زندگی ضرب زمین در ضربان دل ماست "سهرابـــ"

پسته چهارصد و شصت ویکم
ن : پسته خانوم ت : یکشنبه 6 فروردین 1396 ز : 09:30 ب.ظ




تاریخ بی حضور تو یعنی دروغ محض
سال هزار و چند که فرقی نمی کند
"ـامید ـصباغ ـنو"





.:: پسته شکسته ::.


چهارصد و شصتمین پسته
ن : پسته خانوم ت : یکشنبه 6 فروردین 1396 ز : 09:16 ب.ظ


یه سری نشستم روزه و احکام روزه رو خوندم و گواهی پایان دوره مجازی برام صادر شد و برم دادم به استاد و گفت من اینو نمی خوام، باید فلان درسو برداری! باز هم نشستم پای سیستم و هی خوندم و هی خوندم و هی خوندم دیدم که نه، از من چیزی در این رابطه در نمیاد! خودمم بکشم نمی تونم مدرک بگیرم!
دیشب هم همینطوری نشستم پای کامپیوتر و بعد از تلاش های بی نتیجه ایی که توی قبل داشتم با کراهت رفتم سمت سایت و یه طرح درس جدید برداشتم و به طور باور ناکردنی توی سه ساعت و نیم مدرک رو گرفتم! اونم با نمره بالا!
دیشب اگه ساعت 12 و نیم شب نبود مطمئنا از خوشحالی جیغ می زدم و مدرکمو همون موقع چاپ می کردم و میزدم رو برد ساختمون! تا مایه فخر و مباهات خود و خانواده گرامی ام را فراهم آورم! ^_^
به هر حال یه دوره 7 ساعته رو 3 ساعته تموم کردن و اصلا همین تموم کردنش کار حضرت فیل بود که من هم تونستم دیشب انجامش بدم!
خلاصه در اولین فرصت برم پرینت بگیرم و بدم استاد و اون چهارنمره رو بگیرم! 
البته از حق نگذریم اطلاعاتم رفت بالا و مبحثش برام شیرین بود! بر عکس طرح درس قبلیه که مثل خنگ ها به مانیتور نگاه می کردم وبا دهن باز میخوندمش و به خودم فحش می دادم که آخه چطوری من اینو تموم کنم!
به هر حال یه چیزی بود تموم شد و رفت!
از این به بعدش زوری نیست و میتونم خودم هر طرح درسی که دوست دارم بردارم و بخونم! و همه رو از سخنرانی های حاج آقا پناهیان بر میدارم1 که دلبرترین استاده در منظرم:)
برم باز مدرکمو نگاه کنم و توی دلم پودر قند حل کنم...


پسته نوشت1:
ماهی قرمزم و دلخوشیم این شده که
عکس ماه تو بیفتد به تن کاشی ها
"ـعلی ـصفری"


.:: پسته شکسته ::.


پسته چهارصد وپنجاه و نهم
ن : پسته خانوم ت : شنبه 5 فروردین 1396 ز : 07:42 ب.ظ


آخ آخ!
عذاب وجدان مِن باب درس نخوندن!
پاشم! پاشم برم سر درس و مشقم:)


پسته نوشت1:
هوای روی تو دارم
نمی گذارندم
"ـامیر ـهوشنگ ـابتهاج"




.:: پسته شکسته ::.


پسته چهارصد و پنجاه و هشتم
ن : پسته خانوم ت : شنبه 5 فروردین 1396 ز : 07:32 ب.ظ





دلم برای بهار تنگ شده بود، بهار و بارون و بوی خاک و تق تق خوردن قطره ها به پنجره اتاقم!
ظهر بود که دیدم یه صدایی از پشت پنجره میاد، رفتم سریع پنجره رو بستم و چیزی هم معلوم نبود از پشت پنجره، تا نشستم دیدم باز یه صدایی مثل نفس کشیدن میاد، پا شدم و پرده رو زدم کنار و دیدمش! 
جفتمون تعجب کردیم، دست های پنبه ایش رو توی هم گره کرد و داشت به گمونم فکر می کرد که چی بگه، که من پریدم تو افکارش و گفتم، ببخشید شما با این قد و قواره، پشت پنجره اتاق من چی کار می کنید؟ البته پشت که نه، الان دقیقا توی اتاق منی! راه نرو، نرو سمت دیوار، میزنی خیس میکنی دیوارو، همین جا وایسا، این روغنیه، ضد آبه! 
چشمامش رو بست و باز کرد و با صدای ریز بچگونه گفت:
ببخشید، من، من، من انقدر باریدم که کوچیک شدم، بعد سبک شدم و توی هوا سر خوردم و اومدم اینجا، من باید جاهای سرد باشم، تو کوچه شما هم فقط شیشه اتاق تو سرد بود، دیدم لای پنجره بازه اومدم تو! ببخشید! الان هم اگه پنجره رو باز کنی میرم!
کیلو کیلو قند توی دلم آب شد با حرف زدنش و وقتی ساکت میشد چشم و دهنش بین بدن پنبه اییش گم میشد!
گفتم اشکال که نداره اینجا باشی، ولی خب یه سری اتمام حجت هایی هست که به گمونم باید بهت بگم! اول اینکه هر ووت دلت خواست و هر جا که خواستی نباید بباری! دوم اینکه بی اجازه جایی نمیری! سوم اینکه..ه راستی یه سوال داشتم! چرا انقدر کوچیک شدی؟
دهن پنبه ایش رو باز کرد و گفت: من از اول هم کوچیک بودم، ولی خب دلم از دست دوستام گرفته بود، زدم زیر گریه! واسه همین کوچیک شدم! 
بعد یه ذره بغض کرد و گفت: من داره مور مورم میشه! میتونم ببارم؟ منم که تازه شیشه و پنجره رو خشک کرده بودم رفتم سریع گلدونمو آوردم و گفتم هر جور راحتی! اگه دلت میخواد اینجا ببار! اینا هم به یه نون و نوایی برسن! اتاق منم خیس آب نشه!
خلاصه یه ذره آبغوره گرفت و دلم نیومد رفتم قلقلکش دادم که یهو صدای خنده اش بلند شد....


پسته نوشت1:
که خلاص بی تو بند است و حیات بی تو زندان
"ـسعدی"




.:: پسته شکسته ::.


پسته چهارصد و پنجاه و هفتم
ن : پسته خانوم ت : شنبه 5 فروردین 1396 ز : 07:22 ب.ظ



لنز دوربین چرب شده بود و چند باری دوربین رو برگردوندم سمت خودم بلکه بتونم پاکش کنم و دیدم که ای داد بی داد، نیاز به تمیز کردن های اساسی خودم داره و شرایطم جوری بود که نه حوصله داشتم و نه وسایل لازم که لنزم رو تمیز کاری کنم و دیگه بیخیال شدم و دوربین رو گرفتم سمتشون.
و البته بین فوکوس کردن هام و درگیری هام با تنظیم نور صداشون میومد و اگه فیلم میگرفتم نق نق هاشون به طور کاملا واضح می افتاد توی فیلم، اصلا برای علاقه ام به رنگ گلبرگ هاش بود که روی پاهام نشستم و خودمو رسوندم بهش روی زمین و دلم مثل همیشه نیومد که دستمو بکشم سمتش و تصاحبش کنم و فقط راضی شدم ازش چند تایی عکس بگیرم.
این ما بین خودمو کاملا حواس پرت نشون دادم و با هیجان گوش دادم به پچ پچ هاشون و ریز ریز خندیدم.
" بیا بعد یه زمستون دوباره یکی اومد از ما عکس بندازه، خانوم خانوما ساقه اش رو کج کرد سمت من، بعد از این سوز و سرما اومدیم از خاک بیرون، دوباره روز از نو و روزی از نو، نشد من یه کاری کنم و تو توش رد گلبرگ هات رو نذاری، اصن منو دید چشماش برق زد اومد پایین، به گمونم این مال اینجا نباشه، ما که زیادیم این دور و بر، البته گفته باشم ما چون تو منطقه حفاظت شده اییم کسی خیلی نمی بینتمون، البته که اگه همه میومدن دیدن و تماشا من از همه بهتر تو چشم میومدم، این بنده خدا هم مثل اینکه گل و گیاه خیلی ندیده، هی فرت و فرت از ماها عکس میندازه، چی داشتم می گفتم؟ آها، قضیه فضولی های جنابعالی بود که ساقه ات رو همیشه کج میکنی تو بند و بساط من، انقدر اومدی جلو دوربینش که فکر کنم پشیمون شد، حداقل یه عکس هم نگرفت ازم، من تا کی باید بهار میاد از دستت حرص بخورم، تا میام چهار تا چیز یادت بردم، زمستون و پاییز سر میرسه باید زار و زندگیمو جمع کنم برم، اِ فکر کنم میخواد عکس بندازه، وای وای من گلبرگ هام آماده نیست، مگه تو حواس میذاری واسه من، یه ذره برو اونور بذار منم خوب بیفتم، ای بابا می گم برو اونور، نه اینکه بچسب به من..."
انقدر غر غر و نق نق می کرد که تا شب هم صبر میکردم تا آماده شه، نمی شد. دلم هم نیومد دست رد به سینه گل آبیه بزنم، با اینکه ارغوانیه دل از دلم برده بود، ولی خب صبر و تحمل آبیه هم  قابل ستایش بود که داشت تحمل میکردش، کاری نمی تونست بکنه، نه پا داشت و نه توانش رو که ریشه هاش رو جمع کنه بره پیش گل زرد ها و از غرغر های این خانوم خلاصی پیدا کنه، و نه من می تونستم جا به جاش کنم! و اگه من یکی جاش بودم تا الان گلبرگ هام پلاسیده می شد از دست غرغر هاش!
خلاصه آخر سر هم لب ورچیده افتاد تو عکس و کاملا مشهوده که پشت چشم واسه این بنده خدا نازک کرده...



پسته نوشت1:
از غم خبری نبود اگر عشق نبود
دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود
"ـقیصر ـامین ـپور"




.:: پسته شکسته ::.


پسته چهارصد و پنجاه و ششم
ن : پسته خانوم ت : یکشنبه 29 اسفند 1395 ز : 12:07 ب.ظ
0



یه سری از آدمها نه باید نقش پر رنگی توی زندگیت بازی کنند و نه باید کار مهمی برات کرده باشند!
برای همیشه گوشه دلت هستند و فقط برات خاطره های خوب می سازن، برعکس افرادی که اگه خودتم نخواهی به یادت میان و ذهنت رو بهم میریزند.
این آدمی که مثل پرتقال شیرینه و تنها یادگاری خوب من از دوران دبیرستانه که هنوزم که هنوزه با هم ارتباط پیامکی داریم و اونروز که توی مترو دیدمش و مثل همیشه دست هام رو گرفت برگشتم به دوران دبیرستان و انقدر ذوق زده شدم و جیغ جیغ کردم که دیگه لب هام ناتوان شدن از شیک و مجلسی بودن و لبخند های بزرگ زدم و چشم هام پر از اشک شد!
همین چند وقت پیش بود که پیام تبریک بهش دادم و جواب که داد دلم آروم گرفت، از اینکه هنوز منو یادشه و هنوز هم می تونم به این جماعت اطمینان داشته باشم!
همین ترم پیش بود که میخواستم بهش پیام بدم و مثل موقع دبیرستانم استرسم رو کم کنه!
آخه با اینکه دوستای صمیمی تر از اون داشتم ولی هیچ وقت ته دلمو نلرزوند شب امتحانی!
بعد از امتحان ها فهمیدم که همه حرفاش دروغ بوده، برای اینکه من آروم شم! همیشه میگفت من هیچی نخوندم، نگران نباش! خیلی خوب خوندی، همینجوری ادامه بده!
بعد که خودش ایران قبول شد، فهمیدم به اندازه کافی تلاشش رو کرده و برعکس بقیه داغ رو دلم نذاشت شب امتحانی!
خلاصه چقدر اذیتش کردم و چقدر استرس هامو باهاش تقسیم کردم، و چقدر با مهربونی جوابمو داد
خدایا ممنونم که این آدمها رو آفریدی!




پسته نوشت1:
عقل را در پا فکندم چون به فرمانت نبود
"خاقانی"



.:: پسته شکسته ::.


پسته چهارصد و پنجاه و پنجم
ن : پسته خانوم ت : یکشنبه 29 اسفند 1395 ز : 12:03 ب.ظ


آخ دختر یادم داشت می رفت!
دیروز چقدر اذیتم کردند! چقدر حرص خوردم، چقدر گریه کردم...
خب چرا عاقل کند کاری؟
باید به حسابشون برسم!
و مطمئنا دل چرکین ازشون میرم تو سال جدید! حالا خودشونو شرحه شرحه کنن. 
از اول به کسی خنجر نزنید که بعدش بخواهید بخیه کنید.
مسلما جاش میمونه!


پسته نوشت1:
یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت
"ـافشین ـیداللهی"


.:: پسته شکسته ::.


پسته چهارصد و پنجاه و چهارم
ن : پسته خانوم ت : شنبه 28 اسفند 1395 ز : 06:43 ب.ظ



خودم هم باورم نمیشه که تقریبا همه کارهای عملی و کنفرانس هام تموم شده و من فقط باید درس بخونم! دیشب همینجوری نشستم پای کامپیوترم و گفتم ببینم اصلا باید چی ارائه کنم! بعد توی چند ساعت 30 صفحه پاور آماده کردم!
امیدوارم استاد زودتر جواب ایمیلم رو بده و اگه پاورم از نظرش مقبوله بشینم بخونمش و روش تسلط پیدا کنم! چون اصلا دوست ندارم مثل بقیه که نه تسلط داشتن و نه پاورشون خوب بود نصف وقت کلاس رو سرم غر بزنه که خانوم چرا اله؟ چرا بله؟ چرا جیمبله؟
و تنفر ذاتیه من مِن باب غرغر کردن، اون هم از نوع مردانه اش باعث میشه یا سر کلاس یه چیزی بارش کنم یا بشینم بزنم زیر گریه!:)
کارهام مِن باب پاچه خواری در زبان انگلیسی همه انجام شد! البته بقیه این اسم رو روش می ذارن و من فقط دارم تمرین بیشتر می کنم!  اینکه کتاب داستان میگیرم و ترجه می کنم و خلاصه می کنم، همه تمرین بیشتر برای اینه که من مهارتم توی ترجمه و نوشتن به زبان انگلیسی بیشتر شه! و البته حل ورک بوک و خوندن درس هایی که قراره بعد عید تدریس شه!
پاور پوینت های روان رو هم کامل کردم و ایمیل کردم برای استاد! که اگر استایل جذابش نبود نه تنها براش انجام نمی دادم بلکه حالش رو از دم میگرفتم! ولی خب انقدر عشقه که حاظرم کارهای بقیه بچه ها رو هم من براش انجام بدم! :)
فقط مونده کلاس آنلاین نهاد رهبری، که اونم حس و حالش نیست و انقدر از استادش بدم میاد که نمی خوام طرف درس و کتابش برم:/
الان هم فقط باید برم دفتر و دستک ام رو از کف اتاق جمع کنم و مرتب بذارم سر جاشون! 
و البته، وسایل های مورد نیاز برای چند روز مسافرت به خانه شمالی عمو جان! 
قرار شد که فردا صبح راه بیوفتیم و برای سال تحویل خانوادگی جمع باشیم ساری و اونجا سال رو تحویل کنیم! و حالا من از الان استرس دارم که چی ببرم و چی جا نمونه! برعکس خواهر خانومی من مثل پیرزن ها هی میرم و میام و وسایل هامو جمع می کنم و میچینم جای مخصوصشون که همه چی درست و سر جاش باشه!
و البته پیدا کردن یه راه برای سرگرم کردن آ با کلاه، که توی این چند روز کمتر من و خواهر خانومی رو " خاله مهربونا" خطاب کنه و بذاره ما هم کمی از دنیای خاله بازی فاصله بگیریم :|
به هر حال هر چیزی، حتی در صورت خاله مهربونه بودن حد و حدودی داره، و یه مقدار شکنجه آور میشه که آدم ساعتها بخواد خاله بازی کنه...
آخ دیدی داشت یادم میرفت؟ همین چند دقیقه پیش زنگ رو زدن و ناباورانه دیدم پستچیه! برعکس نوشته های نچسب چیستا یثربی پستچی ما یه آقای مو جوگندمیه که با دیدنش قند تو دلم آب میشه، نه برای خودش بلکه برای گرفتن مرسوله پستیم! 
الان هم برم چیز میز هایی که برای کادو دادن سفارش دادم کادو کنم و بذارم یه گوشه! 
پاشم، پاشم، برم زندگیمو سر و سامون بدم، آماده شم برای فردا:)



پسته نوشت1:
عیدتون پیشاپیش مبارک


پسته نوشت2:
چند روزی نت ندارم! لطفا درخواست های بیجا نفرمایید
:)


پسته نوشت3:
از عشق بگو که عشق دام است
"ـمولوی"



.:: پسته شکسته ::.


پسته چهارصد و پنجاه و سوم
ن : پسته خانوم ت : شنبه 28 اسفند 1395 ز : 04:37 ب.ظ




هیس!
دختر ها فریاد نمی زنند....


.:: پسته شکسته ::.


پسته چهارصد و پنجاه و دوم
ن : پسته خانوم ت : پنجشنبه 26 اسفند 1395 ز : 07:51 ب.ظ


یک پروفسور که خدای کامپیوتره چرا باید روپوش سفید بپوشه؟
من هنوز درک نمی کنم که روپوش چه ربطی به کامپیوتر داره!
مگه کامپیوتر ها هم خون دارن؟ 



پسته نوشت1:
استایل های خاص




.:: پسته شکسته ::.


پسته چهارصد و پنجاه و یکم
ن : پسته خانوم ت : پنجشنبه 26 اسفند 1395 ز : 07:19 ب.ظ
میشینم کل ماجرا رو براش تعریف میکنم، گوش میده، ساکته ساکت، هر از گاهی میزنه زیر خنده و میگه خوب، بقیه اش، باز هم‌میگم، از همه چیز، از همه کس، انگار بغض و غمباد و خستگی های ذهنیم یه باره از گلو‌لبریز میشه و من تند تند در قالب کلمه پسشون میدم، خاطرات تهوع آوری که چندین سال از بهترین روزهام رو تصاحب کرد و حالا هم دستشو‌گذاشته جلوی گلوم و نمیذاره نفس بکشم!
اگر بیشتر از این توی دلم میموند مطمئنا منم مثل دستای سردش، سیاه و کبود میشدم و انقدر توی افکارم دست و پا میزدم که سرد و بی روح شم
گوش میده
نه قضاوت میکنه، نه سرزنش
به دوست داشتن های احمقانه ام میخنده و درکم میکنه، چیزی که بیشتر از همه بهش نیاز داشتم، بهش میگم من از همه چیز میگذرم ولی سال آخر! اون آخرین سال ر.و فقط ادامه دادم که ببینم چقدر منو احمق فرض میکنه! دوستی که اینهمه بهش بها داده بودم...
برای خودمم عجیبه که مثل من توی رابطه برقرار کردن با دیگران انقدر محتاطانه عمل میکنه! 
غذاش که تموم میشه، حرف های منم به انتها میرسه، انقدر حس منفی بهم میرسه از گفتنشون که بی میل میشم و غذام رو نصفه نیمه جمع میکنم. 
احساس میکنم سبک شدم، خالیه خالی!
شنونده های خوبه زندگیه من همیشه مرداد ماهی بودند، مثل اِلی!
وسایلامونو جمع میکنیم که بریم سمت مترو، حرف آخر رو بهم میزنه، باز هم آروم نمیشم
خودم معترف میشم که از خصوصیات گندمه که نمیتونم خاطرات بد رو فراموش کنم.
میخنده، بهم میگه حالا میخوای چی کار کنی؟
منم میخندم
فکرهای خاضی توی ذهنمه...




پسته نوشت1:
رها رها رها من
"ـسیمین بهبهانی"




.:: پسته شکسته ::.


چهارصد و پنجاهمین پسته
ن : پسته خانوم ت : پنجشنبه 26 اسفند 1395 ز : 07:13 ب.ظ



خیلی از کارها انجام شده و فعلا و تقریبا مونده کارهای دانشگاه، که یه جورایی بی شباهت به پیک نوروزی نیست، و من باید هر روز بشینم درس بخونم، که البته برام لذت بخشه، ولی خب استرس زا هم هست.
دختر همه بعد از عید میان ترم گذاشتن و اصلا این عذاب آوره که من فقط چهاردهم کلاس دارم و به خاطر یه روز باید برم. وقتی استاد توی روت میگه میخوای بیا میخوای نیا ولی جایگاهت رو توی ذهن من از دست میدی و میشی مثل دیوار یعنی چی؟
مطمئنا مهم نیست که من جایگاهم در نظر استاد و شش میلیارد و نهصد و نود و نه هزار و نهصد و نود نه نفر بقیه کره زمین چیه!
ولی خب موقعیت من برای خود من مهمه!
و حالا باید استرس اون روز چهاردهم تو جونم باشه و امتحانای بعد از عید.
دختر یادش بخیر دوران دبیرستان، چقد آرامش نداشتیم، چقدر اون مدرسه کوفتی اذیتمون کرد، چقدر تو عید استرس کشیدم از دست این قلم چی لعنتی با این طرح های مزخرفش! و آزمون های 7 فروردین که بعد از سالها هنوزم از ذهنم نمیره!
اون پشتیبان های داغونش که طرف فلان رشته رو خونده میخواد به من مشاوره بده که فلان رشته تاپ رو بخونم، و من ادب رو رعایت میکردم و جلوی خودم رو میگرفتم که در برابر غرغرهاش بهم که میگفت چرا درس نمی خونی، بهش نمی گفتم خودت چرا این رشته رو قبول شدی؟ خب درس نخوندی دیگه! رطب خورده کی منع رطب کند؟
بیخیال دختر، دیگه اون روزهای گند گذشته و من دیگه استرس ندارم از پنجشنبه ها و زنگ زدن ها و تخریب شدن جلوی بقیه که چرا درس نخوندی؟ دیگه گذشته بازخواست های غیر منطقی بقیه!
فشار های روانی، گریه های زیاد، عصبی بودن ها، مریض شدن ها، احساس به آخر خط رسیدن ها، خیلی وقته تموم شده، ولی من گاهی توی خواب هم اذیت میشم.
الان حماقته که توی آرامش خودم رو طوفانی کنم،
باید با انرژی از زندگیم لذت ببرم، اون روزهای خوبی که ف.گاف.شین.دال پشت تلفن های روزانمون بهم میگفت حالا رسیده و هر‌جفتمون میتونیم بی دغدغه بخندیم....
این بهتری فرصت است برای زندگی کردن! از ته دل ازش لذت بردن و به بهترین نحو مزه مزه کردنش
دیگه زمان اون روزها سر اومده که توی یه تونل عمیق و تاریک کورمال کورمال پیش می رفتم...



پسته نوشت1:
هر چه تبر زدی مرا زخم نشد
جوانه شد
"ـایرج ـجنتی ـعطایی"




.:: پسته شکسته ::.


پسته چهارصد و چهل و نهم
ن : پسته خانوم ت : پنجشنبه 26 اسفند 1395 ز : 07:10 ب.ظ



تقریبا هدیه ها رو گفتم .
کل مغازه های عروسک فروشی و سیسمونی رو گذاشتم زیر پا و دقیقا همون چیزی که من میخواستم کمیاب شد و شد آب جاودانگی!
و دیگه داشتم شک میکردم که گذاشته باشنش توی شیشه عمر و افتاده باشه دست دیو و من باید برای بدست آوردنش میرفتم نوک قله دماوند و ریاضت و سختی میکشیدم توی راه،
ولی همینجوری رفتم توی مغازه کوچیکه که کنار خیابونه و آقاهه که داشت میگفت کفش هایی که پوشیده مال دومادیشه و گفت که ۱۳۵ خریده و پیرمرد به به و چه چه اش راه افتاده بود، حرفشونو قطع کردم و گفتم آقا از این اسباب بازیا میخواستم شما دارید و وقتی گفت بله، میخواستم شاباش درآرم بدم بهش و از خوشحالی جیغ بزنم و کِل بکشم برای تازه دوماد!!
تا حالا هر جا میرفتی از اینا بود و من که نیازمندش شدم دَق گم و گور شد!
خلاصه خریدم و خوشان خوشان رفتم دنبال بقیه کارهام! مثل خریدن یه سه چرخه فلزی برای مادر خانومی که بذاره جلوی آینه و انتخاب گل های کاغذی رنگی رنگی! که اگر حوصله ام گرفت حتما از شاهکارم عکس میندازم و میذارم تو وبلاگ!
دوست دارم این غافل گیر کردن ها رو، مخصوصا که خرید کردن برای آقایون از بریدن چوب درخت با چاقو میوه خوری سخت تره و تنها تنوع هدیه گرفتنشون رنگ لباسه، 
ولی خب مطمئنم که آقای پدر این هدیه کوچیک منو ببینه مسلما خوشحال میشه
پیشاپیش عیدشون مبارک...




پسته نوشت1:
دریاب که نقشی ماند از طرح وجود من
"ـسعدی"




.:: پسته شکسته ::.


پسته چهارصد و چهل و هشتم
ن : پسته خانوم ت : پنجشنبه 26 اسفند 1395 ز : 06:58 ب.ظ


استاد به ما گفت برید خونه و هیچ کدومتون نیایین سر کلاس که منم برم خونه!
ما بهم اعتماد کردیم، 
ولی فرداش که گفتن همه تون رو حذف میکنیم، فهمیدیم که یه طرف قضیه گندش دراومده و اون عالیجنابه گلابی شکل رفته آموزش گفته اینا نیومدن!
وای به روزش اگه بعد عید ببینمش
:)


پسته نوشت1:
در کنار دوستان از بس که دیدم نامرادی
درگر از هر سایه چون آهوی صحرا می گریزم


.:: پسته شکسته ::.


پسته چهارصد و چهل و هفتم
ن : پسته خانوم ت : جمعه 20 اسفند 1395 ز : 01:27 ب.ظ


دختر چقدر کار ریخته بود سر من!
خونه تکونی تموم میشه ولی همه کارهای من تمام و کمال میمونه! کی وقت میکنه وسط شیشه پاک کردن و بشور و بساب و شیرینی پختن برای عید درس بخونه؟
باید از شنبه شروع کنم به خوندن!
اصلا اومدیم و فرض محال من برآورده شد و دل رو زدیم به دریا! کی میتونه تو مسافرت درس بخونه؟
چقدر کار دارم! چقد چیز میز باید برای خودم درست کنم، همش مونده!
کادوهای عید رو کی بخرم؟
کی حال داره بره انقلاب؟
اصلا با ف.گاف.شین.دال ممکنه برم! 
ای لعنت به این بیرون رفتنه، که هنوزم که هنوزه جور نشد ما بریم باغ نگارستان حال و هوا عوض کنیم! اصلا چهارشنبه قرار میذارم یا با الی یا با ف.گاف.شین.دال بریم باغ نگارستان! بعدش هم بریم خرید کادوهای عید!
واسه خواهر خانومی چی برخم؟ مادر خانومی!
ا ی بابا! چند نفر به یه نفر! تازه میخواستم برم پیش استاد بگم ما هم معرفی کن به کانون برای کسب تجربه! 
یارو رو تو ده راه نمیدادن سراغ خونه کدخدا رو میگرفت!
چقدر من غر میزنم، اصلا اینا که غر نیست
درد دله
این کیبورد لعنتی هم به شدت مزخرفه، دیگه بمیرم هم به کسی نمی سپارم برام کیبورد بگیره،
خب برادر من ، من گفتم جنس ایرانی میخوام، ورداشته جنس خارجی تحویل زنش داده، بعد هم گفته به آبجی بگو فک کن ایرانیه! خب بخوره تو سرت، من شل نبودم خودم میخریم! 
جنس خارجی میخواستم بخرم از این بهترهاش بود! سر کوچه هم داشت، یه سوت میزدم می اورد برام!
-__-

جای"گ" و "ک" کیبورد هم فرق میکنه همش اشتباه تایپ میکنم! تا زمانی که بهش عادت کنم! حالا خوبه "پ" همون جاییه که باید باشه!
یه سری هم برم دایا برگ یه سری خنزر پنزر سفارش بدم!
اصلا برم پارچه بخرم خواهر خانومیه دامن بدوزه! چقدر خرید ریزه میزه دارم خدااا!
اوه اوه باید دوره مجازی هم بگذرونم تو هفته آینده بره پی کارش! کنفرانس حاجی هم آماده کنم1 خیالم تخت خواب فنری بشه!
اصلا خدایا منو کولا کن. بگیرم بخوابم. نهایت دغدغه ام اینه که هر 18 ساعت از خواب بلند شم یه اکالیپتوس تا کنم بذارم گوشه لپم و ریز ریز بخورمش...
^_^


پسته نوشت1:
همیشه اون متفاوت بودن آدمهاست که
باعث قشنگ تر شدنشون میشه


.:: پسته شکسته ::.



( تعداد کل صفحات: 32 )

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]


 
 

Powered By mihanblog.com Copyright © by http://peste-khanoom.mihanblog.com
This Themplate  By Theme-Designer.Com