پستهــــــــــــ... خانومـــــ.......ــــ

زندگی ضرب زمین در ضربان دل ماست "سهرابـــ"

درباره من
پسم الله الرحمن الرحیم
وَإِن یَكَادُ الَّذِینَ كَفَرُ‌وا لَیُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِ‌هِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ‌ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ ﴿*﴾ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ‌ لِّلْعَالَمِینَ
.
.
.
اینجا پسته خانوم از روزمرگی هایش مینویسد
تا یادش نرود گذشته را....
نویسندگان
نویسنده : پسته خانوم
تاریخ : جمعه 2 تیر 1396 01:23 ق.ظ
زیر پنجره اتاقم و مثل همیشه از لای پنجره ی باز علاوه بر هوای خنک صدای رفت و آمد ها هم میاد!
کاش ماشینی که پشت پنجره بود برعکس ماشین همسایه که جون میکنه پارک کنه و پدر خودش و مارو سر یه پارک کردن در میاره، بیشتر پشت پنجره می موند، آهنگ هایی که پلی می کرد به دلم می نشیت و کاش میتونستم بیشتر گوش بدم، و مطمئنا میترسید یکی از پشت پنجره ظاهر شه و بگه آقا بیشترش کن بذار فیض ببریم و مطمئن ترم که اگه کار نداشت میموند و گازشو نمیگرفت بره!
این چند شبه فقط محسن یگانه پلی کردم و چشمامو بستم و فکر کردم.
 فکر و فکر و فکر....




پسته نوشت1:
سخت بالا بروی،ساده بیایی پایین
قصه ی تلخ مرا سرسره ها میفهمند
”کاظم بهمنی“


نویسنده : پسته خانوم
تاریخ : پنجشنبه 1 تیر 1396 06:24 ب.ظ
به قول پرستو "در عجبم از مرام این مردم پست!"



پسته نوشت1:
گفتمش دم به دم آزار دل زار مکن
"ـمحتشم ـکاشانی"


نویسنده : پسته خانوم
تاریخ : پنجشنبه 1 تیر 1396 04:21 ب.ظ
خادم مسجده، سادات است، به واسطه دوستی با دخترش با خودش هم دوست شدیم و انگار نه انگار از ما بیست- سی سال بزرگتره، عین دوست های صمیمی دائم با هم در تماسیم، انقدر هوای هم رو داریم، یاد دوران راهنمایی می افتم که خرابکاری می کردیم و من رو همیشه به واسطه ظاهر مثبت و شاگرد اولیم میبردن دفتر که پسته، تو بچه خوبی هستی، بگو کار کی بوده، منم خودمو از تک و تا نمی انداختم و چشم تو چشم مدیر اعصاب خورد کنمون می گفتم: من نمی دونم، میدونستم هم نمی گفتم، چون دوستام رو نمی فروشم!
بعد روحشونم خبردار نبود پای ثابت همه خرابکاریها خوده منم!
هر موقع حالم بده یا مریضم میرم خونشون، یه چایی و خرما می خورم، به خونه نرسیده حالم خوب میشه، گفتم که ساداته، دلش پاکه، ساده اس، نونش حلاله...
خرما رو با گردو و پودر نارگیل له می کنه، قل قلی می کنه و میذاره یخچال، میریم خونشون میگه پسته برو از یخچال خرما بیار! اونموق عاست که مثل بچه های 5 ساله قند تو دلم آب میشه، عاشق مزه ی خرماهاشم، خودم هر کاری میکنم نمی تونم مثل سید خانم در بیارم!
خرماهای مونده تو یحچال رو میکوبم و توش گلاب میریزم، قل قلی می کنم و توی پودر نارگیل و گل و کنجد غلت میدم و میذارم کنار فنجون چایی!
این سری باید یه جعبه خرما ببرم و با هم درست کنیم، باز هم خرماها مزه همیشگی رو ندارن...





پسته نوشت1:
زلف آن است که بی شانه دل از جا ببرد
"ـشهریار"




نویسنده : پسته خانوم
تاریخ : پنجشنبه 1 تیر 1396 04:08 ب.ظ
دختر در عرض یک ساعت تقریبا کل منابع رو در آوردم و چکیده اش رو توی ورد ریختم و یه سری مقاله دانلود کردم ، حالا باید بریزم توی گوشی و بشینم سرش بخونم و بخونم و بخونم، بعد یاددداشت برداری کنم و تایپ و مرتب کردن و فهرست چینی و در آخر هم بفرستم برای استاد.
باید بشینم درسا رو هم جلو جلو بخونم نا سلامتی یه هفته دیگه آف ام و از هفته بعدش امتحان دارم! امشب هم که مهمون داریم ومن بیشتر از گذشته دارم گارد می گیرم از اطرافیانم، بدم میاد طرفم مدلش به مدل من نخورهف بره روی مخم، از مهمونی شب برای من ظرف شستن و ببر و بیارش می مونه، میگم مدلش به من نمی خوره منظورم اینه که من ساکت یه گوشه می شینم کاری به کار کسی ندارم، نه سیخ تو دل و جیگرش می کنم نه تیکه متلک میندازم، حرف میزنم ولی کسی رو با زبونم زخم نمی زنم، بعد طرف میاد با زبونش زخم میزنه به من و خواهری، خط قرمز منم خواهر خانومیه، کسی چپ نگاهش کنه تا چشماش رو در نیارم ولش نمی کنم! 
خونشون بودیم یه تیکه انداخت، احترام بزرگتر بودنش رو نگه داشتم، الان متاسفانه می بینم طرفم شعور نداره،احترام رو ازش می گیرم :)
بیخیال، خواهر خانومی فردا شاید به بچه های پایگاه افطار بده، عصری پاشم برم ، پرینت هام رو بگیرم و هماهنگی لازم رو برای شام فردا بکنم با یه فست فودی، از بس بچه ها کچلش کردن که باید بهمون پیتزا بدی!
یه سری خنزر پنزر هم برای خودم میخوام، بخرم وبرگردم تا قبل مهمونها!
فردا هم بشینم سر پروژه فلسفه و مابینش هم یه نوک بزنم به درس های دیگه!
آخ، شنبه یادم باشه برم برای میز کوچیکه شیشه بخرم. 
خوبه، خوبه!
داره سرم شلوغ میشه، :)
ماه رمضون تموم شه یه ناهار درست و درمون درست کنم، بعد از درس خوندن و درگیری های پروژه بخورم، کیفور شم...




پسته نوشت1:
جان من و جان تو را هر دو بهم دوخت قضا
"ـمولانا"


نویسنده : پسته خانوم
تاریخ : چهارشنبه 31 خرداد 1396 08:16 ب.ظ
گاهی که قضاوتشون می کنم به خودم نهیب می زنم که پسته، اگه چشم خانواده ات به خودت بود و هیچ راهی برای امرار معاش نداشتی و به عنوان مرد یه خانواده نمی تونستی تو چشمای خانواده ات نگاه کنی؛ وجدانا خودت دست به همین کار نمیزدی؟
بعد به خودم میگم: مگه تو مهم نیست برات نونی که از گلوی زن و بچه ات میره پایین حلال باشه؟ خب کار کردن جایی که ممنوعه یعنی نادیده گرفتن اون حلال و حرومه! حالا فکر کن بری تو واگن خانومها تنت بخوره به تنشون، آرامششون رو بهم بریزی، اصلا سرتا پا ممنوعه، این یعنی چی؟
یعنی چشم بستن روی انسانیت؟ یعنی بی اهمیتی به اون نونه؟یعنی نا دیده گرفتم حریم بقیه؟
بعد که می بینم این روشنفکرای عزیز هیچی به این آقایون نمی گن و آخرش میگن: طرف مجبوره، بره دزدی کنه؟ دوست دارم گِل بگیرم به افکارشون، بابا مترو وسیله نقلیه است، نه دوشنبه بازار؛ این اولین خلاف!
به نظرتون توی کشورهای پیشرفته چرا واگن های جدا برای خانومها گذاشتن؟ چون مردهاشون از بس رله بودن عادت کردن؟ یا وحشی تر شدن؟ یا مثلا دینشون اجازه نمیده بهشون که با آقایون توی یه واگن باشن؟
بعد اینهمه سنگ برمیدارید می زنید به قفسه سینه تون، اینهمه گریبان چاک می کنید که اونور مردم با فرهنگن، اونور اله اونور بِله! یه بار به خودتون بیایین ببینید خاک کشور فرهنگ نمیاره، این مردمن که با فرهنگن!
شما که معتقدی هیچ کس حق تعدی به حقوق شهروندی و حریم شخصیتون رو نداره، چرا دهن مبارک رو باز نمی کنید و اعتراض کنید و بدتر حمایت می کنید؟
دیگه از دیدن اینهمه تناقض تهوع می گیرم و میخوام بالا بیارم روی هر چی روشنفکر نماست....



پسته نوشت1:
که رستگاری جاوید در کم آزاری ست
"ـحافظ"



نویسنده : پسته خانوم
تاریخ : چهارشنبه 31 خرداد 1396 08:06 ب.ظ
یه مدت بود دست و دلم به کار نمی رفت، نه که نخوام ها، نه! از بس کار روی سرم ریخته بود یا داشتم کار می کردم یا داشتم از خستگی استراحت می کردم.
شبهای احیا که مثل همیشه تا سحر توی مسجد بودیم و من فهمیدم چقدر فرق است بین آدمها، از خانوم پیری که چتری های جوگندمیش روی پیشونیش بودو تیپش به شدت تو دل برو بود تا دختری که به چهره اش می خورد از شعور بویی بورده باشه که نبرده بود.
ما وظیفه مون بود و مجبور به این کار بودیم، نحوه برخوردها واقعا برام جالب بود، از خانومی که به مانتوی عربیم اشاره می کرد و می گفت مثل دحختر های لبنانی هستی تا خانومی که وقیحانه می گفت: کی به تو گفته وایسی دم در؟ و در جواب اینکه من مامورم و معذور و در جواب قربون صدقه هام با چهل سال سن توی چشمام نگاه کرد و گفت: می گیرم میزنمت ها!
خلاصه خواهر شب های قدر که توفیق اجباری بود و جلوی در بودیم، با ماجراهای شیرین و تلخش، استرس ها و افتادن فشارمون از ترس!
جلوتر اومدیم بدو بدو برای اعتکاف دانش آموزی که کنسل شد و این چند روزه هم ظهر و شب مسجد و پایگاهیم برای کلاس تابستونی ها و سر و سامون دادن به پایگاه، که خاک گرفته، برای بنایی و عدم دسترسیمون بهش! 
امروز دیگه زدم به سیم آخر و میز چوبیه رو آوردم و روش روسر یحریره که دیگه نمیخوام فیکس کردم و یه دور اتاق رو سریع بردم زیر اسکن و مرتب کردم و همه چیز رو سر و سامون دادم و الان که قشنگ مرتب شده باید برم و بشینم پشت میزه دلبرم و به کارهام برسم، دختر این چند وقته کارم شده بود مسجد، غذا، خواب!
برنامه ریختم و حالا که دومین پروژه فلسفه رو باید تحویل بدم در کمال ارامش و نظم به خودم و کارهام میرسم.
یه شروع پرانرژی برای به پایان رسوندن خرداد ماه:)




پسته نوشت1:
من به گوش خود از دهانش دوش
سخنانی شنیده ام که مپرس
"ـحافظ"



نویسنده : پسته خانوم
تاریخ : چهارشنبه 31 خرداد 1396 08:01 ب.ظ
بسته پست رو از دست پسرک گرفتم و بعد از اینکه توی گوشیش امضا کردم با ذوق اومدم تو و بازش کردم، دیدن پسرک  توی قاب آیفون مایه خوشحالی منه، چون اومده که بسته های دلبرمو بهم برسونه.
خلاصه ست برس های آرایشی رو که باز کردم و رفتم دیدم هیچ جای مناسبی جهت سامان دادن بهشون روی میز نیست، یه روز صبح دقیقا از فرط بیکاری جون به لب شدم که پاشدم نشستم پای چرخ و همینطوری تیکه پارچه هامو آوردم و نشستم به لایی چسبوندن و دوختن و اتو کردن، تو مخیلاتم هم نمی گنجید یه همچین چیزی بدوزم، چون هم حوصله پای چرخ نشستن رو بیشتر از یه تایم خاص ندارم و هم استعداد کافی، و خدا شاهده که تعداد بارهایی که پای چرخ بودم به انگشتهای دستم میرسه.
آخر کار انقدر ذوق داشتم که نگو، مادر خانومی اومد خونه سریع بهش نشون دادم و اینهمه وقت و دقت رو از جانب من کار خارق العاده ایی توی خیاطی دونست و پیشنهاد کرد برم کلاس خیاطی!
ولی کی حال داره، دختر مادر و خواهرت بلدن برو هی پارچه بخر و مدل بده برات بدوزن، اعصاب نداری میزنی کُلِش رو قیچی قیچی میکنی:)
خلاصه الان لوله اش میکنم و میذارم توی کیف آرایش یا صندوقم، شیک و مجلسی:)



پسته نوشت1:
دید را فایده آن است که دلبر بیند
"ـسعدی"



نویسنده : پسته خانوم
تاریخ : چهارشنبه 31 خرداد 1396 07:57 ب.ظ
شب ها گریه می کردم
صبح که پا می شدم زیر چشم هام پف کرده بود، کتاب زیستم رو می ذاشتم جلوم و میخوندم، تست می زدم، پفش کم می شد، ولی هنوز یه سوزش ملایم داشت! 
باز شب می شد، گریه می کردم.
بهش که گفتم، گفت مگه خلی؟ امکان نداره از هم جدا شیم ، دلم می گفت جدا میشین، مثل قبل، مثل بارهای گذشته که دل دادی و دیگه پس نگرفتی...
گریه می کردم، می ترسیدم، از نبودش.
شب ها دیگه گریه نمی کنم، صبح ها چشمم نمی سوزه، عادت کردم انگار، به دل دادن و پس نگرفتن...
چقدر آروم شدم، قبلا دلم تند میزد، تنگ می شد، دلواپس...
الان هم
ولی کمتر، اِلی هست، مهربونی هاش، ولی دل من دیگه دل نیست!
نه میل به وابستگی داره، نه وابسته کردن! هر چند، وابسته میکنم و دست رد میزنم به سینه طرف، با دست پس زدن و با پا پیش کشیدن؟ 
شب ها دیگه گریه نمی کنم، فکر می کنم
به خریت های دخترونه ام...




پسته نوشت1:
از صد هزار حرف یکی نانوشته ایم
"ـرضی ـالدین ـآرتیمانی"


نویسنده : پسته خانوم
تاریخ : چهارشنبه 31 خرداد 1396 07:48 ب.ظ
دوران دبیرستان، سخت گیری و تحصیل توی مدرسه ایی به نام تیزهوشان، کتابی با جلد های آبی و نارنجی و متن های سخت، لیسنینگ های نامفهموم و لهجه غلیظ معلم و سی دی کتاب.
گریه های گاه و بی گاه، حالت تهوع از روی استرس قبل هر کلاس زبان، باعث شد کینه بگیره دلم رو و اسم زبان و کلاس زبان می اومد رعشه می افتاد به جونم و باز از استرس حالت تهوع...
اما الان که دستی دارم به قلم و دیگه نمی ترسم از لهجه غلیط مردی که داره صداش از اسپیکر های کامپیوتر میاد بیرون و از تست و امتحان، الان که دیگه کسی نیست عذابم بده برای خوندن متن طولانی جان فرانکلین و سرگذشت خودش و همراهاش و نامه های همسرش، الان که مجبور نیستم متن های بلند بالا رو حفظ کنم، دوست دارم برم جلو و انتقام بگیرم از گذشته های ترسناک و پر از استرسم، طوری که وقتی اسم جان فرانکلین رو میشنوم دیگه برای عذاب هایی که سرش کشیدم لب و لوچه ام آویزون نشه، پوزخند بزنم به همه طوفان هاش...
لغات جدید رو در میارم و مینویسم، توی کلاسور کوچیکه مرتب میذارم و درس به درس میخونم و حالا راحت کتاب ترجمه میکنم، مینویسم و با اعتماد به نفس کتابامو باز میکنم و میخونم.
قبل ترها که دبیرستانی بودم از دیدن کتابا اشک توی چشمام می اومد، ولی الان با جون و دل پارچه گل گلیه رو که آخرین تیکه اش بود بردم زیر سوزن چرخ و برای کلاسور زبانم پیرهن شکوفه دوختم.
من برعکس خیلی ها از گذشته و خاطرات بدم فرار نمیکنم، نمیترسم از رو به رو شدن باهاشون، بلکه همه شون رو دونه دونه به یاد دارم و هر از گاهی با زندگی حالم مقایسه میکنم و میبینم دختر وضع بهتر شده و از پیشرفتم کیفور میشم.
حالا که از مقایسه گذشته با حال تو دلم شکوفه زده، چرا شکوفه ها رو وارد دنیای حقیقیم نکنم.
درست روی شاخه های درختی که چندین سال پیش بهش تیشه زدن و راه حیاتش رو گرفتن....




پسته نوشت1:
تا نرود نفس ز تن ، پا نکشم ز کوی تو
"ـحسین ـمنزوی"




نویسنده : پسته خانوم
تاریخ : چهارشنبه 24 خرداد 1396 08:02 ب.ظ
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


نویسنده : پسته خانوم
تاریخ : چهارشنبه 24 خرداد 1396 07:45 ب.ظ
دختر میدونی چند وقتی قراره ازشون عکس بگیرم یه پست بلند و بالا بنویسم، وقت نمیشه که نمیشه! اینهمه نشستم پای چرخ و از کیف لوازم آرایش گرفته تا کاور گلدون! 
اما عکس گرفتن و انتقالش به سیستم و پست نوشتن زمان بره و من همین جوری انقدر کار سرم ریخته که یا دارم اونها رو انجام میدم یا سرگیجه و ضعف دارم، به اجبار دراز کشیدم...
شنبه همین هفته بود که گوشی حاوی تلگرام رو روشن کردم و دیدم بعله، یه طومار بلند و بالا فرستاده که این مباحث رو باید برام مطالعه کنید و این مسائل فلسفی رو دربیارید از توش، مقایسه کنید و چکیده اش رو بدین بهم!
دانلود کردن ونگاه انداختن به منابعی که فرستاده بود همانا، جون به سر شدن من هم همانا، 1200 صفحه PDF رو وی گوشی بالا پایین کردن و خوندن، پیر منو از شنبه درآورد و البته اینکه انقدر سرچ می کردم پای کامپیوتر تا مقاله های مربوط رو پیدا کنم و بخونم و از توش کمک بگیرم. دیگه چشم هام خشک میشد و سرم سنگین و مغزم شفته!
آخه فلسفه مسئله ریاضی نیست که بذاری تو فرمول جواب رو دربیاری، این حجم به ما سوال دادی؟ خدایی روم نشد اعتراض کنم، بنده خدا هر سازی من زدم سر کلاس رقصید و گفت چشم، دیگه اعتراض می کردم مرده بیچاره سکته می کرد! از بس که بهش گفتم استاد لطف کن اینجوری بگو، استاد منبع بده، استاد مقاله بده، استاد بشین، استاد پاشو، استاد نرو، استاد برو...
دیشب هم که خسته و کوفته از مسجد اومدم وتا سحر یه ساعت وقت داشتم نشستم همه خلاصه هام رو ردیف کردم وتند تند تایپ کردم و یه نیم ساعتی هم بعد از اذان توی گوشی تق تق تایپ کردم و چشمام از زور کم خوابی و خستگی و نوری که تحمل کرده بود از درد داشت در می اومد که خاموش کردم و بند و بساطم رو ریختم کنار رخت خواب و خوابیدم!
صبح هم پا شدم هگل رو خلاصه نویسی کردم و باز تایپ!
یه یکی دو ساعتی هم نشستم اینا رو مرتب کردن و ور رفتن با وُرد، تازه اصل ماجرا هنوز مونده، اونم تا فردا ظهر آمادده کنم بفرستمف از شرش خلاص شم، تا دو هفته دیگه مهلت داریما، ولی خب اگه زود بفرستیم امکان تصحیح نوشته ها رو در صورت اشکال بهمون میده!
فعلا که از خستگی سرم گیج میره و توانایی هیچ کاری رو ندارم، اون هم از نوع ذهنی و فلسفی ._.
ولی خب باعث خیر شد من افتادم روی دور درس خوندن و تحقیق و خلاصه ارتباط تنگاتنگ با کتاب هام...
در اسرع وقت باید از دلبرهای جانم عکس بندازم و بذارم. در اسرع وقت...




پسته نوشت1:
دیده را فایده آن است که دلبر بیند
"ـسعدی"



نویسنده : پسته خانوم
تاریخ : یکشنبه 21 خرداد 1396 02:44 ب.ظ
سخت میشه که یه آهنگ رو گوش بدم و دوست داشته باشم برای بار دوم ودهم و صدم و هزارم هم گوش بدم! مثلا "بهت قول میدم" محسن یگانه از آهنگ هاییه که همیشه و همه جا دوست دارم گوش بدم و جایی پخشش کنه به هر بهانه ایی خودمو سرگرم می کنم که وایسم و گوش بدم و پر از اکلیل های طوسی و دودی شم!
حالا تیتراژ ماه عسل بی اندازه بهم می چسبه، برعکس بقیه آهنگ های علیزاده که نهایتا بینشون یکی دوتا رو دوست داشته باشم و با بقیه اش عصبی می شم حتی!
یه مدته مراعات کردم هندزفری عزیزم رو استفاده نکردم، فردا یه کَمَکی ازش استفاده کنم و باهاش توی مترو به پرواز دربیام:)
به هر حال فردا آخرین روز این ترمه و من باید با خاطره های خوب تمومش کنم، به خصوص که قراره چند هفته اِلی رو نبینم...


پسته نوشت1:
با عاشق دلخسته تفاهم بلدی؟
اصلا تو بگو به جز تزاحم بلدی؟
هر جور شده دلم تورا می خواهد
"مجلس" بشوم، کمی تهاجم بلدی؟
"ـسیدـمحمدـعلی ـموسوی ـزاده"


نویسنده : پسته خانوم
تاریخ : شنبه 20 خرداد 1396 05:23 ب.ظ
گوشیم رو از حالت پرواز در آوردم و دیدم دینگ دینگ دینگ پیام اومد. باز که کردم دیدم بعله مزاحم همیشگی!
کلا از همون دوران مدرسه هم نتونستم به کسی بگم مزاحممی! کسی گیر میداد و سیریش می شد بهم و حتی عذابم میداد باز دلم نمی اومد از خودم برونمش! با اینکه خودم از وجود طرف عذاب می کشیدم.
الان هم، باز نمی تونم بگم خانومه محترم شما توی مخ منی، انقدر شب و روز پیام نده، اونم چرت و پرت! به والله دیگه از دستش خسته شدم. تا حالا برای فرار ازش توی خونه گوشیم روی پرواز بود، ولی خب من تا کی باید گوشیم رو حالت پرواز باشه؟ از دست این خانوم؟
بعد آخه اگه مثل آدمیزاد حرف میزد و کار داشت که من کاری بهش نداشتم! از شخصی ترین مسائل زندگی من هی سوال میپرسه، کی میخوابی؟ خواستگار داری؟؟؟ درس خوندی؟ تو خونه چی کار می کنی؟ TV چی می بینی؟
ای بابا، من هی جواب سر بالا بدم، هی جوش بیارم بزنم داغونت کنم، تو باز نفهمی؟ جالب اینجاست طرف نمیفهمه من حالش رو گرفتم! هی ادامه میده...
بهش میگم من تو خونه آنتن ندارم، جواب پیامک ندادم ناراحت نشو، دست بردار نیست! 
این سریه که بزنم به سیم آخر و شیک و مجلسی جوابش رو بدم، بگم من اعصاب درست و حساتبی ندارم دست از سر من بردار! 
تهوع میگیرم از عزیزم عزیزم کردن هات،...
دِ آخه معلوم هم نیست به چه زبونی حرف میزنه! من نمی دونم این سطح ارتباط اجتماعیش انقدر پایینه؟ نمیتونه دوتا کلمه پشت هم بگه؟
هی دندون رو جیگر بذارم، ولی آتیش می گیرم که دختر فلانیه....


پسته نوشت1:
سر جدتون یکی بیاد پیام این رو ترجمه کنه!
شاید من مشکل دارم...


پسته نوشت2:
به خدا کافر اگر بود به رحم آمده بود
زان همه ناله که من پیش تو کافر کردم




نویسنده : پسته خانوم
تاریخ : شنبه 20 خرداد 1396 05:14 ب.ظ
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


نویسنده : پسته خانوم
تاریخ : شنبه 20 خرداد 1396 04:56 ب.ظ
کسی جلوم حرف سیاسی بزنه حالت تهوع میگیرم، عصبی میشم و بهش میفهمونم که حرف نزن، و در آخر می گم: دهنتون رو ببندین:)
از کل سیاست و مسخره بازی هاش فقط چند خط می نویسم و تمام، البته سیاست که نیست، سیاست مال امام علی(ع) بود، این اسمش کثافت کاریه:)
خودش و نوکرهاش میان توی TV دکلمه خوانی میکنن که "اگر میخواهید سایه جنگ نباشد، اگر میخواهید جنگ نباشد بیایید به ما رای دهید و اینا!" 
بسیجی ها و سپاهی ها رو دقیقا چند دقیقه بعد صهیونیست و افراطی میخونه و میگه اینها پا به پای وهابی ها به ما انتقاد می کنند:) دیگه رذل بودن رو خودتون درک کنید.
الان الحمدلله سایه جنگ نیست، به برکت وجود کلید گم شده حاج حسن و رفقا به جز برادران بسیجی و سپاهی! تا دیروز امثال من رو منفور و افراطی و متحجر می دونستن! همین دیروز بود پوزخند زدند به ما، گفتند که مملکت رو نمیشه با نظامی گری چرخاند!
بعد یه مشت روشنفکر از ترس جونشون و یا جدایی از زندگی نکبت بارشون زرت و زرت پست میذارن "همه با همیم" شونصد تا عکس دست های بهم قفل شده میذارن روی پیجشون! 
میگم یه موقع خدایی نکرده دست بسیجی جماعت و سپاهی و چادری رو می گیرین زیگیل نزنین؟ خدایی نکرده ما جذام نداشته باشیم یه موقع شما هم جذامی شید! میگم الان دیگه نظامی گری خوبه برا مملکت؟ خوب شد جناب شاه کلید رئیس جمهور شداااا! و الا جنگ میشد! الحمدلله خدا سایه شون رو بالای سر ما متحجر های افراطیه وهابی نگه داره:)
خواهران و برادران روشنفکر، ما برای هموطن و کشور و ناموس و آبرو و اسلاممون خونمون رو میدیم! 
نمی گم باهاتون نیستیم ها! نه، ما مثل شما نیستیم، که اگه بودیم به اسرای عراقی زمان جنگ رحم نمی کردیم، شماها که دیگه از گوشت و خون و خاک خودمونین!
ولی زشته، آدم باشید! این رفتارا از روشن فکرهای کلید پرسته آزادی خواهه انسان نمایی چون شما بعیده...




پسته نوشت1:
+شغلت چیه؟
-امنیتی
+یعنی چی کار میکنی؟
-تو بعضی روزهای آروم فحش می خورم
-تو بعضی روزهای شلوغ گلوله!


نویسنده : پسته خانوم
تاریخ : شنبه 20 خرداد 1396 04:47 ب.ظ

دیدی گفتم طرف انقدر انسان نیست که جواب پیامک بده!
#آدمی_را_آدمیت_لازم_است


پسته نوشت1:
ای شعر چه می فهمی از این حال خرابم
دست از سر این شاعر بی حوصله بردار
"ـرویا ـباقری"


نویسنده : پسته خانوم
تاریخ : دوشنبه 15 خرداد 1396 04:06 ب.ظ



دیروز حول و حوش 4 راه افتادیم و انقدر ترافیک بود که چند دقیقه قبل سخنرانی رسیدیم، جر اینکه مجبور بودیم با آقایون توی یه اتوبوس باشیم و سیخم میخم بشینیم ، همه چیزش عالی بود.
طرف مدعیه که 10 ساله مزدوج شه، دوتا بچه هم داره، ولی خب یه سری رفتارها باعث میشه آدم نظرش به کل راجع به طرف تغییر کنه.
خودش و دختر عزیزش هنوز بلد نیستن رفتار با بقیه رو، ببینید توی برخورد با بقیه یا با طرف اوکی هستین یا نه، این یعنی چی که خودت و بچه ات وقتی توی جمع تنها هستین و آشنا و دوست ندارید به آدم سلام می دید و در غیر اینصورت سلام که هیچی رو بر می گردونید! دیروز دخترش فریاد خاله پسته خاله پسته سر می داد و  خودش گردنش 360 درجه سمت ما چرخیده بود و زبونش راه افتاده بود!
خب این بچه از خود شما داره زندگی کردن رو یاد می گیره! 
همین مهمونی چند شب پیش! طرف رو خدای فضل و کرم وادب و دین و مظهر جمال و کمال و خدای مردان عالم میدونن بعد طرف به حالت گلدون ژست گرفته وسط خونه، میبینه من با یه سینی وسایل دارم میرم، دقیقا خودش وبچه اش سر راهمه ها، ولی اندکی از شعورش استفاده نمی کنه که بگه برم کنار خانوم رد شه، یا مثلا بگه، دستش پره، بچه ام رو جمع کنم، به جای اینکه تو این هیر و ویر لای پای مردم بلوله!
بابا عزیزانی که مفتخرید در سن 15 سالگی مزدوج شدین یا زنتون دختر فلانیه، خودتون از شاگردهای فلانی هستین و خیلی شاخین چون چند تا بچه آوریدن توی این دنیا، من التماس می کنم، خودتون که بویی از ادب و عقلانیت نبردین، حداقل یه چیزایی به بچه هاتون یاد بدین! 
اصلا من خواهش می کنم، شماهایی که هنوز بلد نیستین با یه آدم دیگه برخورد کنید مزدوج نشید! مزدوج میشید، بچه دار نشین! چون بچه تون میشه یکی مثل خودتون! کسی که هیچ درون مایه ایی نداره چی می خواد به بچه اش ارث بده؟
فردا جمعیتتون زیاد میشه ما نمی تونیم از پَسِتون بر بیاییم!
تنها چیزی که روز به روز بهش می رسم اینه که تحصیلات و ازدواج شعور نمیاره، بیشعور تر هم میکنه!



پسته نوشت!:
که رستگاری جاوید در کم آزاری است
"ـحافظ"


نویسنده : پسته خانوم
تاریخ : دوشنبه 15 خرداد 1396 03:33 ب.ظ



جدا از مسئله مذهبی بودن من یه انسانم، جدا از این مسئله که اگر بدانید استفاده از اپلیکیشن های خارجی باعث سود رساندن به دشمن اسلام و صهیونیست میشه، استفاده از اون اَپ حرامه، من یه انسانم و وقتی میبینم با  استفاده من از این اپلیکیشن و با هر پیام و با هر لایک و با هر کلیکی پول تو جیب کسی میره که اون پول رو می کنه موشک و بمب و میریزه سر مردم، خب جلوی خودمو می گیرم و استفاده نمی کنم!
هر جای دنیا بری و از هر نژادی باشی، وقتی بفهمی راحتیت باعث آذار رسوندن به دیگرانه اگه انسان باشی این راحتی رو میبخشی!
حالا من مطمئنم که این اپلیکیشن همه این ضررها رو می رسونه و حتی توی کشور های پیشرفته موقع نصبش اِرور میاد که " این برنامه مخصوص جهان سومی ها است، نصب نکنید، به دردتون نمی خوره!" و اولش موقع نصب میگه که ما از شما عکس و فیلم و صوت ضبط می کنیم و حتی اینکه از همه پیام های ما سه نسخه اش توی FBI و سازمان CIA ثبت میشه و از توش فرهنگ ملت منو می کشن بیرون و براش خوراک ضد فرهنگی میسازن!ئ و حتی اینکه کله گنده ها یدنیا نه تنها گوشیشون رو به این چیزها آلوده نمی کنن بلکه نمیذارن بچه هاشون رنگشون رو ببینن! اونوقت من گریبان بِدرم براش!؟
حالا از این بحث میام بیرون که مذهبی ها هزارتا توجیه میارن که با استدلال همش رو رد می کنم و آخرش کم میارن وپشت می کنن به آدم و می گن فلانی افراطیه! دیگه بحث نمی کنم که مذهبی بودن به چی هست و به چی نیست! این جماعت نون به نرخ روز خور انقدر در سطح من پایین میان که وقت صرف نمی کنم توجیه شون کنم!
مثل اون آقایی که آوردن برای سخنرانی توی دانشگاه و بچه ها می گفتن مذهبیه و از اون پسر حاجی ها است و وقتی بهش گفتم چرا تلگرام، توجیه آورد و وقتی جلوم کم آورد شروع کرد به حرف یامفت زدن و سریع وسایل هاش رو جمع کرد توی کیفش گفت من باید برم! بعد رفت یه ساعت وایساد با یکی حرف زدن!
چند روز پیش که دیگه مجبور شدم و با خط قبلیم و گوشی که از دوست مادر قرض گرفته بودیم تلگرام نصب کردیم و دیدیم که بعله، چقدر شماره توی خط قبلی هست و تقریبا همه دوست های دبیرستانم هستن و با دیدن عکس های یه سریا ذوق زده شدم و با دیدن یه سری دیگه تهوع بهم دست داد!
از توی تلگرام هم فقط مباحث فلسفه و اخلاق رو سریع سیو می کنم و خاموشش می کنم و گوشی رو پرت می کنم اونور! 
امروز که روشن کردم، دیدم چند نفر پیام دادن و گریبان چاک کردن که پسته، سلام! خوبی؟
خیلی برام جالب بود! طرف شماره من رو داشت، من بعد از چندین سال تلگرام نصب کردم، دینگ دینگ گوشیش من باب اضافه شدن من رفت هوا، اونوقت یادش افتاد من هم هستم! بعد انقدر صمیمی حال احوال میکنه!
واااای که چقدر اولش شوکه شدم و چقدر بعدش توی دلم خندیدم، من ببینم طرف بیشتر از چند ماه بی دلیل غیبت داره شماره اش رو پاک می کنم! بعد خواهره من بعد چند سال چه راحت صحبت میکنی، طرف کلا مسیر زندگیش عوض شده و کلا مدلش زمین تا آسمون ریخته بهم! یه ذره احتیاط کن، ببین اصلا تو رو یادش میاد! دِ آخه تو اگه به فکر حال من بودی هر ماه یه بار دفترچه تلفنت رو بالا پایین می کردی می دیدی کی هست کی نیست، یه حال میپرسیدی ازش! اومدیم مرده بود یه ختم می افتادی، دیگه طرف جونت رو از پشت پیامک نمی گرفتت که!
خدایی اونموقع که دیدم زده سه تا پیام از "مامان فاطمه" استوپ کردم ببینم من دوران دبیرستان کی رو مامان فاطمه سیو کرده بودم، بعد یادم افتاد "شقا" است! 
بعد هر هر خندیدم که آخه اگه تو سمت مادری داشتی بچه ات تا حالا مرده بود! 
از بس که به فکری! دختر همین شقا بود که بارها جواب پیام نداد و من گفتم دختر بیخیالش شو شاید طرف حال و حوصله ات رو نداره، تبرک عید و تولد و حلالیت طلبیدن های کربلام رو بی جواب گذاشت! 
الان گریبان چاک کرده برام؟
به نظرم بیایید با شرافت زندگی کنید. یه مقدار پول بدید شارژ بگیرید یا آخر ماه دلتون رو به دریا بزنید قبض پرداخت کنید! ولی منتظر نمونید که طرف رو توی جاهای رایگان مثل تلگرام و هزار کوفت دیگه پیدا کنید و پیام بدید، چرا؟ چون مفته؟ 
زشته به والله!
و در آخر در کمال شخصیت و ادب پیامک دادم که:
سلام، برای خاطر کاری به اجبار این اَپ رو نصب کردم، من فقط از اَپ های ایرانی استفاده می کنمف متاسم، نمی تونم پاسخگوتون توی تلگرام باشم.
و من شرط می بندم که طرف ذره ایی انسان نیست که جواب پیامک بده!
آخه باید پول بده!
این یه ماه هم بگذره و کار ما با فلسفه و اخلاق تموم شه، هم سیم کارتمونو خلاص کنیم، هم گوشی مردم و هم اعصابمونو از دیدن یه سریا...




پسته نوشت1:
روابط ارزش جنگیدن دارند
اما نه وقتی که شما تنها مبارز میدان باشید
"ـمریم ـبختیاری"


نویسنده : پسته خانوم
تاریخ : شنبه 13 خرداد 1396 01:20 ب.ظ
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


نویسنده : پسته خانوم
تاریخ : پنجشنبه 11 خرداد 1396 09:48 ب.ظ




_ شما آقای؟

_ منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر
لای موهای تو گم کرد خداوندش را
"ـکاظم ـبهمنی"





تعداد کل صفحات : 28 1 2 3 4 5 6 7 ...
جستجو در وبلاگ
ابزارک های وبلاگ

قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

دانلود آهنگ جدید