زندگی ضرب زمین در ضربان دل ماست "سهرابـــ"

پسته چهارصد و دوازدهم
ن : پسته خانوم ت : شنبه 2 بهمن 1395 ز : 06:20 ب.ظ



با غم انگیز ترین
حالتِ تهران
چه کنم؟



پسته نوشت:
#پلاسکو




.:: پسته شکسته ::.


مطلب رمز دار : پسته چهارصد و یازدهم
ن : پسته خانوم ت : شنبه 2 بهمن 1395 ز : 06:17 ب.ظ
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


.:: پسته شکسته ::.


چهارصد و دهمین پسته
ن : پسته خانوم ت : جمعه 1 بهمن 1395 ز : 11:13 ق.ظ


و دامن نارنجی و چین چینی دوخت
و به من نداد...



پسته نوشت:
حسود نیستم اما کسی به غیر خودم
غلط می کند که بخواهد رقیب من باشد
"ـامید ـصباغ ـنو"




.:: پسته شکسته ::.


مطلب رمز دار : پسته چهارصد و نهم
ن : پسته خانوم ت : جمعه 1 بهمن 1395 ز : 11:06 ق.ظ
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


.:: پسته شکسته ::.


پسته چهارصد و هشتم
ن : پسته خانوم ت : جمعه 24 دی 1395 ز : 12:38 ب.ظ


پارسال که مرخصی تحصیلی بود برام دیگه از امتحان های دی و خراد و تیر خبری نبود..
الان که دوباره افتادم به درس خوندن و امتاحن دادن دوباره استرس اومده دنبالم! اون حالت های گند گذشته...
حساس شدم، حوصله کسی رو ندارم...
الان تمام تلاشم رو دارم می کنم که خودمو عوض کنم!
که آرامش داشته باشم...
نمی خوام تجربه های تلخ گذشته باز بیاد سراغم...


پسته نوشت1:
کوه باید شد و ماند
"ـحمید ـمصدق"




.:: پسته شکسته ::.


پسته چهارصد و هفتم
ن : پسته خانوم ت : جمعه 24 دی 1395 ز : 12:17 ب.ظ


حافظه گوشیم رو که ارتقا دادم مجبور شدم گوشیم رو فرمت کنم و از اول همه برنامه ها رو نصب کنم، به نظرم اینطوری بهتر بود، و با فرمت شدن گوشیم شماره هام هم از دست رفت.
از گوشی قبلیه اومدم شماره ها رو وارد کنم! چه شماره ها که نبود توش! آدم هایی که یه زمانی برام مهم بودن و الان فقط در حد زنده کردن خاطرات برام ارزش داشتند و تا شماره اون الکتریکیه که قرار بود بیاد مسجد و کارای برقیمون رو انجام بده، و آژانسی که بهش زنگ میزدم بیاد و از مدرسه باهاش میومدیم خونه هم موجود بود :دی
از بین اون همه شماره الان فقط یه تعداد معدودیش توی گوشیم ثبت شده و دیروز که داشتم مخاطب های سروشم رو نگاه میکردم دیدم که یه سریا آخرین تاریخ آنلاین شدنشون برای چند روز و چند هفته پیشه و یه سری از کامنت هام هنوز بی جوابه! مثل اون پیامکی که بهش دادم و هنوزم که هنوزه جواب نداده. خی ممکنه یه آدم نتنداشته باشه ولی این ممکن نیست که یه آدم چند هفته شارژ نداشته باشه!!!
دیروز که با اِلی قدم زنون میرفتیم سمت مترو بحث شد و گفت که تو خیلی حساسی! ولی الان که دقت می کنم می بینم من حساس نیستم بقیه بی خیال اند. این واقعا بی ادبی نیست که یه طومار پیام بنویسی برای کسی بفرستی و طرف جواب نده؟ حالا خوبه پیام رو فرستاده بودم که راهنماییش کنم و پولش دود نشه بره هوا! خوبه کمکش کرده بودم، اون هم به خواست خودشون...
بین اون سربالایی های پیاده رویمون با اِلی به این نتیجه رسیدم برگردم و یه بار دیگه دفترچه تلفنم رو چک کنم! هنوز هم خیلی ها به نظرم بیشتر از کُپُنِشون دارن فضای گوشیم رو اشغال می کنن! حتی افرادی که تا همین دو هفته پیش با هم صمیمی بودیم!
منم که اگه کسی رو از دفتر تلفنم پاک کنم کلا یعنی هیچ ارزشی دیگه برام نداشته! چون شماره الکتریکیه هنوز توی گوشی قدیمیه بود! چون پیش خودم فکر می کنم که شاید باز هم کارش داشته باشم! چون بدی ایی ازش ندیدم و در برابر شل کن سفت کن های من که هی تاریخ اومدنش رو عوض می کردم هیچی نگفت! چون بیشر از کُپُنش نه حرف زد و نه کاری کرد و نه حتی انتظار های الکی داشت!
ولی این جماعتی که به اندازه چند بایت گوشیم رو اشغال کردن نه تنها بیشتر از حد ممکن بی ادب تلقی میشن (کسی که آداب معاشرت بلد نیست بی ادبه دیگه؟!) بلکه در جواب چشمک زدن هات از زمین یه مشت خاک بر میدارن می پاشن تو چشمت!
....


پسته نوشت1:
من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم
"ـسهراب ـسپهری"


.:: پسته شکسته ::.


پسته چهارصد و ششم
ن : پسته خانوم ت : چهارشنبه 22 دی 1395 ز : 02:54 ب.ظ


تموم کابینت های خونه رو زیر و رو میکنم!
نه دلم میاد از لیوان هایی که سرویسه بردارم و نه دلم میاد برم سراغ لیوان های قدیمی! استعداد خوبی توی شکوندن چیزهای حساس دارم! دیگه حوصله ندارم یه لیوان بردارم و تا زمانی که چیزی توش مینوشم هر چند قُلُپ یه بار استرس هم بخورم که نکنه این یکیو مثل اون یکی ها به باد فنا بدم؟
اون لیوان چینیه هم که کادوی روز دانش آموزم بود به گمانم دیگه تکراری شده و شکل و شمایلش هم به درد من نمی خوره! همون به درد دوران راهنماییم میخورد...
منم که فعلا بی کار و بی عار تو خونه میچرخم و کاری به جز درس خوندن ندارم و هر چند ساعت قند خونم میوفته پایین! نیاز مبرمی هم به خوردم چیز میزهای شیرین دارم!
اولین فرصت باید پا شم برم اون مغازهه که یه عالمه لیوان داره یه دونه لیوان بلند و بالا از اونهایی که خونه مامان حاجی اینا بود بگیرم و با خیال راحت انقدر توش دمنوش و کافی میکس و هات چاکلت بخورم که توی رگ هام فستیوال نوشیدنی های گرم برگزار شه!
برم فعلا با همین لیوان چینیه سر کنم تا برم بخرم


پسته نوشت1:
از این دمنوش ها درست کنید!
گل محمدی، دونه به، به و سیب خشک شده، دارچین، بهارنارنج، لیمو عمانی، چای سبز،برگه زردالو
همه اش رو بریزین تو یه قوری و بذارین بیست دقیقه دم بکشه 
:دی


پسته نوشت2:
می خواهمت آنقدر که اندازه ندانم
"ـسیمین ـبهبهانی"



.:: پسته شکسته ::.


پسته چهارصد و پنجم
ن : پسته خانوم ت : دوشنبه 20 دی 1395 ز : 08:49 ب.ظ


هیچ وقت خدا مگر برای مواقع ضروری نه از کسی نظر می پرسه و نه چشمش به دهن این و اونه که فلانی چی گفت؟ فلانی نظرش چیه؟ همیشه خدا زود تصمیمش رو میگیره و توی انتخاب هاش انقدر دست نمی اندازه گردن اینو اون که آآآآآی داد و هوار بیایین کمک! که چی؟ که من قراره یه کاری کنم و انقدر از خودم اختیار و اراده ندارم که هی از اینو اون باید کمک بگیرم، انقدر که اگه کسی نظر نده لنگ در هوا میمونن!
نه، همیشه و همیشه و همیشه نظر خودش مهم بوده که چیزی که میخوام انتخاب کنم یا کاری که قراره انجام بدم قراره حال منو خوب کنه نه ننه قمر شله زرد پز! که هر کاری هم بکنی فردا روز میاد و یه حرفی در میاره براش! حالا هی تو خودتو بکوب زمین و زمان بگو که آقا من این کارو می کنم برای این دلیل!
به هر حال حس استقلال فکری خیلی مهمه که قدیمی ها به نظر من حتی ذره ایی ازش رو ندارن و برای بچه هاشون هم به ارث نذاشتن و نسل های ما هم به طور ژنتیکی این حس توشون هست که چشماشون فقط و فقط به دهن بقیه است که بقیه چی میگن! از این حس ها که زن داداشه و خواهر شوهره و زن محمد آقا بقال و دختر طاووس خانوم چی فکر می کنن پیش خودشون! خب 7میلیار آدم روی کره زمینه و مطمئنا و یقینا همه با ما موافق نیستند، و در نتیجه نمیشه راه افتاد توی کوچه و بازار هی دهن مردم رو چک کرد برای حرف های احتمالی!
طرف از خرید لباس تا ازدواج و درس و شغل تنها ملاکش اینه که بقیه چی میگن! آخه اونموقع که بقیه دارن توی بدبختی های خودشون دست و پا میزنن کسی میاد بهت بگه که الان خوبی؟ الان حال می کنی با خودت و زندگیت؟
نه، نمی گه! دخترک هم از معدود آدم هاییه که این دور و بر در برابر قضاوت بقیه قاطع میگه به درک، بقیه دهنشون همیشه بازه برای حرف درآوردن...
همون شبی که داشتم می کشیدمش کلی رنگ توی جعبه مداد رنگی اول دبستان بود که نشسته بودن کنار هم و از زیر لباشون پچ پچ به راه بود که چرا دمنش فلان رنگه و چرا شالش انقدر بلنده و از اینجور حرفا، که دخترک آروم چشماشو بست! دیگه نه می دیدشون و نه توجهی می کرد به حرفایی که یکی کی بهش می زدند...
درست مثل خودم!


پسته نوشت:

دردا که درین بادیه بسیار دویدیم
در خود برسیدیم و بجایی نرسیدیم

"ـعطار"




.:: پسته شکسته ::.


پسته چهارصد و چهارم
ن : پسته خانوم ت : دوشنبه 20 دی 1395 ز : 08:33 ب.ظ


یه سری چیزها به عنوان قرار و مدار بین آدم ها تنظیم میشه! بدون هیچ امضایی،یا اثر انگشت و شاهدی!
یه سری مسائل که اسمشون میشه "قرار" و هر یک از طرفین با منتفی کردن و نادیده گرفتنش مشمول هیچ غرامت و خسارتی نمیشن و هیچ توبیخی براش وجود نداره!
توی تمام عرم "قرار" های زیادی با آدمهای زندگیم گذاشتم و به طبع هیچ جایی نه کسی سندی تنظیم کرد و نه کسی به عنوان شاهد "قرار" هامون رو دید و شهادت داد و نه کسی به من امضا و اثرانگشت داد! در همه موارد هم "قرار"های خاصی نقض شدن و طرف قرارداد هم بدون هیچ مسئولیتی زد زیر همه چیز!
هیچ کس هم مورد پیگرد قانونی قرار نگرفت و توی هیچ دادگاهی هم حرف من رو جدی نگرفتند و پرونده مختومه شد!
تنها درسم از این "قرار"ها این بود که یاد گرفتم به حرف هیچ احدالناسی اعتماد نکنم و برای کوچکترین "قرار" ها هم با دفترخونه قرار محضری بذارم و ثبت و ضبطش کنم...


پسته نوشت:
طرحی نو دراندازیم
"ـحافظ"



.:: پسته شکسته ::.


پسته چهارصد و سوم
ن : پسته خانوم ت : دوشنبه 20 دی 1395 ز : 08:20 ب.ظ


فردا که تعطیل عمومی اعلام شد امروز صبح از خواب بلند شدم و زنگ زدیم کلینیک و دیدم که بعله! فردا جدی جدی کار انجام نمی دن! حالا من می موندم و یه دندون پانسمان شده تا هفته بعد! هفته بعد هم که کیپ تا کیپ امتحان داشتم...
با سرعت نور شال و کلاه کردم و نصف لباس هامو توی راه پوشیدم که تا قبل ظهر برسم و انقد بدو بدو کردم که فاصله 2 ساعته رو یه ساعت و ربعه طی کردم و رسیدم!
این معطلی همیشگی طبیعی بود و تنها دلخوشیم این بود که بخش کودکان رو به روی بخش ترمیمه و می تونستم بشینم رفتار و اعمال و حرکات بچه ها رو آنالیز کنم. از بچگی میومدم همین کلینیک برای ترمیم و کشیدن دندون هام!
اولین بار آقای پدر به طور منطقی و جدی باهام حرف زد و بعد از یه ذره گریه و زاری دیگه عادت کردم به اون درد آمپول ها! بعد از تموم شدن کار هم بهمون جایزه میدادن! که هنوز اون پاک کن رنگی رنگیه رو دارمش به عنوان یادگاری! بعدش هم که هر ماه این راهو می کوبیدم میرفتم که ارتودنسیهام رو چک کنه و سف و شل کنه پیچ و مهره هاشو!
امروز که از جلوم رد میشد و هی می رفت و میومد یاد خودم افتادم که روسریمو گره میزدم زیر چونه ام و توی دلم رخت می شستن تا برم تو و دندونم رو بی حس کنن...
دست هامو مشت می کردم و چشم هامو می بستم و یه آخ می گفتم! فقط همین! بعد از گوشه چشمام دو تا قطره اشک آروم سر میخورد و یواشکی از زیر روسری میرفت لای موهام...
امروز هم دست هامو مشت کردم و چشمام رو بستم، تنها فرقی که کرده بودم این بود که دیگه اشکم درنیومد و آخ نگفتم. ولی هنوز توی دلم رخت می شستن...


پسته نوشت:
این درد "عمه ام " چیست؟چون هر چه شعر گفتم
معــــــــــــــــشوقه باز فرمود: تنها خورد به آن درد




.:: پسته شکسته ::.


پسته چهارصد و دوم
ن : پسته خانوم ت : شنبه 18 دی 1395 ز : 12:07 ب.ظ



یک بغل حرف
ولی محض
"نگفتن"
دارم...
"ـجواد ـنوروزی"





.:: پسته شکسته ::.


پسته چهارصد و یکم
ن : پسته خانوم ت : شنبه 18 دی 1395 ز : 11:53 ق.ظ


بدم میاد از این فرجه های امتحان که مجبوری بشینی توی خونه و هی توی مساحت اتاقت جا به جا شی و درس بخونی و استرست رو خفه کنی و هر از گاهی با بی حوصلگی به گوشیت نگاه کنی! هنوزم که هنوزه نه کسی باهات کار داره و نه تو کسی رو داری که بخوای باهاش صحبت کنی! مثل گذشته...
بعد توی دلت می گی بهتر، اینطوری میتونی درس بخونی و کسی مزاحمت نمیشه! ولی مطمئنا نمی تونی با این جواب های سر بالا خودتو قانع کنی! کسی که از تنهایی متنفره و وجود اطرافیانش توی زندگیش یه امر ضروریه، اونوقت هیچ کسی رو پیدا نمی کنه که حرفشو بفهمه یا چند لحظه هم که شده از این خط خطی های کتاب بیارتش بیرون و دل به دلش بده و حالشو خوب کنه! مثل گذشته...
دقیقا مثل انتظار کشیدن برای اومدن قطار های مترو میمونه! توی یه سالن بزرگ تک و تنها راه بری و مزاییک ها رو بشماری و پاهاتو ضربدردی بذاری روشون و مساحت کف سالن رو توی ذهنت حساب کنی ولی ولی ولی دائم پیش خودت بگی که اگه کسی کنارت بود میتونستی باهاش حرف بزنی و زل بزنید به چراغ های رنگی سالن که هی رنگ عوض می کنند.
ولی اینکه کی کنارت باشه، این مهمه! هی فکر کنی و فکر کنی و فکر کنی و حتی نتونی یه نفر رو برای این حجم تنها بودنت انتخاب کنی! مثل گذشته...




پسته نوشت:
نشستم چای خوردم ، شعر گفتم، شاملو خواندم
اگر منظورت این ها بود، خوبم... بهترم یعنی...!
"ـمهدی ـفرجی"




.:: پسته شکسته ::.


چهارصدمین پسته
ن : پسته خانوم ت : پنجشنبه 16 دی 1395 ز : 09:36 ب.ظ



چند شبی بود که خواب نداشتم، اسمش توی ذهنم مرور میشد عصبی میشدم، یه شکستگی کوچولو باعث شده بود چند ماه از دندون پزشکی فراری باشم و هی خودمو گول بزنم تا پام باز نشه به اون کلینیک کذایی!
تا اینکه پا گذاشتم روی همه حس های بدم و پا شدم رفتم دندون پزشکی، نه از آمپول میترسم و نه از قیژ قیژ کردن اون دستگاه لعنتی که ازش آب مییاشه تو صورت آدم و روی دندون آدم میشینه و کل استخون جمجمه ات میلرزه و توی سرت انگار دارن گود برداری میکنن، فقط و فقط از معطل شدنش متنفرم، اینکه هر دقیقه برات 100ثانیه میشه و هر ساهت 6000ثانیه!
ترمیم اون دندون که کلا 15دقیقه طول کشید و دندون پزشکه هم صداش در اومده بود که آخه این ترمیم میخواد؟ اگه اذیتت نمی کنه بیخیالش شو...
ولی،ولی،ولی موقعی که عکس انداختم و تشخیص بهم گفت که خانوم دندونتون به عصب رسیده تمام اون 4طبقه کلینیک روی سرم خراب شد با همه دکترهاش و یونیت هاش و دستگاه قیژ قیژی هاش!
آخر سر هم بعد از چند ساعت معطلی کارم تموم شد و بعد از یه عالمه بالا پایین کردن به این نتیجه رسیدن که دندونم سالمه و ریشه دندونم به خاطر این سینوزیت لعنتی خراب شده!
جالبش اینجاست که ریشه دندونم مرده و هیچ دردی نداشتم!!! و جالبتر اینکه همه میگفتن دندونت سالمه و بعد از تست سرما فهمیدن که بعله کاسه ایی زیر نیم کاسه است!
حالا باید تا سه شنبه عین لال ها صحبت کنم و مثل آدمایی که سکته کردن غذا بخورم و شب ها مثل مرده ها بخوابم که مبادا پانسمان این دندونه لعنتی بریزه توی دهنم!
وسط این هیر و ویر امتحانام هی از درد لثه و دندون ژلوفن میخورم  بعدش لیوان لیوان قهوه و کافی میکس و هات چاکلت که این خواب کوفتی دست از سرم برداره و بتونم درس بخونم. و بدتر اینکه بعد هر 4 ساعت به طور کاملا اتوماتیک از خواب و کار و زندگی باید صرف نظر کنم و برم مسکن بخورم! مثل همین دیشب که از دندون درد ساعت دو نصفه شب زدم زیر گریه و تو تاریکی شب کلی به خودم پیچیدم تا دوباره دندون درد لعنتی آروم بگیره و بتونم بخوابم...
متنفرم از هر چی دندون و دندونپزشکیه! 
این روزهام شده درد،درد،درد...


پسته نوشت:
من همان خسته ی بی حوصله ی غم زده ام
آدم بد قلقی که رگ خوابم شعر است
"ـمرجان ـبیگی ـفر"


.:: پسته شکسته ::.


پسته سیصد و نود و نهم
ن : پسته خانوم ت : شنبه 11 دی 1395 ز : 02:07 ب.ظ




این حماقته محظه که کسی فکر کنه همه برخورد های جدی من جدیه! و این مضحکه که کسی فکر کنه همه عصبانیت های من و برخورد هام با بقیه جدیه! همشون مقطعی اند و خیلی هاشون ممکنه سر غرورم باشه، و یا هر چیزی که باعث شه من حرف دلم مشخص نشه!
زود عصبی میشم و زود پشیمون، هیچ وقته خدا نتونستم کسی رو اونطور که باید فراموش کنم و یا اینکه توی دلم از بینش ببرم! مگر دو سه نفری که خنجرشون تا دسته هنوز توی بدنمه :)
این حماقته که منو سنگدل ببینن، و یا حتی خودم اینطور در رابطه با خودم قضاوت کنم، منی که بعد هر حرف و بحثی با اینکه حق با خودمم بوده دلم می گیره و عذاب وجدان تا چند روز دست میندازه دور گردنم و انقدر فشار میده تا کبود شم، اینکه برای دونه دونه آدمهای زندگیم هر روز آرزوی خوب میکنم بلکه حال دلشون خوب باشه، ولی در ظاهر...
این یکی نبودنم بالاخره کار دستم میده! اینکه برای هزارمین بار با یه آهنگ دلم میگیره و میزنم زیر گریه، اینکه هیچ وقت دلم راضی نشد که حرف اصلی رو بزنم و اینکه به کسی می پرم و میگم دست از سرم بردار، مشکلاتت به من چه! بعد از درون براش خورد میشم و انقدر درگیرش میشم که حتی کسی فکرشم نمی تونه بکنه، و هزار جور "اینکه" دیگه...
این اصلا خوب نیست، دخترک دل نازکی توی لباس آدم های سنگدل... 



پسته نوشت1:
هر کجا نامه عشق است نشان من و توست
"ـهوشنگ ـابتهاج"


.:: پسته شکسته ::.


پسته سیصد و نود و هشتم
ن : پسته خانوم ت : شنبه 11 دی 1395 ز : 02:04 ب.ظ



دلقک بودن شغل شریفیست



پسته نوشت:

با توام ای شور، ای دلشوره‌ی شیرین!

"ـقیصر ـامین ـپور"


.:: پسته شکسته ::.



( تعداد کل صفحات: 29 )

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]


 
 

Powered By mihanblog.com Copyright © by http://peste-khanoom.mihanblog.com
This Themplate  By Theme-Designer.Com