داده بودیم دیگه چیکارش میکردیم!
قشنگ تایپ میکنی هر حرفی که دلش میخواد دو تا برات میزنه که مشتری شی!
فعلا با این اوضاع سمت خرید کیبورد نمیریم میشینیم فحش میدیم به اون عزیزه دلی که بهش گفتیم چه کیبوردی میخواییم و اینو آورد و بعد هم خودمون که با آشنا جماعت معامله  کردیم!
فعلا که با سلام و صلوات میریم  جلو! ببینیم این هفته چه دستاوردی برامون داره کامپییوتر عزیز...



پسته نوشت1:
وصل تو آرزوی ما بود و نصیب غیر شد
آنچه نشد حلال ما , باد حرام دیگران
"ـهدایت ـطبرستانی"

[ دوشنبه 15 مرداد 1397 ] [ 05:10 ب.ظ ] [ پسته خانوم ] [ پسته شکسته () ]
پسته ششصد و هفتاد و یکم
دختر دیروز بعد از مدتها صبح با مادر خانومی بلند شدیم و رفتیم بازار. یکی از مزایای گرون شدن اجناس اینه که حداقل مردم تماشاچی توی دالان و بازارچه های بازار کم شدند و مجبور نیستی از لاشون با مصیبت رد شی که بری به خریدهات برسی.
با اینکه خیلی خیلی خلوت نبود ولی خب کم بودن افراد تقریبا جمعیت رو متعادل کرده بود و میزان توریست ها بیشتر به چشم میخورد! 
با برنامه خرید کردن کلا از قوانین زندگی منه، اول رفتیم پارچه فروشی همیشگی مون و با قیمت های نجومی مواجه شدیم که خب مجبورا به جایی چند رنگ و مدل دو تا پارچه گل گلی گرفتیم برای من و بعدش یک راست رفتیم مایو بگیریم و دست آخر هم رفتیم سمت ابزار فروشی و من مثل همیشه چپیدم توی مغازه همیشگی و از پسرک سبد گرفتم و ابزار هایی که لازمم بود رو گرفتم و تند و سریع کارمو جمع کردم و موقع حساب کردن برق از سرم پرید، یه ذره خنزر پنزر شد 40 تومن، چیزی که با 20 تومن سر و ته اش جمع میشد!
خلاصه از بازار هم یه راست پیچیدیم سمت خونه خاله بزرگه برای عیادت! چشمش رو عمل کرده بود و بی هوا زنگ زدیم که ما داریم میاییم و از قبل نگفتیم که چیزی نپزی! 
رفتیم و رسیدیم، دختر از تو کوچه بوی شوید پلو و باقالی پلوش میومد! 
خللاصه یه بشقاب برامون باقالی پلو که زیرش نصف قالب کره پنهان شده بود و مرغ و مخلفات داد دستمون که برو بخور جون بگیری:)
خوبه بهش گفتیم غذا نپز، در عرض یک ساعت چطور پخته بود الله اعلم! 
اونم خاله بزرگه که از آشپزخونه تا حال پذیرایی حدود 5 دقیقه طول میکشه تا برسه! خلاصه وایسادم به ظرف ششستن و مرتب کاری و اینا و بعدش هم خونه!
بعد هم نشستیم به تموم کردن کیف پول جدیده و شام خوردیم و خوابیدیم!
بعد یه مدت خونه نشستن این همه پیاده روی کردن نتیجه اش میشه اینکه همه ماهیچه هات بگیره و مثل ربات از این سر خونه بری اون سر!
هنوز هم مزه غذای دیروز تو دهنمه و هرچیزی که میخورم از دیروز تا حالا نمی تونه قانعم کنه!




پسته نوشت1:
و تو چون مصرع شعری زیبا
"ـحمید ـمصدق"

[ پنجشنبه 4 مرداد 1397 ] [ 01:06 ق.ظ ] [ پسته خانوم ] [ پسته شکسته () ]
ششصد و هفتادمین پسته
چه بلایی سرم اومده که نمی تونم بنویسم؟!




پسته نوشت1:
خبرت، خراب تر کرد
"ـسعدی"

[ سه شنبه 2 مرداد 1397 ] [ 03:40 ب.ظ ] [ پسته خانوم ] [ پسته شکسته () ]
پسته ششصد و شصت و نهم
چمدونم رو میارم و میذارم وسط اتاق، از طبقه اول، از کمدها، از کشوها هر چی نیاز دارم میریزم توی چمدون.
گاهی باید بیخیال بود بی برنامه قبلی ذلت رو بزنی به دریا، لدون هیچ دغدغه ایی وسایل هات رو جمع کنی و چند روزی از هنه چیز فاصله بگیری.
فعلا توی سفر به سر میبرم، تا آهر هفته برگردم و دوباره وسایل هامو به حالت اولیه برگردونم، برم پی کارهام، سفارشها و باز هم دغدغه های همیشگی...



پسته نوشت1: 
جان و دل با اوست هر جا میبرد
"ـمعیری"

[ سه شنبه 26 تیر 1397 ] [ 01:30 ق.ظ ] [ پسته خانوم ] [ پسته شکسته () ]
پسته ششصد و شصت و هشتم
باید عصری زنگ بزنم، مستاصل موندم چی بگم! گاهی میگم تو در هر شرایطی ادبت رو حفظ کن، گاهی میگم پشت تلفن جیغ بزن و بهش بگپ« تو داری حق منو میخوری،به همین روشنی» ، گاهی میگم آروم زنگ بزنم و بگم« نمره من به درک، زشته که کاری کنی که یه دختره بیست و چند ساله آتو بگیره ازت و این زشت تره که از سر عقده به زود بهش نمره کم بدی و جواب اعتراضش رو ندی!»
تا عصر وقت دارم ببینم باید چطور بهش بگم، اگر سوتی فاحش دادی و اگه گزارش کردم به مدیر گروه، دمت رو جمع کن از زیر دست و پای بقیه نه اینکه عقده کنه رو دلت و به چهار صفحه پاسخ امتحان من به زور هم که شده نمره کمتر بدی! که چی؟ که بگی بلدی تلافی گنی؟!
بر عکس ظاهرت از درون بد جوری داری گند میزنی!
استاد نمونه دانشگاه تهران؛)



پسته نوشت1:
مردی نه به قوت ایت و شمشیر زنی
آن است که جوری ک توانی نکنی

[ جمعه 15 تیر 1397 ] [ 02:41 ب.ظ ] [ پسته خانوم ] [ پسته شکسته () ]
پسته ششصد و شصت و هفتم
تخص اما دوست داشتنی!
خوبه بعد مدتها میبینمش!
اگه اون کچل جذاب هم باشه، میشه معرکه
؛)



پسته نوشت1:
تا چند کنیم از تو قناعت به نگاهی

[ جمعه 8 تیر 1397 ] [ 11:06 ب.ظ ] [ پسته خانوم ] [ پسته شکسته () ]
پشته ششصد و شصت و ششم
دختر مرداد که بیاد میشه یک سال!
قرض گرفت که بره سفر، دویست تومن تو این دوره زمونه هیچی نیست، هیچی، ولی باهاش خیلی کارا میشه کرد، برای کسی که یدونه باید چیکارش کرد، از پارسال اگه ماهی ۱۰ تومن پس انداز میکرد الان ۱۲۰ تومنش جمع شده بود و بهم میداد، ولی وقتی کارد به استخون رسید و پیام دادم بهش و گفتم ما هم به خدا با پول چیز میز میخریم، و خیلی محترمانه خط کشیدم روی حرصم از بیخیالیش و گفتم بی زحمت جورش کن و بده و جواب نداد، زنگ زدم و گفتم پیامام میرسه دیگه الحمدلله؟! 
و پشت تلفن از قربون صدقه های تهوع آورش برام بلغور کرد و گفت تا آخر این هفته میدم بهت!
دختر من به کسی بدهکارم روی سوزنم، یه خفته تعطیل بودم و دانشکده نبودم هر روز میگفتم دو تومن به فلانی بدهکارم یادم نره، آخر پیام دادم عذر خواهی و ببخشید ک من دانشکده نیستم، و الا میدادم بهت! الان دو تومن در حد ۱۰۰ میلی لیتر شیرکاکائوئه!
این بنده خدا دستش تنگه، آره، من یکسال مراعات کردم هیچی نگفتم، هیچی، ولی خب انقدر سیب زمینی بودن در مرامم نمی گنجه!
دختر به فلانی ۳۰ تومن دادیم، میگ دستم تنگه ندارم، بعد سینما و سه جفت سه جفت کتونی و ....
ملت خیلی خوب شدن ها!
خدا دست این بندگان خدا رو باز کن، به منم شعور بده که من بعد به کسی پول قرض ندم! حتی یه هزار تومنی؛)





پسته نوشت1:
خبرت هست که دی گم شد و تابستان شد
"ـمولانا"

[ پنجشنبه 7 تیر 1397 ] [ 11:59 ب.ظ ] [ پسته خانوم ] [ پسته شکسته () ]
پسته ششصد و شصت و پنجم
من از امتحان دادن خسته شدم، 
هیچ بنی بشری سه تا درس عمومی رو توی سه روز متوالی و چهارتا تخصصی رو توی چهار روز متوالی امتحان نداده که من دومیش باشم!
تموم شه راحت شم.
فشار، اضطراب، استرس، خوندن، خوندن، خوندن...
و کسایی که هنوز مضحکه براشون تلاش کردن های من، نه برای بیست، برای کامل فهمیدن
دانشجویی که برای پاس میره، بهتره نره، بشینه خونه ملیله دوزی چیزی بکنه، مسخره کردن من براش نون و آب نمیشه، بلکه ملیله دوزی ها رو بفروشه ب کوکب خانم برای رومیزی...
بیخیال دختر
برو باز بخون، بخون، بخون...




پسته نوشت1:
آن پریشانی شب های دراز و غم دل
"ـحافظ"

[ پنجشنبه 7 تیر 1397 ] [ 11:53 ب.ظ ] [ پسته خانوم ] [ پسته شکسته () ]
پسته ششصد و شصت و چهارم
بذارید با هم رک باشیم!
من خسته شدم از اینکه مخاطبام و کسایی که انتظار دارن حواسم بهشون باشه انقدر آدرس و وبلاگ و اسم و رسم عوض میکنند.
من شرلوک هلمز یا کارآگاه گجت یا جادوگر نیستم که بگردم دنبال وب جدید یا آدم های گمشده.



پسته نوشت1:
ما همانیم، اگر یار همان است که بود
"ـصائب ـتبریزی"

[ پنجشنبه 7 تیر 1397 ] [ 11:49 ب.ظ ] [ پسته خانوم ] [ پسته شکسته () ]
آخرین مطالب
صفحات سایت