زندگی ضرب زمین در ضربان دل ماست "سهرابـــ"

پسته چهارصد و سی و هفتم
ن : پسته خانوم ت : سه شنبه 3 اسفند 1395 ز : 11:54 ق.ظ



توی سرمای زمستون وسط این همه تنهایی زنگ میزنم و بعد از بوق خوردن های متوالی جواب میده و انقدر از صداش انرژی می گیرم که آروم میشم از بودنش، از اینکه همیشه هست و هر کاری هم میکنم به روی خودش نمیاره! 
بغض می کنم و سعی می کنم کمتر حرف بزنم!
دلتنگش بودم شاید، اصلا همینکه بعد از اینهمه مدت صدای پر از هیجان و اکلیلیش رو می شنوم ذوق زده ام میکنه و پشت سر هم پلک میزنم تا اشک هام اجازه بیرون ریختن پیدا نکنن...
این حجم از مهربونی فقط توی یه آدم جمع میشه و اون ف.گاف.شین.دال لیمویه!


پسته نوشت1:
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی
"ـسعدی"


.:: پسته شکسته ::.


پسته چهارصد و سی و ششم
ن : پسته خانوم ت : سه شنبه 3 اسفند 1395 ز : 11:52 ق.ظ



دِ الاغ دوست دارم!
بفهم...



پسته نوشت1:
کاش آن آیینه ایی بودم من
که به هر صبح تو را می بیند
"ـحمید ـمصدق"





.:: پسته شکسته ::.


پسته چهارصد و سی و پنجم
ن : پسته خانوم ت : سه شنبه 3 اسفند 1395 ز : 11:48 ق.ظ



شازده کوچولو گفت: سلام! 
سوزنبان راه‌آهن گفت: سلام! 
شازده کوچولو پرسید: تو اینجا چه می‌کنی؟ 
سوزنبان گفت: من مسافران را دسته‌دسته تقسیم می‌کنم و قطارهای حامل هر دسته را گاهی به راست می‌فرستم و گاهی به چپ. 
در همین دم یک قطار تندرو با چراغهای روشن که همچون رعد می‌غرید، اتاقک سوزنبان را به لرزه درآورد. 
شازده کوچولو گفت: اینها خیلی عجله دارند. پی چه می‌گردند؟ 
سوزنبان گفت: راننده قطار هم نمی‌داند. 
و باز قطار تندرو دیگری در جهت مخالف غرید. 
شازده کوچولو پرسید: مگر آنها به این زودی برگشتند؟... 
سوزنبان گفت: همانها نیستند. این یک قطار تعویضی است. 
- مگر از جایی که بودند راضی نبودند؟ 
سوزنبان گفت: آدم هیچوقت از جایی که هست، راضی نیست. 
قطار تندرو و روشن دیگری غرش‌کنان آمد. 
شازده کوچولو پرسید: اینها مسافران اول را تعقیب می‌کنند؟ 
سوزنبان گفت: اینها هیچ چیز را تعقیب نمی‌کنند. اینها در قطار یا می‌خوابند یا خمیازه می‌کشند. فقط بچه‌ها هستند که بینی خود را به شیشه‌ها می‌فشارند. 
شازده کوچولو گفت: فقط بچه‌ها می‌دانند که به دنبال چه می‌گردند. آنها وقت خود را صرف یک عروسک پارچه‌ای می‌کنند و همان برای ایشان عزیز خواهد شد، و اگر آن را از ایشان بگیرند،‌ گریه خواهند کرد... 
حالا که منم مثل بچه ها از این دنبال شدن و دنبال کردن هر روزه قطار های مترو به ستوه میام و آخرش هم از خستگی و تنهایی و بی حوصلگی بغض دستای سردشو میذاره روی گلوم و آروم فشار میده، باید دنبال راهی باشم که از شر این یکنواختی بیام بیرون!
پیشنهاد های رنگی رنگی میتونه انرژی داشته باشه و این فکر کردنه برای لباس پوشیدن خوبه، مثل این چند روزه که توی کرم و قهوه ایی های تار و پود لباس هام محو شدم و هزار بار از پوشیدن رنگی رنگی هام لذت بردم...
مطمئنا تا اونجا که فکرش رو میتونم بکنم این بی حسی ها همه جا هست، و این رفت و آمد ها باعث میشه سرایت کنه تو وجودت و آروم آروم توی بدنت رخنه کنه و یه روز بری جلوی آینه و ببینی که ای داد بی داد! تمام وجودت کبود و سیاه شده از این همه حس بد
الان فقط و فقط و فقط تنها راه، لذت بردن از رنگی بودنه...


پسته نوشت1:

خودم هم نمیدونم اینجا کجاست

"ـزهرا ـعاملی"




.:: پسته شکسته ::.


پسته چهارصد و سی و چهارم
ن : پسته خانوم ت : سه شنبه 3 اسفند 1395 ز : 11:38 ق.ظ



اون سالهایی که مذهبی نبودم و این سالهایی که مذهبی شدم و طرز برخورد ها و رفت و آمد هام و معاشرت با قشر های صفر تا صدی باعث شده با دیدن چهره یه آدم رزومه زندگی و کاریش رو توی یه لحظه به فرمت های پی دی اف و پاور روی کاغذ و سی دی چاپ کنم و بدم کف دستش!
حالا شمایی که یه خانم چادری می بینی و ادا اصول میای که من مذهبی ام و سرتو میندازی پایین، در ادامه اش تا فاصله سی سانتی اون خانم نیا و با بی شرمی همچنان وای نستا سر جات که اون خانوم مجبور بشه بره توی خیابون و چند تا ماشین بوق بوق کنن که ”خانوم نری زیر ماشین“ اونوقت تو همچنان سرت رو میندازی پایین و نه تنها خلاف جهت راهتو‌ ادامه میدی بلکه برای n+1 امین بار یادت میره که نباید در خلاف جهت رفت و آمد راه بری 
این بی ادبیه تمامه که یه آدم از کمترین اصول آداب و معاشرت بویی نبره و اگر هم چیزی به مشامش رسیده استفاده ایی ازش نمی کنه....
حداقل یا ادا در نیاریم یا در میاریم همه جوره ساپورتش کنیم!



پسته نوشت1:

چشم هم گر خواست بگریزد ، ز ترس خلق دیدن
گویمش همره نخواهم برد ، تــــــنها می گریزم

"ـمعین ـکرمانشاهی"


.:: پسته شکسته ::.


پسته چهارصد و سی و سوم
ن : پسته خانوم ت : سه شنبه 3 اسفند 1395 ز : 11:28 ق.ظ




"...سپس پیش روباه برگشت. گفت: خداحافظ. 

روباه گفت: خداحافظ. راز من این است و بسیار ساده است: فقط با چشم دل می توان خوب دید. اصل چیزها از چشم سر پنهان است. 

شازده کوچولو تکرار کرد تا در خاطرش بماند: 

- اصل چیزها از چشم سر پنهان است. 

روباه باز گفت: 

همان مقدار وقتی که برای گلت صرف کرده ای باعث ارزش و اهمیت گلت شده است. 

شازده کوچولو تکرار کرد تا در خاطرش بماند:  

- همان مقدار وقتی که برای گلم صرف کرده ام... 

روباه گفت:  

آدم ها این حقیقت را فراموش کرده اند. اما تو نباید فراموش کنی: تو مسؤول همیشگی آن می شوی که اهلیش کرده ای. تو مسؤول گلت هستی... 

شازده کوچولو تکرار کرد تا در خاطرش بماند: 

من مسؤول گلم هستم."


"ـآنتوان ـدوسنت ـاگزوپری"




پسته نوشت1:

هر چه تبر زدی مرا

زخم نشد جوانه شد

"ـایرج ـجنتی ـعطایی"




.:: پسته شکسته ::.


پسته چهارصد و سی و دوم
ن : پسته خانوم ت : سه شنبه 26 بهمن 1395 ز : 01:04 ب.ظ



خستگی، دل مشغولی، دغدغه هایی که باعث میشن گاهی کم بیاری وسط راه وایسی و سرتو بگیری بالا و داد بزنی که خدا جون! حواست هست؟ دارم میام ها، ولی خسته ام، سخته، طول می کشه! بعد سرتو بندازی پایین و نگاهتو بدوزی به قدم هات
گاهی تو مسیر پات پیچ بخوره، بارون بیاد و خیس شی، کفش هات پاره شه، سردت شه، جوش بیاری!
اصلا گاهی راهو گم کنی یا شاید از خستگی بشینی کنار مسیر و آروم آروم چشم هات گرم شه و از خستگی بخوابی!
الان که خسته ام، خیس آب شدم، کفش هام داره پاره میشه و دلم میخواد گوشه جاده بشینم و بخوابم فقط یه چیز دلگرمم می کنه؛ اینکه آخرش برسم به مقصد و یه لیوان شکلات داغ بخورم، پاهامو بذارم توی حوض آب و زیر نور آفتاب خستگی در کنم
...



پسته نوشت1:
بوی بهبود ز اوضاع چهان می شنوم
"ـحافظ"





.:: پسته شکسته ::.


پسته چهارصد و سی و یکم
ن : پسته خانوم ت : سه شنبه 26 بهمن 1395 ز : 12:56 ب.ظ


فاش می گویم و از گفته خود دلشادم
بنده ی عشم و از هر دو جهان آزادم
"ـحافظ"




.:: پسته شکسته ::.


چهارصد و سی اُمین پسته
ن : پسته خانوم ت : سه شنبه 26 بهمن 1395 ز : 12:35 ب.ظ



دنبال بند کیف قدیمیه بودم، این بند ها به مزاجم خوش نمیاد و بند های پت و پهن بهتر دلبری می کنن، چون کمتر شونه هام خسته میشه باهاشون! توی کیفه یادگاریا داشتم بین وسایل رو نگاه می کردم که صدای آه و ناله مظلومانه یکی از ته کیف اومد! دستم رو دراز کردم و اولین جسم نرمی که بهش خورد آروم آروم کشیدم بیرون، دیدم بعله، جناب زرافه است!
اصلا به کلی فراموشش کرده بودم. مال منم نبود، مالکیتش با خواهر خانومی بود در سال های گذشته! نرسیده بیرون شروع کرد به وراجی، که آخ کمرم، آی سرم، چشمام تار میبینه ، می دونی از بس که من تو این دخمه بودم به نور عادت نداشتم، این جامدادی آهنیه مال کیه؟ انقدر سرد میشه که نگو، تمام پرز های وجودم باهاش یخ زده، این کتاب قدیمیه مال باباته؟ برگه هاش خیلی خشکه، اصلا نمیشه خورد!منو می شناسی؟ یه چیزایی ازت یادمه. تو اونموقع که من میرفتم با آبجیت مدرسه کوچیکتر بودی، ماشالا قد کشیدی! میگم این دلم خالیه به خاطر همینه قار و قور میکنه، ببخشید بی ادبی نباشه ها...
دستمو جلوی دهنش نمی ذاشتم ساکت نمی شد مطمئنا و تا زمانی که می تونست و دهن مبارکش کف نمی کرد حرف می زد!
خلاصه کارامو که کردم نشستم توی دلش رو پر از الیاف کردم و این شروع مصیبت بود، چون هنوز چایی نخورده پسرخاله شده بود!
از مکافات هام همین رو بگم که سرماییه و دو متر شال گردنم رو کلن میپیچم دورش و شب که دارم غلت می زنم با چشم های تخم هندونه ایش نگاهم میکنه و زیر لبی میگه:
میشه رو منم پتو بکشی؟ شالت خیلی خوبه ها، ولی خب من سرماییم، قبلا هم زیاد بیرون نمی اومدم، بیشتر مینشستم تو کیف، خب بیرون سرده دیگه! میگم این پتوت چه جنسیه؟ خیلی گرمه! اون سری یه پتو روم کشیدی؛ اصلا خوب نبود کلی طول کشید تا گرمم شه! تازه شال گردن هم نداشتم! راستی میگم تو بافتنی بلدی؟ میشه یه جلیقه ایی چیزی برای من ببافی! من تو تابستونا هم سردمه! میگم اینجوری بهتر نیست؟ یه چیزی ببافی هم عید بپوشم و هم تابستون؟ رنگش یه چیزی باشه که به خال هام بیاد. به نظرت سبز خوبه؟....



پسته نوشت1:
چشم ها را باید شست
جور دیگر باید دید
"ـسهراب ـسپهری"




.:: پسته شکسته ::.


پسته چهارصد و بیست و نهم
ن : پسته خانوم ت : جمعه 22 بهمن 1395 ز : 06:39 ب.ظ



تنهای تنهای تنها!



پسته نوشت1:
ترم جدید از فردا شروع میشه!



پسته نوشت2:
بگذرا برگردم عقب اونجا که گم کردم تو رو 
"ـآرش ـمحرابی"




.:: پسته شکسته ::.


پسته چهارصد و بیست و هشتم
ن : پسته خانوم ت : جمعه 22 بهمن 1395 ز : 06:25 ب.ظ


سفارش های همه رو توی این دو هفته آماده می کنم! دیگه وقت ندارم ساعت ها بشینم پای کارهاشون!
یه سریا انقدر نظرشون رو عوض می کنن و انقدر توی انجام کار اذیتت می کنن که به غلط کردن میوفتی، عوضش یه سریا کار رو می سپارن دست خودت و میگن هر چقدر دوست داری کوتاه کن! ریش و قیچی دست خودت و انقدر بهت اطمینان دارن که بدونن به جای قیچی تیغ دستت نمی گیری!
یه سریا هم بعد از آماده شدن کار انقدر سین جینت می کنن که این مثل مال خودته؟ این واقعا همین شکلی شده یا تو عکسه؟ چرا اینجاش اینجوریه؟ که از زندگیت سیر میشی!
به نظرم برای شناختن هر کسی این کار کافی باشه که ببینی توی ساخت یه دستبند یا گردنبند چقدر اهمیت نشون میدن! چقدر اذیتت می کن ! و هزارتا سوال که ما با همین ها جوابش رو دادم و قشنگ متوجه شخصیتشون شدم!
آدم هایی که انقدر مال دنیا و زرق و برقی هاش براشون ارزش داره که هزار بار بهت پیام میدن که ال کن و بل کن و کسی که انقدر دل گنده است که میگه خودت صلاح میدونی!
از بین دو تا نیم ست و چندین دستبند و چند تا انگشتری که ساختم فقط دو تاشون به دلم نشست! بین این دسته فقط دو نفر بودن که میذاشتن تمام عشقت رو بذاری روی کارهات و اون چیزی که توی ذهنته رو پیاده کنی!
همین دستبند هایی که وسایل هاشو با هم توی بازار گرفتیم و انقدر بهم آرامش داد که تونستم درست از پسشون بربیام!
حاضرم تا ابد برای یه سریا چیز میز درست کنم و برای آدم های حساس و وابسته هیچ کاری نکنم!
انقدر که به این چیز میزها فکر می کنن که آی قشنگ بشه، آی ال بشه و آی بل بشه، یه روزی از حرص سکته می کنن و میمیرن!
...


پسته نوشت1:
مرد باشی واژه ها زیر لبت دق می کنند
در بیان حر دل نامرد باشی بهتر است
"ـمریم ـصفری"




.:: پسته شکسته ::.


پسته چهارصد و بیست و هفتم
ن : پسته خانوم ت : جمعه 22 بهمن 1395 ز : 06:09 ب.ظ


تخته شاسی بزرگه رو که خیلی وقت بود افتاده بود گوشه خونه برداشتم و آوردم! ظرف رنگ رو هم آوردم و تا ذره ذره بهش آب اضافه کنم نشستم و فکر کردم. فکر، فکر، فکر...
اصلا دیگه مغازه شون نمی رم! مرد جلوی چشم خودم یه دسته پول از جیبش درآورد و من رو چی پیش خودش فرض کرد که گفت پول خورد ندارم خانم! مسلما هر چقدر هم چشمات ضعیف باشه و کور باشی می تونd رد هزاری های سبز و دو تومنی های آبی رو بین پنج تومنی های نارنجی ببینی! بعد توی چشمات زل میزنه و دروغ میگه، و تو فقط بسنده می کنی به یه پوزخند که آخه من چی بهت بگم با این سنت...
سری پیش بود که یکی بهشون اضافه شد و توی اون خرازی بزرگ مسئول بخش دکمه شد! همون سری اول پسرک همیشگی پشت سرم بود و داشت از لاین خرجه کارها چیزی به مشتری می داد و آقای تازه کار انقدر بدخلقی کرد و چون ناآشنا به کارهای زیور آلات بود انقدر سرم غرغر کرد که از طرفی عصبی شدم و از طرفی بغض گلوم رو گرفت! آخه چرا اینجوری میکنن پسر؟ اولین شاخصه یه فروشنده خوشروییه! و وقتی برگشتم جای اون مردک تازه کار پسرک همیشگی از چشماش عذر خواهی می ریخت! و بعدش که قیمت خرید هام رو بیشتر حساب کرد و وقتی گفتم که درسته؟ سر حرفش وایساد و گفت بعله!
خط خطی های پشت تخته شاسی کl کم ذهنمو پرت میکنه جای دیگه!
مطمئنا بهتر می شد اگر مرد به جای رنگ اکرلیک بهم رنگ دیگه ایی نمیداد و بعد از اعتراضم حرف یا مفت تحویلم نم یداد!
خوبه که نصف ظرف رنگ رو خالی کردم این پشت! حداقل با دیدن تخته و استفاده ازش دلم یه ذره، فقط یه ذره از پست بودن این آدم ها آروم میگیره...



پسته نوشت1:
اگه من خیلی بدم حرفی نیست
تو به اندازه ی کافی خوبی
"ـیاسر ـقنبرلو"




.:: پسته شکسته ::.


پسته چهارصد و بیست و ششم
ن : پسته خانوم ت : دوشنبه 18 بهمن 1395 ز : 12:38 ب.ظ




میگه من دلتنگم، 
میگم خب ازت دوره دیگه، چند هفته دیگه میاد! خودتو سرگرم کن!
میگه تو دلتنگ کسی میشی چی کار می کنی؟
جواب نمی دم!
من که دیگه دلتنگ کسی نیستم...




پسته نوشت1:
نانت نبود ،آبت نبود ای مرد
ول کن جهان را، قهوه ات یخ کرد
"ـعلیرضا ـآذر"




.:: پسته شکسته ::.


پسته چهارصد و بیست و پنجم
ن : پسته خانوم ت : دوشنبه 18 بهمن 1395 ز : 12:25 ب.ظ



آخ که چقدر این روزا کار داشتم و دارم و خواهم داشت!
انتخاب واحد با موجی از عصبانیت شروع شد و الان که دیگه موج ها ریز و کوچیک شدن با آرامش روی آب شناورم. نتایج ترم قبل هم به قدری حالمو خوب کرد که الان انرژیم دو برابره! 
مسئولیت های جدید و ترم جدیدی که از هفته آینده شروع میشه، دغدغه های جدیدی دنبال خودش میاره و می کشونه و میریزه وسط زندگیه آدم . تا زمانی هم که حال دلت خوب نباشه مجبوری همونجوری بذاری روی هم تلمبار بمونن و هی از روشون بپری تا بتوی رد شی، آخر سر هم یه روز ناغافل پات تو هوا پیچ بخوره و محکم بخوری زمین و دست و پات بشکنه!
الان تنها دغدغه ام اینه که من بلدم با مشکلاتم کنار بیام و زیرزیرکی جوری که خودشون نفهمن رفع و رجوعشون کنم و بهشون فیصله بدم! ولی، ولی، ولی من تمام این مدت به این خاطر از فعالیت هام دست کشیده بودم که نمی تونستم اطرافیانم رو تحمل کنم، حالا توی هر صنف و هر زمینه ایی!
باید از یه جایی شروع کنم و یاد بگیرم با همه کنار بیام! به قول آقای پدر کسی که عصبانی میشه خودشو برای نادونیه بقیه تنبیه می کنه!( که خودش هم مثل من حساسه! و مثل خوده من جوش میزنه از دست این ملت)
و اگر یه دستگاه برای اندازه گیری حرص خوردن و عصبانی شدن داشتیم مشخص می شد که چقدر بابت بی درایتی بقیه حرص می خورم!
من باید یاد بگیرم که انقدر خودم رو بابت نادونیه بقیه تنبیه نکنم! یکی دو سالی که از راهم دور شدم برام به اندازه کافی بد بوده! شروع دوباره سخته و نمی خوام دیگه از دستش بدم...
من باید خوب باشم، خوب بمونم...


پسته نوشت1:
می گریزم زین دغلکاران دنیا 
می گریزم
"ـمعین ـکرمانشاهی"




.:: پسته شکسته ::.


پسته چهارصد و بیست و چهارم
ن : پسته خانوم ت : دوشنبه 18 بهمن 1395 ز : 12:11 ب.ظ


آقای پدر می گفت از هر دستی بدی از همون دست پس می گیری!
من اما برام سخت بود، به هر حال هر بچه ایی حاضر نمی شه دست از بهترین عروسک هاش بکشه، یا شاید یه پاک کن کوچیک رنگی رنگی! آدم به داشته هاش وابسته میشه، مخصوصا اون داشته رو کس دیگه ایی نداشته باشه!
الان که بزرگ شدم و دیگه کسی برام پاک کن و اسباب بازی نمی خره، دیگه جنس بخشش ها هم فرق میکنه! دیگه خبری از رنگ و لعاب های اون موقع نیست!
فقط کنار هر چیزی یه زرق و برقی نشسته که توی دلم آدم ریشه می گیره و تا حواست نباشه جای پاشو سفت میکنه و هر چقدر هم بخوای از توی دلت درش بیاری سخت و سخت تر میشه!
اونروز که بهم زنگ زد و گفت کمک می کنی من این کارو بکنم، اولش دو دل بودم! بعد هم دل رو زدم به دریا و همه چیز رو بهش یاد دادم، این می تونست یه تهدید بزرگ باشه برای خودم، برای موفقیتم! به بقیه هم که گفتم تعجب کردن و گفتن خودت داری تیشه به ریشه می زنی!
دیروز که از سر بی حوصلگی نشسته بودم توی جلسه و پاهامو تکون میدادم بلکه خواب نره، یهو گفت همایش داریم، همونجا بود که جای خالی زرق و برقی که توی دلم خالی شده بود پر شد! من توی جلسه ایی بودم که هیچ ربطی به من نداشت و هول هولکی و جای کس دیگه ایی رفته بودم!
چقدر ساده بودم که حساب کتاب های خدا رو با حساب کتاب های چرتکه ایی خودم یکی می دونستم و فکر می کردم این مابین یه مهره از دستم در میره و حقی نا حق میشه!!
اما خدا قبل از اون که فکر کنم حساب منو صاف کرد!
به قول آقای پدر از همون دستی که دادم دارم پس می گیرم
اون هم به بهترین وجه....



پسته نوشت1:

تو با منی اما
من از خودم دورم 
چو قطره از دریا
من از تو مهجورم

"ـقیصر ـامین ـپور"




.:: پسته شکسته ::.


پسته چهارصد و بیست و سوم
ن : پسته خانوم ت : جمعه 15 بهمن 1395 ز : 01:01 ب.ظ



داشت از یادم میرفت دوران کودکی، وقتی کارهامون تموم شد و نمازخونه رو تزئین کردیم، زنگ که خورد همشون بدو بدو اومدن پایین، دست دوستاشون محکم توی دستشون بود و دو تایی میرفتن روی صندلی مینشستن و ریز ریز میخندیدن!
یاد خودم افتادم که با ف همیشه خدا پیش هم بودیم و از هم جدا نمی شدیم، جشن تکلیفمون، اردوهامون، کاردستی درست کردن هامون...
انقدر انرژی داشتند و انقدر چهره های دونه دونه شون شور و نشاط داشت که فقط و فقط به احترام مدیر مدرسه و معلما بود که مثل آدم بزرگا سر جام وایساده بودم، و الا دوست داشتم برم کنارشون و مثل اونا از ته دلم بخندم و دست بزنیم و جیغ بکشیم!
با تموم شدن جشن و راهی شدنشون سر کلاس دوباره تنها شدیم و حس خستگی دویید توی تنم!
حالا باز هم چهارشنبه میریم پیششون! همون مدرسه قدیمی، جایی که هشت سال از قشنگ ترین لحظات زندگیمو گذروندم ! جایی که خنده های خودم رو توی گوشه گوشه کلاس ها  و راهروها و حیاطش می بینم
ای کاش لباس های زرشکی ام دوباره تنم میشد! اونوقت دوباره دست ف رو میگرفتم و با ذوق با هم دیگه توی حیاط می دوییدیم و از ته دل می خندیدیم....



پسته نوشت1:
چه کیمیای زری تو، چه رونق قمری تو
"ـمولوی"


.:: پسته شکسته ::.



( تعداد کل صفحات: 30 )

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]


 
 

Powered By mihanblog.com Copyright © by http://peste-khanoom.mihanblog.com
This Themplate  By Theme-Designer.Com